معاونت سلامت گامی به سوی ارتقای سلامت در طلوع

امسال به نیت توجه دقیق‌تر به بهداشت و سلامت بچه‌ها در موسسه، بخشی تازه با نام «معاونت سلامت» در موسسه طلوع کار خود را شروع کرد. پیش از این پیگیری‌های حوزه سلامت به شکل ضمنی در موسسه انجام می‌شد.

در این بخش، برای کودکان پیش‌دبستانی پرونده سلامت تشکیل داده شد. این پرونده، بیان کننده‌ی وضعیت سلامت هر کودک و خانواده‌ی اوست.

یکی دیگر از اقدامات انجام شده توسط معاونت سلامت، غربال‌گری و معاینه پزشکی کودکان بود.

غربال‌گری پزشکی کودکان، برای دومین سال و با هدف تشخیص و درمان زودهنگام بعضی بیماری‌ها و پیشگیری از شیوع بیماری‌های واگیردار در موسسه انجام می‌شود.

طی این معاینه‌ها وضعیت پوست و مو، وضعیت اسکلتی کودکان، بررسی قلب و ریه کودکان توسط پزشک داوطلب بررسی شد.

از بین معاینات صورت گرفته، بررسی وضعیت رشد کودکان، بیماری‌های عفونی قابل انتقال و بیماری‌های عفونی پوستی اهمیت ویژ‌ه‌ای داشت.

در بررسی وضعیت رشد کودکان، دو مشکل شایع بین کودکان جامعه‌ی مخاطب ما، سوءتغذیه و بیماری‌های انگلی روده است.

سوءتغذیه به علت مشکلات مالی، فرهنگی و عدم آگاهی محرومان از مواد موثر و مفید و همچنین سوءتغذیه مادر در دوران بارداری کودک به وجود می‌آید.

سوءتغذیه اثرات متعددی بر کودکان دارد. به طور مثال منجر به اختلال در روند رشد کودک شده و کودک از نظر قد و وزن از همسالان خود عقب‌تر خواهد بود. علاوه بر این، کاهش رشد، مسایل ثانویه‌ای را برای کودک ایجاد می‌کند. چنین کودکانی ممکن است مورد تحقیر قرار گرفته و از جانب دیگران طرد شوند. آن‌ها به دلیل تفاوت‌های ظاهری‌ای که با همسالان خود دارند، سخت‌تر می‌توانند ارتباط برقرار کنند و اعتماد به نفس کمتری دارند.

سوءتغذیه در صورت طولانی شدن، عواقب ذهنی برای کودک در پی دارد و حتی می‌تواند بر هوش و یادگیری او تاثیر ‌گذارد. از این رو تشخیص و درمان زود هنگام آن اهمیت زیادی دارد. بسیاری از مشکلات یادگیری که به کودکان جامعه‌ی مخاطب ما نسبت داده می‌شود در حقیقت ثانویه و حاصل سوءتغذیه هستند و برطرف شدن سوءتغذیه، از بروز این مشکلات پیشگیری کرده و یا منجر به درمان آن‌ها می‌شود.

بیماری‌های انگلی روده‌ی کودکان نیز بین اطفال بسیار شایع است و بنا به وضعیت بهداشتی محرومین تشدید هم می‌شود. در این بیماری غذای کودک خوراک انگل‌ها می‌شود و به رشد کودک نمی‌رسد. بنابراین تشخیص و درمان بیماری‌های انگلی نیز می‌تواند از بروز اختلال در رشد کودکان جلوگیری کند.

بیماری‌های انگلی توسط شاخص‌های آزمایشگاهی آزمایش و بررسی شده و توسط پزشک همکار موسسه درمان می‌شود.

طبق برنامه‌ریزی‌های صورت گرفته توسط معاونت سلامت موسسه طلوع تصمیم گرفتیم کاهش رشد، اختلال رشد و سوءتغذیه در کودکان را در مرحله‌ی اول با بررسی قد و وزن کودک و در مرحله‌ی دوم با استفاده از شاخص‌های آزمایشگاهی بررسی کنیم. پزشک داوطلبِ همکار موسسه، شاخص‌های آزمایشگاهی و مشکلات سوء‌تغذیه کودکان را بررسی و تحلیل می‌کند و درمان‌ لازم را به کمک بعضی از داروها و با آموزش‌های لازم به خانواده پیگیر می‌شود.

به امید خدا برنامه‌ی صبحانه‌ی رایگان را نیز در مدرسه خواهیم داشت و امیدمان به این است که بدین وسیله بتوانیم تا حدی گرسنگی و سوءتغذیه در کودکان را برطرف کرده و فرهنگ خوردن صبحانه‌ی سالم را رفته رفته در کودکان ایجاد نماییم.

در پایان سال تحصیلی وضعیت اختلالات رشدی کودکان مجددا سنجیده خواهد شد. یکی از اهداف انجام این سنجش مشخص کردن اثر بخشی طرح تغذیه، طرح درمان فقر آهن و بیماری انگلی در بهبود وضعیت رشدی کودکان است.

یک دستپخت زیبا، تجربه‌ی آشپزی در پیش‌دبستانی

آشپزی علاوه بر اینکه برای کودکان یک سرگرمی است، یک آموزشگاه طبیعی برای کمک به آن‎ها در رشد و یادگیری است.

وقتی کودکان با پیروی از دستورالعمل، یک خوراکی تهیه می‌کنند یا در تهیه‌ی غذا به دیگران کمک می‌کنند:

  • استقلال خود را رشد می‌دهند
  • با شرکت در فعالیت‌های پخت و پز، یاد می‌گیرند که غذاهایی که هر روز می‎خورند چگونه آماده می‌شود.
  • یاد می‎گیرند که فرآیند آماده شدن غذا چه اندازه در سلامت و بهینه زیستن آن‌ها نقش دارد.
  • با یادگرفتن واژگان و اصطلاح های مخصوص آشپزی، گنجینه‌ی لغات‎شان افزایش می‌یابد.
  • با انجام کارهای ظریفی مثل پوست کندن و خرد کردن حین آشپزی، ماهیچه‌های ظریف دستان‎شان را تقویت می‌کنند.
  • و هنگامی که دسته جمعی آشپزی می‌کنند، مهارت‌ کار گروهی را در خود پرورش می‌دهند.

با هدف نزدیک کردن هر چه بیش‌تر آموزش به بستر زندگی و اجتماع، امسال برنامه‌ی آشپزی را به طور جدی‌تر در برنامه‌ی آموزشی پیش‌دبستان دنبال می‌کنیم.

در یکی از این کلاس‌های آموزشی، در ابتدای کلاس بچه‌ها داستان علی را شنیدند: «یک روز مادر علی به خاطر کمردرد نمی‌توانست از جا بلند شود و غذا درست کند. علی هم تصمیم می‌گیرد به کمک مادربزرگ و دوستانش غذا درست کند. آن‌ها با مشارکت هم و کمک مادربزرگ غذایی دست‌جمعی تهیه و در کنار هم میل می‎کنند.»

علی در داستان ما هم آشپزی گروهی را تجربه می‌کند و هم کمک به مادر و پرستاری از او را می‌آموزد. پس از داستان معلم گفت:

– می‌خواهیم با هم سالاد ماکارونی درست کنیم… برای درست کردن سالاد ماکارونی به تخم مرغ، سیب‌زمینی، ماکارونی و هویج احتیاج داریم.

معلم از کودکان خواست که هر کدام از مواد مورد نیاز را که در خانه دارند، روز بعد با خودشان به کلاس بیاورند.

***

خاطره‌ی روز بعد را از زبان مدیر واحد آموزش پیش دبستان بخوانید:

آن روز بعد از آماده کردن مکان، در را برای خوش‌آمدگویی و ورود بچه‌ها باز کردم. مادرها به همراه کودکانشان، با چشمانی خندان و پرذوق، منتظر بودند. انگار برای آن‌ها هم اولین آشپزی کودکان، تجربه‌ای تازه بود. بچه‌ها از مادران‎شان خداحافظی کردند و وارد کلاس‌شان شدند.

در دستان هرکدام از بچه‌ها کیسه‌ای کوچک بود. یکی سیب‌زمینی آورده بود، یکی هویج، یکی تخم‌مرغ …

زنگ اول: بچه‌ها برای شستن مواد اولیه، دو نفر دو نفر از کلاس بیرون می‌آمدند و در حالی‎که از اشتیاق و هیجان روی پا بند نمی‌شدند از من می‌پرسیدند: «خانم مدیر، کجا باید بریم؟» من هم آن‌ها را به سمت آشپزخانه هدایت می‌کردم.

بچه‌ها به کمک هم، مواد اولیه را شستند و بعد از آن، مواد را روی اجاق گاز گذاشتیم تا آب‌پز شوند.

زنگ دوم: حالا نوبت پوست کندن و خرد کردن مواد سالاد ماکارونی رسیده بود. بچه‌ها بعد از شستن دست‌هایشان در گروه‌های سه نفره دور میزها نشستند.

– اجازه، من تا حالا تو خونه آشپزی نکرده بودم…

– خانم، من بلد نیستم خرد کنم…

– علی ‌جان تو سرفه می‌کنی، این ماسک را بگیر و موقع شروع آشپزی ماسک بزن…

– اجازه، من می‌خواهم تخم‌مرغ‌ها را خرد کنم…

ابتدا معلم به بچه‌ها نشان داد که چطور مواد را پوست بکَنند و کوچک و نگینی خرد کنند. سپس به هر گروه مقداری هویج، سیب‌زمینی، فلفل دلمه و تعدادی تخم‌مرغ داده شد تا بچه‌ها آن‌ها را پوست بگیرند و خرد کنند.

-اجازه! سیب‌زمینی‌ها رو باید این‎طوری پوست بگیرم؟

– بله درسته…

– خانم معلم، اینو نگاه کنید! مثل توپه…

– آره زینب‌ جان. این زرده‌ی تخم‌مرغه. مثل توپ گرده؛ مثل خورشید زرده. به خاطر رنگش بهش میگن زرده.

– خانم معلم، هویج‌ها رو این‌طوری خرد کنم؟

– باید کمی آن‌ها را ریزتر کنی…

بچه‌ها بعد از خرد کردن مواد، آن‌ها را در ظرف اصلی که به هر میز داده شده بود ریختند و بعد از اضافه کردنِ ماکارونی پخته شده، با کمک هم، مواد را مخلوط کردند. سپس معلم به کمک بچه‌ها با ماست و سبزیجات خشک، سس سالاد ماکارونی را درست کردند و روی آن ریختند.

– خسته نباشید آشپزهای کوچولو. غذاتون آماده شد. حالا وقتشه که از دست‌پختتون بخورید.

– وای خانم معلم! دست‌پخت این میزه چقدر قشنگ شده!

بچه‌ها که بی‌صبرانه منتظر این مرحله بودند، هرکدام در ظرف خود مقداری سالاد ریختند و مشغول خوردن دست‌پخت خودشان شدند. در آخر کودکان مقداری از سالاد را به همراه دستورِ پخت آن به خانه بردند تا هم اعضای خانواده اولین دست‌پخت آن‌ها را بچشند و هم تجربه‌ی آشپزی را در خانه نیز تکرار کنند.

اردوی طبیعت‌‌گردیِ آموزش پیش‌دبستانی طلوع

اولین اردوی تفریحی ـ اکتشافی کودکان پیش‌دبستانی طلوع، در فصل پاییز برگزار شد.

بچه‌ها بعد از گردش و تفریحی کوتاه در پارک، به همراه معلم‌شان آماده‌ی کشف و تجربه‌ی طبیعتِ پاییز شدند.

برگ‌ها را با رنگ‌های مختلف‌شان تماشا کردند و با آن‌ها کاردستی حیوانات برگی درست کردند.

با پریدن و راه رفتن روی برگ‌ها، گوش‌شان را با نوایی پاییزی نواختند.

و با معلم‌شان درباره‌ی پاییز، درختان و برگ‌ها گفتگو کردند.

سلام به هر دل پاک: «گزارشی از همراهی مادران و کودکان در آغاز دوره‌ی جدید آموزش جبرانی پیش‌دبستانی طلوع»

دریای کلاس ما؛ تجربه‌ای در کلاس پیش‌دبستانی

برنامه ای که آن روز برای کلاسم داشتم، ساختن کاردستی یک خارپشت مقوایی بود:

من به همراه همه بچه ها مشغول چیدن مقوا و چسباندن آن برای ساختن خارپشت بودیم.
وقتی چسب‌ها را تقسیم کردم به زهرا چسب نرسید. از زهرا خواستم که منتظر بماند و وقتی کار دوستش با چسب تمام شد از او چسبش را امانت بگیرد.

چهره‌ی زهرا در هم رفت، اما بعد از دقایقی قبول کرد.

به سمت تخته رفتم تا مطلبی را به بچه‌ها آموزش دهم. علی از انتهای کلاس بلند شد. پیش زهرا رفت و چسبش را به زهرا داد.

«بیا، اول تو چسب بزن»

همه‌ی بچه‌ها به علی نگاه کردند. من لبخندی زدم و روی تخته دریایی کشیدم.

به بچه‌ها گفتم کلاس ما مثل یک دریاست. بعد نشان دادم که سنگی در دریا می‌افتد و موج‌های اطراف سنگ را کشیدم.

هر کار خوب شما مثل یک سنگ است که صاحبش آن را توی دریا می‌اندازد و موج مهربانی و شادی را در کلاس ما پخش می‌کند. هر کار بد هم موج ناراحتی و نامهربانی را در کلاس پخش می‌کند.

بچه‌ها تا حالا برای هر کار خوبی که یکی از شما انجام می‎داد، یک ستاره به او می دادیم. اما بیایید امروز تلاش کنیم یک ستاره‌ی گروهی بگیریم. هر ستاره از ده خط درست شده. بیایید هر خط اش را یکی از ما با یک کار خوبمان درست کنیم.

آن روز بچه‌ها تلاش کردند که یک ستاره‌ی جمعی بگیرند. پاداش ستاره‌ی جمعی یک کار جمعی بود: بعد از تکمیل ستاره، همه گرد روی زمین نشستیم و با هم بازی یک بازی گروهی انجام دادیم.

یک خانواده‌ی بدون مرز

دست برادر کوچک‌ترش را گرفته بود و در می‌زد. در را که باز کردم، گفت: «قبولش می‌کنید؟»

– «بله! چرا که نه؟!»

می‌شد در چشم‌هایش نگرانی را دید. نمی دانستم نگرانی‌اش از چیست؛ شاید فکر می‌کرد خیلی زود آمده است و ممکن است هنوز درِ موسسه باز نشده باشد. آخر او باید برادر کوچکش را به موسسه می آورد و بعد خودش به مدرسه می رفت. دوست داشتم بدانم چه در فکرش می گذرد. اما او به سرعت دست محمد را در دست من گذاشت و خدا حافظی کرد. همین که مطمئن شد ما به سمت داخلِ موسسه می‌رویم، شروع کرد به دویدن…

کیف کوچک و کمی کثیفش پشت کمرش به چپ و راست پیچ و تاب می‌خورد. همراه محمد لحظه‌ای ایستادیم و نگاهش کردیم. در نگاه و رفتارش غیرتی بود که برایم تحسین بر انگیز بود.

معلم کلاس محمد هنوز نیامده بود و من هم باید برای کلاسم آماده می‌شدم. لپ‌تاپ را که باز کردم، تصویر پس‌زمینه‌ی لپ‌تاپ چشمم را گرفت. تصویری از یک رودخانه و گُل‌هایی بر کناره‌اش؛ و آسمانی وسیع و پرنور که بخش بزرگی از تصویر را از آنِ خود کرده بود؛ به همراه کلبه‌هایی که در دوردست دیده می‌شدند…

لابد خورشیدی آن‌طرف‌ها بود که به آسمان نور می‌پاشید… سرم را این سو و آن سوی نمایشگر لپ‌تاپ گرفتم تا شاید بتوانم در انتهای تصویر خورشید را ببینم. انگار دلم می‌خواست نور آن خورشید به چهره‌ی من هم بتابد.

سرم را که برگرداندم، نگاهم به چشم‌های درخشان محمد افتاد که مثل خورشید می‌درخشید. به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
صندلیِ کوچکی برداشت و آن را به صندلی من چسباند؛ کنارم نشست و او هم به تصویر نگاه کرد. در حالی که هر دو به تصویر نگاه می‌کردیم، پرسید: «چند تا رنگ داریم خانم؟»

– «خیلی رنگ‌؛ محمد»

– «اسم‎هاشون رو بهم بگو»

– «بذار یه کاری کنیم. تو چند تا رنگ که می‌دونی رو بگو، منم ادامه می‎دم…»

– «آبی، سبز، زرد…»

– «محمد، توی این عکس چی می‌بینی؟»

– «گاراژ…»

– «کدوم‌ها به نظرت گاراژ هستن؟»

محمد با دست به کلبه‌های انتهای تصویر اشاره کرد.

– «آها… البته اون کلبه‌ها، خونه‌ی ماشین‌ها نیستن. خونه‌ی آدم‌هان. ولی منم که از این طرف نگاهشون می‌کنم انگار به گاراژ هم شبیه میشن.»
ادامه دادم: «این‌جا آب داره»

– «آب…»

– «چمن داره»

– «سَمَن…!»

به قسمت‌های مختلف عکس اشاره می‌کردم و نام چیزها را می‌گفتم و او هم به زبان خودش تکرار می‌کرد.
کارهایی داشتم که باید برای آماده کردن کلاسم انجام می‎دادم. محمد انگار داشت به چیزی فکر می‌کرد؛ یک دفعه گفت: «یه چیز بگو که با آ شروع میشه»

گفتم: «خوردنیه؟»

– «آره. توی عکس هم هست.»

حالا او بازی با مرا شروع کرده بود!

– «آب؟»

– «آره.»

نگاهم کرد و خندید و دست زد. ذوق زده شده بود.

– «حالا یه چیز بگو که با کَپ شروع میشه»

درست متوجه نشدم. پرسیدم:

– «کَب؟!»

سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

همین موقع، زین‌الله وارد شد، یک کودک افغانستانی سبزه رو با لباس‌هایی کمی ژولیده. محمد به او نگاهی کرد و ساکت ماند. به نظر می‌رسید احساس خوبی ندارد.

پرسید: «افغانیه؟»

«آره محمد. زین‌الله اهل افغانستانه. بهتره براش یه صندلی بیاریم که بشینه و خسته نشه. توی بازی ما هم می‌تونه کمک کنه. سؤالای تو داره سخت میشه و ممکنه من نتونم تنهایی به سؤال‌هات جواب بدم.»

زین‌الله نشست. بیشتر کنار من نشسته بود تا کنار محمد.

ادامه دادم: «خب… شروع کنیم. ببین زین‌الله، محمد از ما خواسته یه چیزی بگیم که با کَب شروع میشه.»

– حیوونه؟

محمد بازی را دنبال کرد.

– آره. حیوونه.

گفتم: کبک؟

–  نه.

– زین‌الله تو چی فکر می‌کنی؟

– کبوتر نیس؟

– نه!

محمد این را گفت و از ته دل با ذوق می‌خندید.

– زین‌الله یه کاری بکن!

من و زین‌الله شروع کردیم به گفتن انواع و اقسام حیوانات. همه چیزهایی که به ذهنمان می رسید با «کَب» شروع می‎شود را گفتیم.

– یعنی چیه؟ ما که اسم همه‌ی حیوون‌ها رو گفتیم!

محمد از خنده سرخ شده بود و در عین حال مهربانانه می‌خواست کمک کند تا جواب را پیدا کنیم. «کوچولو هستا…!»

– زین‌الله. توی اون کیسه که مجسمه‌های گلی‌ای که درست کردی رو توش گذاشتی، حیوون نیست؟
زین‌الله سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

–  بذار توی اون کیسه رو هم نگاه کنیم.

زین‌الله کیسه‌ای را که حیوان‌های گِلی‌ دست‌سازش در آن بود را بالا آورد و تک تک مجسمه‌ها را از آن بیرون آورد. با دیدن مجسمه‌های گلی، چشم‌های محمد برق زد.

–  تو این هم چیزی نیست که با کَب شروع بشه خانم.

– خب محمد، ما دیگه بلد نیستیم، جوابش چی میشه؟

– «کَپشدوزک… کَپشدوزک!»

همه‌مان خندیدیم.

«کفشدوزک! بگو کَف.» این صدای معلم محمد بود که کمی قبل وارد شده بود و داشت با لبخند به ما نگاه می‌کرد.

زین‌الله دوباره کیسه‌ی مجسمه‌هایش را باز کرد و مجسمه‌های گِلی را به محمد نشان داد. محمد صندلی‌اش را به زین‌الله نزدیک کرد و شروع کرد به حرف زدن و سؤال کردن درباره‌ی نحوه‌ی درست کردن مجسمه‌ها. زین‌الله هم به زبان کودکانه‌اش شروع کرد به توضیح دادن نحوه‌ی گِل درست کردن و مجسمه ساختن.

حالا وقتی به صندلی‌ها، به چشم‌ها و نگاهشان به همدیگر نگاه می‌کردی، می‌دیدی مرزی وجود ندارد. مهربانی زین‌الله و ذوق و شوق محمد مرزها را از میان برداشته بود؛ مرزهایی که اغلب مانع آشنایی ما و آموختنِ از همدیگر می‌شود.

ثبت نام از کودکان در دوره‌ی جدید آموزش جبرانی پیش از دبستان

با توجه به فرا رسیدن ماه مهر و شروع سال تحصیلی جدید، از مدتی پیش ثبت‌نام کودکان برای دوره‌ی آموزش جبرانی پیش‌دبستانی را آغاز کردیم. این دوره هر ساله از ابتدای آبان ماه شروع می‌شود و تا تیر ماه سال بعد ادامه دارد.

بنا به تعداد زیاد متقاضیان و ملاک‌های ما در انتخاب کودکان، در مرحله اول ثبت نام، مصاحبه‌ای مقدماتی با پدر و مادر کودکان انجام شد.

در طول مصاحبه، والدین از ویژگی‌ها و خصوصیات اخلاقی فرزندشان، از بازی‌ها، هم‌بازی‌ها و نوع ارتباطی که با خواهر و برادرهایشان برقرار می‌کنند، گفتند. از میزانِ وقتی که با کودکانشان می‌گذرانند و نوع تشویق‌ها و تنبیه‌هایشان گفتند و نیز از آرزوهایی که برای آینده فرزندشان دارند.

ما نیز خلاصه‌ای از آموزش‌های خود به کودکان و انتظاراتی که از والدین داریم را شرح دادیم؛ انتظاراتی همچون: جدی گرفتن آموزش و پیگیری وضعیت تحصیل و تکلیف کودکان، حضور در جلسات تربیتی مادران و کارگاه‌های آموزشی پدران.

در این مصاحبه‌ها علاوه بر اینکه وضعیت اقتصادی و فرهنگی و سطح سواد خانواده‌ها سنجیده شد، سعی بر این بود تا زبانی مشترک با والدین بیابیم، تا آن‌ها را علی‌رغم مشغولیت‌ها و خستگی‌ها و ناامیدی‌ها، به ارتباط و دوستی و تلاش دعوت کنیم.

گام بعدی ما، ارزیابی اولیه‌ی کودکان ثبت‌نام شده جهت تشخیص بهتر نیازهای آموزشی و درمانی ضروری برای ایشان است.

امیدواریم به یاری خداوند و همراهی حامیان طلوع، سالی پر بارتر پیش رو داشته باشیم و شاهد رشد و شکوفایی هرچه بهتر و بیشتر کودکانمان باشیم.

و این آغازی دیگر است…

 

خانه‌ی دوستی

تجربه‌ی یکی از معلمان از فعالیتی در کلاس‌های آموزش جبرانی پیش‌دبستان

دعوای بچه‌ها بر سر وسیله‌های بازی و انحصار آن به خودشان برایم آشنا بود.

آن روز بازی «جِنگا» را آوردم و از بچه‌ها خواستم با چوب‌های رنگی و بی‌رنگ شروع کنند به بازی کردن.
بدین‌ترتیب جزیره‌های جدا از هم ساخته شد…

هر‌کسی برای خودش و نهایتا دوستش چوب برداشت و در سرزمین‌های دور و جدا از هم خانه‌هایی ساختند. از همان خانه‌های دور از همسایه.

میانشان چرخیدم، یکی با دقت برای خانه‌اش پنجره‌های رنگی می‌ساخت، یکی پله می‌ساخت. دقت کردم تا بشناسم‌شان و بدانم چه کاری را بهتر انجام می‌دهند.

کمی بعد مهمان خانه‌هایشان شدم تا به آن‌ها سر بزنم. اما با هم در خانه جا نمی‌شدیم. یا من جا می‌شدم یا میزبان.

گفتم:«بچه‌ها کاش خانه‌ی بزرگی داشتیم که همه در آن، جا می‌شدند حتی خانم معلم!»
همه آمدند تا خانه‌هایشان را بزرگ‌تر کنند پس باید به زور از هم چوب می‌گرفتند و بازهم دعوای آشنا.

گفتم: «اگر همه با هم یک خانه‌ی بزرگ بسازیم چی؟»

و به این ترتیب من شدم سر کارگر و هرکسی شغلی پیدا کرد،
زهرا پنجره ساز خانه‌ی ما شد.
علی حوض درست کرد.
فاطمه برای بیرون خانه کوچه ساخت و …

پس، خانه‌ای ساخته شد که معلم و بچه ها در آن، جا شدند و خانم مدیر را هم به خانه‌شان دعوت کردند.

و در حالی که به خانه‌ی مشترکمان نگاه می‌کردم، می‌اندیشیدم  که آیا می‌توانیم این خانه را وسعت دهیم و هر روز یک نفر را به آن دعوت کنیم؟ و آیا خانه‌ی دل‌هایمان رویای زندگی مشترک با دیگران را دنبال می‌کند؟

 

زنگ کتابخانه و آشنایی با چاپ کتاب تا نشر آن

یکی از ساعت‌های کلاسی در دوره‌ی جبرانی پیش‌دبستانی طلوع، زنگ کتابخانه است.

در یکی از این ساعت‌ها، بچه‌ها در قالب داستانِ پسربچه‌ای به نام «سپهر» با مفاهیمی همچون چاپخانه و چاپ کردن کتاب، آشنا شدند و فیلمی از چاپخانه را دیدند. در ادامه‌ی داستان، مفهوم انتشارات را یاد گرفتند و با لوگوی انتشارات «کانون پرورش فکری»، «بنفشه» و «انتشارات فنی ایران» آشنا شدند و کتاب‌هایی از هر کدام را مشاهده کردند.

در پایان کلاس، بچه‌ها تصاویری از «نمایشگاه کتاب» را از تلویزیون کلاس مشاهده کردند. حضور نشر های مختلف را در نمایشگاه دیدند و در قالب یک بازی وانمودی، نمایشگاه کتاب کوچکی در کلاسشان برپا کردند. به این ترتیب که: بچه‌های کلاس به دو گروه تقسیم شدند؛ به هر گروه تعدادی کتاب از سه انتشارات «کانون»، «بنفشه» و «انتشارات فنی» داده شد تا براساس لوگوی انتشارات، آن‌ها را تفکیک کنند. سپس با همکاری هم میزها را چیدند، لوگوی انتشارات را بالای هر کدام از میزها چسباندند، کتاب‌های مربوط به آن را روی میزها گذاشتند، و پس از چیدن کتاب‌ها روی میزها، برای فروش دست به کار شدند. در این بازی چند نفر فروشنده شدند. معلم و بقیه‌ی بچه‌ها به آن‌ها سر زدند، کتاب‌ها را ورق زدند، مشاهده کردند و از آن‌ها خرید نمودند.

در روزهای بعد از اجرای این طرح، وقتی معلم در زنگ‌های آزاد یا زمان‌های اضافه به بچه‌ها اجازه می‌داد که از کتابخانه کلاس، کتاب بردارند؛ یا خودش کتابی را در اختیار آن‌ها می‌گذاشت، بچه‌ها با اشتیاق همچون کشفی تازه دستشان را روی لوگوی کتاب هامی‌گذاشتند و می‌گفتند: اِ… «انتشارات کانون!» یا علامت کانون! یا اِ… این کتابه مال «انتشارات فنی» هست.

پیشگیری از فراگیر شدن شپش

با توجه به به مشاهده مواردی از ابتلا به شپش در سطح بعضی از مراکز بهداشت شیراز و همچنین در محله‌ی سعدی، تصمیم گرفتیم وضعیت کودکان طلوع را از این نظر بررسی کنیم. به همین دلیل موی سر دانش‌آموزان طلوع، توسط پزشک مورد معاینه قرار گرفت و اقدامات لازم جهت پیشگیری و درمان انجام شد.

یکی از اقدامات مهم در این زمینه آموزش کودکان پیش‌دبستانی و آموزش مادران بود.

در کلاس آموزشیِ کودکان از یک انیمیشن استفاده شد. ما در جستجو هایمان متوجه شدیم که انیمیشنی به زبان فارسی در این مورد وجود ندارد. به همین خاطر یک انیمیشن آموزشی انگلیسی در مورد شپش در موسسه ترجمه و دوبله شد. پس از پخش انیمیشن، بچه‌ها سوالات‌شان را درمورد شپش در کلاس پرسیدند. برای یافتن پاسخ‌هایشان یک بازی طراحی شد. به این صورت که بچه ها با یک پزشک تماس گرفتند و از او خواستند که به کلاسشان بیاید. پزشک به کلاس بچه ها آمد و به سوالات آن‎ها پاسخ داد و درمورد شپش، روش‌های انتقال، پیشگیری و درمان آن برایشان صحبت کرد. در انتها پزشک، مسئولیت جدیدی را به کودکان معرفی کرد:«همیاران سلامت». بنا به این مسولیت قرار شد کودکان چیزهایی را که یاد گرفتند به دیگران هم آموزش دهند و برای انجام این کار قرار شد کودکان کتاب آموزشی همیاران سلامت‌ خود را درست کنند. پس پزشک یک دفترچه و تعدادی تصویر در اختیار کودکان قرار داد تا به وسیله آن‌ها کتاب سلامت‌شان را درست کنند.

به همیاران سلامت یک کارت شناسایی نیز داده شد. کارتی که مسئولیت کودکان را جدی‌تر می‌کرد.

هم زمان با آموزش کودکان پیش‌دبستانی، آموزش مادران هم صورت گرفت. در کلاس مادران هم حشره‌ی شپش و راه تشخیص، پیشگیری و درمان آن آموزش داده شد و معاینه‌ی موها نیز انجام گردید.

http://aparat.com/v/tQL63