آموزش کودکان در ایران؛ با تأکید بر کودکان بازمانده از تحصیل

اول اسفند، مصادف با ۲۰ فوریه، روز جهانی عدالت اجتماعی نام گرفته است. به این مناسبت نکته‌هایی برگزیده از فصل ۷ کتاب «وضعیت اجتماعی کودکان در ایران» را که به بحث عدالت آموزشی (با تأکید بر بازماندگی کودکان از تحصیل) می‌‌پردازد مطالعه خواهید کرد.

گزیده‌ای بزرگ‌تر از این فصل به صورت PDF از اینجا دریافت کنید: آموزش کودکان در ایران با تأکید بر کودکان بازمانده از تحصیل

 

  • گزارش آموزش برای همه سیاست‌های آموزش‌و‌پرورش و برنامه‌های کلان (مانند برنامه‌ی چهارم و پنجم توسعه) می‌کوشند تا نشان دهند که عملکرد دولت‌ها در زمینه‌ی پوشش تحصیلی موفق بوده است، اما در آخرین سال اجرای برنامه‌ی آموزش برای همه هنوز تعداد زیادی از کودکانی که در سن آموزش اجباری (۶ تا ۱۷ سال) قرار دارند، از مدرسه محروم یا طرد شده‌اند و از تحصیل بازمانده‌اند. اگرچه وزارت آموزش‌و‌پرورش آمار علمی و موثقی برای سال‌های اخیر ارائه نکرده است، بررسی‌ها نشان می‌دهد با پوشش تحصیلی مطلوب فاصله‌ی زیادی داریم.

 

  • بررسی لایحه‌ی پنجم توسعه نشان می‌دهد که کمبود پوشش تحصیلی در آموزش عمومی یکی از مهم‌ترین مشکلات آموزش‌و‌پرورش است. طبق آمار رسمی آموزش‌و‌پرورش و سرشماری سال ۱۳۸۵، از مجموع سه میلیون و صد و شصت هزار نفر جمعیت ۶ تا ۱۷ سال، یک میلیون و صد و سی هزار نفر به عنوان دانش‌آموز در مراکز آموزشی تحصیل می‌کرده‌اند و دو میلیون و سیصد هزار نفر خارج از نظام آموزشی بوده‌اند. از این تعداد، ۶۶۵هزار نفر به مراکز آموزشی دسترسی نداشته‌اند و بی‌سواد بوده‌اند ولی بقیه‌ی آن‌ها (بیش از پنج میلیون و دویست هزار نفر) بعد از ثبت‌نام در مدارس ترک تحصیل کرده‌اند. به گفته‌ی معاون اسبق حقوقی و امور مجلس وزارت آموزش‌و‌پرورش، براساس تحقیقاتی که در زمان حضور وی در آموزش‌و‌پرورش انجام شده بود، بیش از سه‌میلیون دانش‌آموز بازمانده از تحصیل در کشور وجود داشته است. وی این رقم را در سال ۱۳۸۸ حدود چهارمیلیون نفر تخمین می‌زند و معتقد است به معنای پمپاژ بی‌سوادی به جامعه است.
  • عوامل مختلفی وجود دارد که موجب طردشدن کودکان یا بازماندن آن‌ها از نظام آموزشی کشور شده است. برخی از این عوامل در ساختار نظام آموزشی ریشه دارد و برخی به ساختار کلان اقتصادی‌اجتماعی جامعه مربوط است.

 

  • در بین عوامل متأثر از ساختار اقتصادی‌اجتماعی نقش عوامل اقتصادی (مانند فقر مالی و اشتغال زودهنگام دانش‌آموزان برای تأمین هزینه‌ی تحصیل) و عوامل مربوط به مدرسه (مانند بی‌علاقگی به مدرسه و عملکرد ضعیف مدیران و معلمان) بیش‌تر از بقیه است.

 

  • از دیگر سو، بررسی‌ها نشان می‌دهد که نبود آموزش باکیفیت می‌تواند در کاهش سطح پوشش تحصیلی مؤثر باشد.

 

  • یکی از مهم‌ترین علل بی‌سوادی یا ترک تحصیل دانش‌آموزان مقطع دبیرستان چیزی نیست جز ساختار نامناسب آزمون سراسری (کنکور). رسوخ مدرک‌گرایی و اصالت‌بخشیدن به مدرک تحصیلی و غفلت از آموزش مهارت‌های مورد نیاز بازار کار از نتایج منفی کنکور بوده است. غلبه‌ی کنکور بر حوزه‌ی آموزش، تکنیکی و کالایی شدن آموزش موجب شده است تنها افرادی که قادر به خرید این خدمات‌اند چشم‌انداز بهتری برای ادامه‌ی تحصیل داشته باشند و در مقابل افراد محروم به شکلی پنهان از ساختار آموزش و مدرسه طرد شوند. دانش‌آموزان مناطق محروم چشم‌انداز روشنی از آینده ندارند و تصور دستیابی به یک زندگی موفق بر پایه‌ی تحصیلات دانشگاهی برای اکثر آن‌ها غیرممکن یا خارج از توان‌شان است.

 

  • می‌توان قوانین متعددی را در زمینه‌ی برقراری عدالت آموزشی از نظر جنسیتی و منطقه‌ای و رفع محرومیت‌های آموزشی، حمایت از کودکان و نوجوانان، حمایت از حق تحصیل کودکان، ریشه‌‌کنی بی‌سوادی در کشور، الزامی بودن آموزش تا پایان دوره‌ی راهنمایی و غیره نام برد که همگی به ارتقای پوشش تحصیلی توجه دارند. اما صرفاً وجود برنامه و آیین‌نامه برای تحقق اهداف کافی نیست. پژوهشی در سال ۱۳۸۷ نشان می‌دهد که بسیاری از شاخص‌های سنجش وضعیت تحصیلی برنامه‌ی چهارم توسعه تا پایان سال ۱۳۸۸ محقق نمی‌شود. برای نمونه، نبود حمایت دولتی و هزینه‌ی بالای تحصیل از نظر خانواده ها جدی‌ترین مانع برای گسترش پوشش تحصیلی در دوره‌ی پیش‌دبستانی است.
  • برنامه‌های کنونی دولت برای خصوصی‌سازی خدمات آموزشی و سازوکارهای آن در تضاد با اسناد و قوانین بالادستی و برنامه‌هایی است که با رفع بی‌سوادی و کاهش تعداد کودکان بازمانده از تحصیل ارتباط دارد. بنابراین، رویکرد متناقض خصوصی‌سازی آموزش می‌تواند یکی از جدی‌ترین مشکلات حوزه‌ی سیاست‌گذاری آموزشی باشد. اگرچه دولت مدعی ریشه کنی بی‌سوادی و بازگرداندن کودکان بازمانده از تحصیل به مدرسه است، همچنان شاهد افزایش تعداد مدارس پولی هستیم. اقدامات دولت در چند سال گذشته عملاً هزینه‌ی تحصیل را بالا برده است. از جمله، اجرای سیاست خرید خدمات آموزشی از مراکز خصوصی و حمایت از سرمایه‌گذاری بخش خصوصی در حوزه‌ی آموزش و طرح فروش مدارس با موقعیت تجاری. در واقع، دولت صرفاً به‌دنبال سیاست‌هایی است تا بار مالی نداشته باشد.

 

  • آمار رسمی مربوط به وضعیت کودکان بازمانده از تحصیل تنها آن دسته از کودکان لازم‌التعلیمی را دربرمی‌گیرد که از نظر رسمی و قانونی شایستگی برخورداری از حق تحصیل را داشته باشند. در نتیجه، کودکان مهاجر (به‌خصوص کودکان افغان) و کودکانی که به هر دلیل شناسنامه ندارند، در این آمار گنجانده نمی‌شوند. لذا، هر برنامه و سیاستی که به‌دنبال کاهش تعداد کودکان بازمانده از تحصیل است، باید ابتدا برای شناسایی و ردگیری همه‌ی این کودکان اقدام کند.

***

گزیده‌ای بزرگ‌تر از این فصل به صورت PDF از اینجا دریافت کنید: آموزش کودکان در ایران با تأکید بر کودکان بازمانده از تحصیل

اندوه خویش را به که گویم؟؛ داستانی از آنتون چخوف

«معلم باید هنرمند باشد، شغل‌اش را دوست بدارد. اما معلم‌های ما مثل مسافر هستند، بد درس خوانده‌اند و وقتی برای تعلیم بچه‌های ما به روستا می‌روند، گویی به تبعیدگاه رفته‌اند. معلم های ما گرسنه، خرد و خسته اند و همیشه از ترسِ از دست دادنِ نان روزانه خود، بر خود می‌لرزند. در صورتی که معلم باید اول شخص دهکده باشد. دهقانان باید او را بشخصه نیرویی به حساب آورند؛ نیرویی درخورِ احترام و شایسته‌ی توجه. هیچ کس جرأتِ چپ نگاه کردن به او را نداشته باشد. کسی نتواند سر او داد بزند یا این گونه که همه بر سر معلم های ما می‌آورند، او را مورد تحقیر و اهانت قرار دهد؛ این گونه که دژبان روستا، دکان‌دارِ گردن‌کلفتِ پول‌دار، کشیش، رئیس نظمیه، مدیر مدرسه، مشاور روستا و کارمندی که لقب بازرس مدرسه را به خود بسته اما یک ذره هم دل‌اش برای تعلیم و تربیت بچه‌های مردم نسوخته و فقط به فکر چرب کردن سبیل رؤسای خودش است، با معلمان رفتار می‌کنند! واقعا شرم آور است! احمقانه است به مردی که تربیت و تعلیم مردم را بر عهده دارد، با چند شاهی حقوق بخور و نمیر پاداش بدهیم. تحمل ناپذیر است که چنین کسی لباس کهنه و پاره بپوشد، از سرما در مدارس مرطوب و یخ کرده‌ِی ما بلرزد، سرما بخورد و در سی سالگی لارنژیت، روماتیسم یا سل بگیرد. باید شرم کرد. معلم ما، هشت یا نه ماه از سال را مانند زاهدهای گوشه‌نشین به سر می‌برد؛ کسی را ندارد که یک کلمه با او حرف بزند، دوستی ندارد، کتابی ندارد، تفنن و مشغولیتی ندارد. روزبه روز کودن تر می‌شود. اگر رفقایش را برای دیداری دعوت بکند، از نظر سیاست مورد سوءظن قرار می‌گیرد. سوءظن سیاسی، کلمه‌ی احمقانه‌ای که به وسیله‌اش آدم‌های حقه‌باز و آب‌زیرکاهِ نادان را می‌ترسانند. تمام این‌ها نفرت‌آور است. این مسخره کردن مردی است که کاری بی‌نهایت مهم و بزرگ انجام می‌دهد. می‌دانید من هروقت معلمی را می‌بینم، خجالت می‌کشم؟ از شرمگین بودن او از لباس بدش، خجالت می‌کشم و به نظرم می‌آید که بیچارگی آن معلم تقصیر من است، باور کنید راست می‌گویم.»[۱]

 جملات بالا، نقل قولی است از آنتون چخوف، نمایشنامه‌نویس، ادیب و پزشک شهیر روس. چخوف – که چنان‌که پیداست از وضعیت تعلیم و تربیت مردمان در رنج بود – بیش از همه، بابت داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌هایش شهرت داشت. او نویسنده‌ای بود که در آثارش زندگی را، و شخصیت‌های انسانی را، تا حد امکان به دور از کلیشه‌های مرسوم و عادات رایج، روایت می‌کرد. او اغلب در داستان‌های کوتاهش، موقعیتی از زندگی روزمره را با چنان ظرافت، روشن‌بینی و عمقِ نگاهی روایت می‌کند که از دل آن وقایع، غم‌ها، دردها، جهل، صداقت، و بیم و امید مردمان را می‌توان به‌روشنی دید و به‌خوبی لمس کرد.

به همین دلیل است که چخوف در مقام انسان نیز همچون چخوف در مقام نویسنده، منبع الهام بسیاری بوده است. «چارلز مایستر»، پژوهشگر زندگی و آثار چخوف درباره‌ی او می‌گوید: «حتی اگر چخوف نویسنده‌ی بزرگی نبود، به عنوان یک انسان‌دوست شایسته‌ی شهرت جهانی می‌بود.». دست‌آوردهای چخوف [در این زمینه] غیرقابل‌انکارند: او با کوشش و استعداد خود خانواده‌اش را از فقر خارج کرد، مدرسه‌ها و بیمارستان‌هایی بنا کرد، به هزاران نفر خدمات پزشکی رایگان ارائه داد، با گزارشی که از زندان و ندامتگاه ساخالین تهیه کرد به تغییر نظام جزایی روسیه کمک کرد، در برابر گستره‌ای از بی‌عدالتی‌ها ایستاد و برخی از بزرگ‌ترین داستان‌های کوتاه و نمایش‌نامه‌های تاریخ ادبیات جهان را به رشته‌ی تحریر درآورد؛ و همه‌ی این‌ها، درست در حالی بود که او خود با بیماریِ سل دست و پنجه نرم می‌کرد.[۲]

داستان «اندوه» نیز نمودی از دغدغه‌ها، شیوه‌ی نگاه و سبک داستان‌نویسی چخوف را در خود دارد. در داستان «اندوه»،‌‌ چخوف در روایتی ساده اما گیرا، ارزش و اهمیت گوش‌سپردنی راستین به یکدیگر را به ما یادآور می‌شود و به‌ظرافت، به ما نشان می‌دهد که چگونه، ساده اما همیشه، هریک از ما ممکن است از شنیدنِ یکدیگر بگریزیم و در دشوارترین موقعیت‌های زندگی، بابت تعریفی که از شغل، شأن، جایگاه اجتماعی یا تملکاتمان داریم، از «شنیدن» دیگران طفره برویم.

در ادامه، می‌توانید این داستان را بخوانید.

[۱]  به نقل از مطلب «چند خاطره از آنتون چخوف به قلم ماکسیم گورکی» از سایت آیات؛ منبع اصلی: کتاب «دشمنان»(مجموعه داستانی از آنتون چخوف)، ترجمه‌ی سیمین دانشور، انتشارات امیرکبیر.

[۲]  به نقل از کتاب The Cambridge Introduction to Chekhov، نوشته‌ی James N. Loehlin

*****

اندوه

«اندوه خویش را به که گویم؟»

 

غروب. ذرات درشت برف آبدار گرداگرد چراغ‌برق‌های تازه روشن‌شده‌ی خیابان می‌چرخد و در پوششی نرم و نازک بر بام‌ها، پشت اسب‌ها و شانه و کلاه عابران می‌نشیند. آیونا پوتاپُفِ درشکه‌چی، مثل شبح سراپا سفید است. روی صندلی خود بی‌حرکت نشسته و دو برابر یک آدم، در وضعیت معمولی، خمیده است. شاید اگر یک تلّ درست و حسابی برف رویش بریزد، باز هم برای تکان دادن خود و ریختن آن ضرورتی احساس نکند… مادیان[۱] نحیفش هم سفید شده و بی‌حرکت است. سکون، بی‌قوارگیِ ظاهر و کشیدگی پاهای چوب‌مانندش، مادیان را به شکل اسب‌های بیسکویتی در آورده است. شاید هم به فکر فرو رفته است. هر کس دیگری را هم از خیش، از آن مناظر آرام و آشنا جدا کنند و در مهلکه‌ای بیندازند که پر از چراغ‌های مهیب و همهمه‌ای بی‌وقفه و مردمی شتابان است، حتماً به فکر فرو می‌رود.

مدت زیادی است که آیونا و یابویش جم نخورده‌اند. پیش از موقع ناهار از طویله بیرون آمدند و تا کنون هیچ مسافری گیرشان نیامده است. اما حالا سایه‌های غروب بر شهر می‌افتد. نور کمرنگ چراغ‌برق‌ها درخشان می‌شود و ازدحام خیابان افزایش می‌یابد. صدایی به گوش آیونا می‌خورد: «درشکه‌چی، برو به ویبورگسکایا. درشکه‌چی!» آیونا از جا می‌پرد و از بین مژه‌های پوشیده از برف، افسری را می‌بیند که پالتویی نظامی بر تن و کلاهی بر سر دارد.

افسر تکرار می کند: «ویبورگسکایا، خوابی؟ برو ویبورگسکایا!»

آیونا به نشانه موافقت افسار را تکان می‌دهد و این کار تکه‌های برف را از پشت و شانه‌های اسب فرو می‌ریزد. افسر سوار می‌شود. آیونا خطاب به اسب موچ موچ می‌کند، گردنش را مثل قو دراز می‌کند، از جایش بلند می‌شود و بیشتر از روی عادت تا بر حسب ضرورت، شلاقش را در هوا تکان می‌دهد. مادیان هم گردنش را دراز می‌کند، پاهای چوب‌مانندش را خم می‌کند و با بی‌میلی به راه می‌افتد.

آیونا ناگهان از بین انبوه مردمی که در مقابلش بالا و پایین می‌روند، فریادهایی را می‌شنود: «کجا میری، یابو؟ کدام جهنم‌دره‌ای می‌ری؟ از سمت راست برو!»

افسر با خشم می‌گوید: «بلد نیستی درشکه برانی. از سمت راست برو!»

کالسکه‌رانِ یک کالسکه‌ی شخصی به او ناسزا می‌گوید. عابری که از عرض خیابان می‌گذرد و شانه‌اش به بینی اسب می‌خورد، نگاهی خشمگین به او می‌اندازد و برف را از آستین خود می‌تکاند. آیونا که انگار روی سوزن نشسته است، جابجا می‌شود، آرنج‌هایش را حرکت می‌دهد و مثل آدمی جن‌زده که محل حضور خود و علت آن را نمی‌داند، چشمانش را به اطراف می‌چرخاند.

افسر شوخی‌کنان می‌گوید: «عجب آدم‌های رذلی‌اند! همه سعی دارند سد راه تو بشوند یا خودشان را زیر پای اسب بیندازند! حتماً از این کار منظوری دارند.»

آیونا به مسافرش نگاه می‌کند و لب‌هایش را حرکت می‌دهد. پیداست که می‌خواهد چیزی بگوید، اما فقط صدایی از دهانش خارج می‌شود.

افسر می‌پرسد: «چی؟»

آیونا به طرزی غیرعادی لبخند می‌زند و به حنجره‌اش فشار می‌آورد و با صدایی خشک می‌گوید: «پسرم… اِ… پسرم این هفته مُرد، ارباب!»

«هوم… علتش چی بود؟»

آیونا با تمام بدنش به سوی مسافر برمی‌گردد و می‌گوید: «کسی نمی‌داند! باید از تب بوده باشد… سه روز توی بیمارستان بود و بعدش مُرد… خواست خدا بود.»

از تاریکی صدایی می‌آید: «برگرد، یابو! عقل از سرت پریده؟ چشمات را باز کن!»

افسر می‌گوید: «تند برو، تند. با این سرعت تا فردا هم نمی‌رسیم. بجنب!»

آیونا باز گردنش را دراز می‌کند. از جایش بلند می‌شود و شلاقش را با وقار و آرامش تکان می‌دهد. چند بار به طرف افسر برمی‌گردد، اما او چشمانش را بسته است و ظاهراً میلی به شنیدن ندارد. درشکه‌چی که مسافر خود را در ویبورگسکایا پیاده می‌کند، درشکه را جلوی رستورانی نگه می‌دارد و باز بر صندلی قوز می‌کند… باز هم برف آبدار، او و اسبش را سفید می‌کند. ساعتی می‌گذرد و بعدش، ساعتی دیگر.

سه مرد جوان که دو نفر آنان قدبلند و لاغرند و دیگری قدکوتاه و گوژپشت، در حالی که با هم بگو مگو می‌کنند و صدای گالش‌هایشان[۲] در پیاده‌رو شنیده می‌شود، نزدیک می‌شوند.

  • گوژپشت با صدایی دورگه فریاد می‌زند: «درشکه چی، برو به پلِ پلیس، سه نفرمان… بیست کوپک[۳]

آیونا افسار را تکان می‌دهد و خطاب به اسب موچ موچ می‌کند. بیست کوپک کرایه‌ای عادلانه نیست، اما او به این فکر نمی‌کند. حالا که مسافری دارد، یک روبل یا پنج کوپک فرقی نمی‌کند… سه مرد جوان که به هم تنه می‌زنند و همدیگر را دشنام می‌دهند، از درشکه بالا می‌روند و هر سه سعی دارند فوراً روی صندلی بنشینند. این مسئله را باید حل کرد: چه کسی باید بنشیند و چه کسی سرپا بایستد؟ بعد از مشاجره‌ای طولانی و بدخلقی و بددهنی به این نتیجه رسیدند که گوژپشت، به این دلیل که قدش از آنها کوتاه‌تر است، باید سرپا بایستد. گوژپشت در جای خود قرار می‌گیرد و در حالی که نفسش به پشت گردن آیونا می‌خورد با صدایی دورگه می‌گوید: «خوب، راه بیفت! عجله کن! عجب کلاهی داری دوست من! در سراسر پطرزبورگ از این بدتر گیر نمی‌آد…»

آیونا می‌خندد: «هه، هه! هه، هه !… ارزش تعریف نداره!»

«خوب، پس ارزش تعریف نداره. راه برو! می‌خواهی تمام راه را این‌طور برانی؟ هان؟ پس گردنی می‌خواهی؟»

آیونا صدای لرزان گوژپشت و جست و خیزهای او را در پشت سرش می‌شنود. دشنام‌هایی را می‌شنود که نثارش می‌کنند. به مردم نگاه می‌کند و به تدریج احساس تنهایی در قلبش فروکش می کند. گوژپشت تا آنجا که نفس دارد، یک سری فحش آبدار را خطاب به او ردیف می‌کند و بعد، سرفه امانش نمی‌دهد. همراهان قدبلند او درباره‌ی زنی حرف می‌زنند. آیونا برمی‌گردد و نگاهشان می‌کند. در انتظار مکثی مختصر، یک بار دیگر برمی‌گردد و می‌گوید: «این هفته… اِ… پسر… اِ… پسرم مُرد!»

گوژپشت که پس از سرفه لب‌هایش را پاک می‌کند، آه می‌کشد و می‌گوید: «همه‌ی ما مرخصیم. خوب، راه برو! دوستان من، راستش دیگه حوصله‌ام از این سینه‌خیز سر رفته! این کی ما رو می‌رسونه؟»

«خوب، کمی سرحالش بیار… یه پس گردنی!»

«می‌شنوی، طاعون پیر؟ سرحالت می‌آرم. اگه آدم با کسانی مثل تو رودربایستی داشته باشه، بهتره پیاده بره. می‌شنوی، طاعون پیر؟ یا این که واسه حرفای ما تره هم خرد نمی‌کنی؟»

بعد، آیونا بیش از آن که پس‌گردنی را احساس کند، صدایش را می‌شنود. می‌خندد: «هه، هه! جوان‌های سرحال… خدا به شما سلامت بدهد!»

یکی از قدبلندها می‌پرسد: «درشکه‌چی، زن داری؟»

«من، هه، هه، جوان‌های سرحال، حالا دیگر این زمینِ خیس زن منه. یعنی قبر!… پسرم مُرده و من زنده‌ام… عجیب است. مرگ در را اشتباهی زده… به جای این که بیاد سراغ من، رفت به سراغ پسرم…»

بعد، آیونا برمی‌گردد تا نحوه مرگ پسرش را برایشان تعریف کند؛ اما در این موقع، گوژپشت آه کوتاهی می‌کشد و اعلام می‌کند که شکر خدا، بالأخره به مقصد رسیده‌اند. آیونا پس از دریافت بیست کوپک، مدتی طولانی به ولگردان پرهیاهویی خیره می‌ماند که در دالانی تاریک ناپدید می‌شوند. باز تنهاست و باز سکوت با اوست… اندوهی که مدتی کوتاه تسکین یافته بود، دوباره برمی‌گردد و قلبش را بی‌رحمانه‌تر از پیش می‌فشارد. با بی‌قراری و با نگاهی مضطرب و رنج‌دیده در بین جمعیتی که در دو سوی خیابان بالا و پایین می‌روند، دنبال کسی می‌گردد. مردم بی توجه به او شتابان می‌گذرند… اندوهش عظیم و بی‌پایان است.

آیونا باربری را می‌بیند که در حال حمل بسته‌ای است. تصمیم می‌گیرد با او صحبت کند. می‌پرسد: «ساعت چنده، رفیق؟»

«نزدیکِ دَه… چرا اینجا ایستاده‌ای؟ راه بیفت!»

آیونا چند گام جلوتر می‌رود، کاملاً خم می‌شود و خود را به دست اندوهش می‌سپارد. می‌بیند که توسل به مردم فایده‌ای ندارد. اما پنج دقیقه نگذشته است که به خودش می‌آید. سرش را طوری حرکت می‌دهد که انگار درد شدیدی دارد. بعد، افسار را تکان می‌دهد… صبر از دست داده است. با خود فکر می‌کند: «باید به طویله برگشت، به طویله!»

مادیان پیر او هم که انگار به افکارش پی برده است، یورتمه می‌رود.

یک ساعت و نیم بعد، آیونا در کنار بخاری بزرگ و کثیفی نشسته است. در اطراف بخاری، بر کف اتاق و روی نیمکت‌ها، افرادی خر و پف می‌کنند. هوا پر از بو و خفقان‌آور است، آیونا به آدم‌های خفته نگاه می‌کند. خود را می‌خاراند و از این که این‌قدر زود به خانه برگشته، پشیمان می‌شود…

فکر می‌کند: «حتی آن‌قدر درنیاوردم که بتوانم پول یونجه را بدهم. برای همین این‌قدر بدبختم. آدمی که کارش را بداند… به اندازه‌ی کافی سیر باشد و اسبش هم به اندازه‌ی کافی سیر باشد، همیشه راحت است…»

درشکه‌چیِ جوانی در یکی از گوشه‌های اتاق از جا بلند می‌شود؛ با خواب‌آلودگی گلویش را صاف می‌کند و به سوی سطل آب می‌رود.

آیونا از او می‌پرسد: «آب می خواهی؟»

«ظاهراً این طوره.»

«نوش جان… اما پسر من مُرده رفیق… شنیدی؟ این هفته در بیمارستان… ماجرایش مفصل است…»

آیونا برای دیدن تأثیر حرف‌هایش نگاه می‌کند، اما چیزی نمی‌بیند. مرد جوان سرش را پوشانده و به خواب رفته است. پیرمرد آه می‌کشد و خود را می‌خاراند… تشنه‌ی صحبت بود، درست همان‌طور که مرد جوان نسبت به آب احساس تشنگی می‌کرد. به زودی هفتم پسرش هم می‌شود، اما هنوز واقعاً با کسی در این‌باره حرف نزده است. می‌خواهد درست و حسابی و با دقت در این مورد صحبت کند… می‌خواهد از چگونگی بیماری پسرش، نحوه‌ی درد و رنج او، حرف‌های پیش از مرگ، و از نحوه‌ی مرگش صحبت کند… می‌خواهد مراسم تدفین و چگونگی مراجعه خود به بیمارستان برای تحویل لباس‌های پسرش را شرح دهد. حالا دخترش آنیسیا در روستاست… در مورد او هم می‌خواهد حرف بزند… بله، حالا حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. شنونده‌ی او باید آه بکشد و فریاد برآورد و اظهار تأسف کند… حتی بهتر است با زن‌ها صحبت کند. آنها عقل درست و حسابی ندارند، اما با شنیدن اولین کلمه زیر گریه می‌زنند.

با خود فکر می‌کند: «بیرون بروم و سری به مادیان بزنم. برای خواب همیشه وقت هست… حتماً به اندازه‌ی کافی می‌خوابی.»

کتش را می‌پوشد و به اسطبلی می‌رود که اسبش در آنجاست. به جو، علوفه و هوا فکر می‌کند… وقتی که تنهاست، نمی‌تواند به پسرش فکر کند. درباره‌ی او می‌شود با کسی حرف زد، اما به فکر او بودن و تجسم او در ذهن رنجی تحمل‌ناپذیر است. به چشمان درخشان مادیانش نگاه می‌کند و از او می‌پرسد: «لُف‌لُف می‌خوری؟ باشد، بخور، بخور… حالا که پول یونجه را در نیاوردم، کاه می‌خوریم… بله، من بیش از آن پیر شده‌ام که درشکه برانم… پسرم باید این کار را می‌کرد، نه من… او یک درشکه‌چیِ تمام‌عیار بود… باید زنده می‌ماند…»

آیونا لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: «دخترکِ پیر، قضیه از این قرار است… کوزما آیونیچ مُرده… با من خداحافظی کرد… حالا فرض کنیم که تو کُرّه‌ی کوچولویی داری و مادر این کرّه کوچولو تویی… و یک مرتبه آن کرّه کوچولو بمیرد و برود… دلت می‌سوزد، نه؟…»

مادیانِ نحیف لف‌لف می‌کند، گوش می‌دهد و نفسش را بر دست‌های صاحبش می‌دمد. آیونا از خود بی‌خود می‌شود و همه‌ی ماجرا را برایش تعریف می‌کند.

۱۸۸۶

(برگرفته از کتاب «آنتوان چخوف، شش داستان و نقد آن»، انتخاب و نقد از «رالف متلاو»، ترجمه‌ی «بهروز حاجی محمدی»، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۳)

[۱]  اسب ماده.

[۲]  نوعی کفش چرمی یا لاستیکی که برای حفاظت از گل و لای و باران پا می‌کنند.

[۳] پول خُرد رایج در روسیه «کوپک» نام داشت. هر ۱۰۰ کوپک،‌ معادل یک روبل بود.

 

برای مطالعه‌ی بیشتر می‌توانید اینجا را کلیک کنید.

من برده هستم ـ دفتر خاطرات کلوتی (معرفی کتاب)

نویسنده: پاتریشیا مک‌کیساک (Patricia McKissack)

عنوان انگلیسی کتاب: A Picture of Freedom: The Diary of Clotee, a Slave Girl

مترجم: منا فخیم

ناشر: محراب قلم

تعداد صفحات: ۲۰۸

گروه سنی مخاطب: نوجوان

 

مارس ۱۸۵۹

گل‌های بهاری شروع به روییدن کرده‌اند و آسمان آبی آبی است. ماه مارس هیچ وقت نمی‌داند چه می‌خواهد: می‌خواهد بهار باشد یا زمستان. امسال در ویرجینیا، گرما از صبح کله‌ی سحر شروع شد. البته این برای من سعادتی است. در تمام فصل گرما، هنگام درس، من باید «ارباب کوچولو» ویلیام و خانم لیلی را باد بزنم. از سه فصل گذشته تا حالا، من ارباب کوچولو را باد می‌زنم: بلند کردن بادبزن بزرگ، بالا بردن، پایین آوردن، بالا، پایین، بالا. بادبزنی که از علف‌های کارولینا بافته شده هوای سنگین، خیلی سنگین را – به بالا، با پایین، به بالا – حرکت می‌دهد و پشه‌ها و مگس ریزه‌ها و خرمگس‌های آزار دهنده را می‌راند. این کار احتمالاً کار خیلی احمقانه‌ای است، اما اصلاً ناراحتم نمی‌کند، چون در مدتی که ویلیام درس یاد می‌گیرد، من هم یاد می‌گیرم.

در حال باد زدن – بالا، پایین، بالا، پایین – توانستم حروف الفبا و صداهایی که می‌سازند را بشناسم. این طوری بود که توانستم به تنهایی خواندن کلمات را یاد بگیرم. حالا می‌توانم در چیزهایی که برای خواندن پیدا می‌کنم، بگردم، مثل روزنامه‌ها یا نامه‌هایی که در سطل آشغال انداخته‌اند یا کتاب‌هایی که از قفسه‌های ارباب هِنلی کش می‌روم. بعضی وخت‌ها*۱ دانستن چیزهایی که یاد گرفته‌ام برای من ترسناک است.

برده‌ها حق ندارند خواندن و نوشتن بدانند. ولی من می‌توانم بخونم* و بنویسم. خانم لیلی اگر ببیند من دفتر خاطراتی شبیه دفتر خاطراتی که او روی میز کنار تختش دارد درست کرده‌ام، حتمن* حتمن* خیلی عصبانی می‌شود. برایم مهم نیست که دفتر خاطرات او از ساتنی زیبا با روبان‌های فراوان و پر از مروارید پوشیده شده باشد و مال من از کاغذهایی باشد که در سطل آشغال پیدا کردم و با نخ به هم وصل کردم. هر دو دفتر خاطرات‌اند، عین هم. من هم می‌خواهم هر وقت فرصت کردم در این دفتر خاطراتم را بنویسم…

***

این قطعه‌، آغاز کتاب، یا در واقع آغاز دفتر خاطرات «کلوتی»، دختر نوجوان سیاهپوستی است که به عنوان برده، در مزرعه‌ای در آمریکا، در نیمه‌ی قرن نوزدهم کار می‌کند. کل کتاب از زبان کلوتی، و در قالب خاطرات او نقل می‌شود، خاطراتی که پنهانی در این دفتر نوشته شده، دفتری که کلوتی آن را «زیر آجر لقّ دیواره‌ی دودکش پشت آشپزخانه» مخفی می‌کند.

خاطرات کلوتی، گرم و صمیمی هستند، و زندگی خود او و دیگر بردگان مزرعه را به خوبی توصیف می‌کنند: شادی‌ها، دردسرها، دوستی‌ها، از دست‌دادن‌ها، ترس‌ها، و دغدغه‌ی هر روزه برای آزادی را.

همان‌طوری که از قطعه‌ی آغازین کتاب مشخص است، کلوتی بی‌آنکه کسی بفهمد خواندن و نوشتن را یاد گرفته، و این موضوعی کلیدی در داستان است. این توانایی، در نهایت این امکان را برای او به وجود می‌آورد تا مسیری را انتخاب کند که آزادی بردگان بسیاری را به دنبال دارد…

نویسنده در انتهای کتاب می‌گوید که الهام‌بخش او در نوشتن این داستان، مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگش بوده است. او در یکی از ایالت‌های آمریکا برده بوده و طبق قانون حق یادگیری خواندن و نوشتن را نداشته، اما به طریقی نامعلوم توانسته خواندن و نوشتن را بیاموزد. نویسنده کتاب را به او تقدیم کرده است، «به او که جرئت کرد بیاموزد و آموزش دهد.»

این کتاب برای همه‌ی نوجوانان، و به ویژه دختران نوجوان مناسب و خواندنی است. البته قطعاً بزرگسالان هم از خواندن آن لذت خواهند برد.

 

پی‌نوشت

  1. این دفتر خاطرات کلوتی است که هنوز خواندن و نوشتن را کامل نیاموخته است، و بنابراین حاوی غلط‌های املایی است. این غلط‌ها در کتاب با یک علامت ستاره مشخص شده‌اند.

 

در مطلب زیر می‌توانید بخشی از وضعیت کار کودکان در عصر حاضر را نیز مشاهده نمایید.
شکلات تلخ (کار کودکان و برده‌داری در صنعت شکلات‌)

کتاب، در دل زندگی

نگاهی به چند تجربه‌ی مردمیِ ترویج کتاب‌خوانی در جهان

سالیان سال است که کتاب در میان ما دستِ‌کم گرفته شده و اغلب کالایی تفننی، تجملی و غیرضروری به حساب می‌آید. اندک‌اند خانواده‌ها و افرادی که مطالعه را ضرورت بدانند و از طریق کتاب خواندن، در جستجوی پاسخی برای نیازهای آموزشی، روانشناختی، اجتماعی و معنوی خود بر آیند.

در همین حال، در اقصی نقاط جهان، کسانی دست به کار شده‌اند که برای گسترش مطالعه و ترویج کتاب‌خوانی، منتظر تغییر سیاست‌گذاری‌های کلان و چشم‌به‌راه حوادث پیش‌بینی‌نشده نمی‌مانند و خود، دست به اقدام می‌زنند. افرادی که از خلاقیت، علم نوین و البته از چوب، دوچرخه، وانِت و قاطر بهره می‌گیرند تا «کتاب» را در دل زندگی روستایی و شهری جای دهند.

سایت اینترنتی کتابک، چندین روایت از زندگی چنین اشخاصی را برگزیده و ترجمه کرده، که در ادامه سه مورد از آن‌ها را می‌خوانید۱:

***

لوییس سوریانو – کلمبیا

بیبلیوبرو۱: کتابخانه‌ای سیار، بر روی یک الاغ!

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\Uso-da-bicicleta-pelo-mundo_3.jpg

برای یک غریبه در دهکده‌های روستایی کلمبیا، دیدن مردی سوار بر قاطر یا الاغ همراه با ۱۲۰ کتاب به عنوان بارِ سفر، خنده‌دار به نظر می‌رسد. اما برای بچه‌ها در این شهرهای فقیرنشین، این مرد و قاطرش، امید را به ارمغان می‌آورد.

لوئیس سوریانو معلم ابتدایی است که زمان آزادش را صرف فعالیت‌هایی می‌کند که خود آن را بیبلیوبرو نامیده است. بیبلیوبرو کتابخانه‌ی سیار او روی الاغ است. او به مناطق روستایی در ماگدالنا کلمبیا می‌رود، برای کودکان کتاب می‌خواند و به آن‌ها رایگان درس می‌دهد.

سوریانو عملیات بیبلیوبرو را زمانی آغاز کرد که متوجه شد بعضی از دانش‌آموزانش از درس عقب افتاده‌اند. اکثر این دانش‌آموزان از دهکده‌های روستایی بودند که دسترسی به کتاب نداشتند. والدین این دانش‌آموزان اغلب بی‌سواد هستند. سوریانو برای کمک به این دانش‌آموزان تصمیم گرفت که خود، کتاب‌ها را برای بچه‌ها بیاورد.

هر سفر ۴ ساعت زمان می‌برد، سوریانو هر غروب چهارشنبه و صبح روز شنبه همسر و سه فرزندش را ترک می‌کند، سوار بر قاطر خود به نام آلفا شده و آلفا تا جایی که می‌تواند با خود کتاب حمل می‌کند. قاطر دوم، بتو، در حالی که کتاب‌های اضافی و پتویی برای نشستن حمل می‌کند، آن‌ها را دنبال می‌کند. قاطرها و معلم معمولاً به صورت چرخشی به ۱۵ روستا سر می‌زنند.

علاوه بر عملیات بیبلیوبرو، سوریانو و همسرش بزرگ‌ترین کتابخانه‌ی رایگان در ماگدلانا را در کنار خانه‌ی خود احداث کرده‌اند. از سال ۲۰۱۰، کتابخانه تقریباً حدود ۴۲۰۰ کتاب را در خود جای داده است که اکثر آن‌ها از شهرها و کشورهای مختلف اهدا شده‌اند.

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\271109-biblioburro-483.jpg

  1. Burro (قاطر) + Biblography (کتاب‌نامه) = Biblioburro

آنتونیو لاکاوا – ایتالیا

معلم – راننده‌ای که عشق به خواندن را به کودکان می‌آموزد

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\e1398e2c31093f79b69f5937f6679495.jpg

معلمی ایتالیایی همراه با کتابخانه‌ای که خودش روی چرخ‌های ماشین خود ساخته است، بی‌وقفه روستا به روستا در منطقه‌ی خود سفر می‌کند تا کودکان را به خواندن کتاب تشویق کند. نام کتابخانه‌ی سیار او کتابخانه‌ی سه‌چرخBibliomotocarro) ) است که بر خودروی او و روی سه چرخ آن سوار است. کتابخانه‌ی سیار آقای معلم از قفسه‌هایی تشکیل شده است که می‌تواند ۷۰۰ جلد کتاب را در خود جای دهد. شیروانی و دودکشی کوچک، اتاقک کتابخانه را زیباتر کرده است.

آنتونیو لاکاوا معلم بازنشسته‌ای است که ۴۲ سال از عمر خود را در عرصه‌ی آموزش سپری کرده است. اکنون پس از این همه سال، او احساس می‌کند که نیاز دارد در کنار کودکان باشد و آن‌ها را در مسیر یادگیری هدایت کند.

به همین منظور، آنتونیو خودروی سه‌چرخه‌ی‌ خود را که در سال ۲۰۰۳ خریداری کرده بود، با هدف فراهم کردن کتابخانه سیار آقای معلم تغییر داده است.

این تصویر نمایی است از درونِ خودروی آقای لاکاوا

 

آنتونیو هر هفته ۵۰۰ کیلومتر با توقف‌های پی در پی در روستاها در منطقه باسیلیکاتا در جنوب ایتالیا سفر می‌کند.

معلم ورود خود را با آواها و موسیقی‌های خوشایند مخصوص به خود اعلام می‌کند و بچه‌ها با اشتیاقی باورنکردنی به او می‌پیوندند؛ درست مانند اینکه یک کامیون بستنی را می‌راند.

بی‌علاقگی به کتابخوانی در مدرسه‌ها دیده می‌شود؛ جایی که کودکان موظف‌اند در آن بخوانند، اما به آن‌ها نشان داده نمی‌شود که چرا باید عاشق خواندن باشند.

این معلم ایتالیایی معتقد است که فعالیت خواندن باید فعالیتی خوشایند و لذت‌بخش باشد، نه اینکه به عنوان یک وظیفه انجام شود.

nuova

 

آماندین لاگوت و وشارلوت تون – فرانسه

لابیبلیامبول کتابخانه‌ای سیار است که عابران پیاده را به کتاب‌خوانی دعوت می‌کند.

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\la-bibliambule.jpg

در سال ۲۰۱۳ دو دانشجوی دانشگاه هنرهای زیبای پاریس طرح یک شومینه‌ی سیار را برای دیپلم طراحی‌شان ارائه دادند. آماندین لاگوت و شارلوت تون پس از بررسی جامعه‌ی شهری تصمیم گرفتند وسیله‌ای طراحی کنند که مردم را به آرامش و به اشتراک‌گذاریِ دارایی‌ها دعوت کرده، و خیابان را به جایی برای زندگی تبدیل کند.

 

شومینه‌ی سیار نخستین طرح از مجموعه‌ای به نام «سامبول‌ها» است. سامبول‌ها وسیله‌هایی هستند برای مبارزه با جامعه‌ی پرسرعتی که در آن زندگی می‌کنیم. این وسیله‌ها ترمزهای شاد و سالمی برای استفاده از فضای دلپذیر شهر هستند.

لابیبلیامبول که کتابخانه‌ای سیار است، یکی دیگر از طرح‌های این مجموعه است که عابران پیاده را به کتاب‌خوانی دعوت می‌کند. لابیبلیامبول (در لغت به معنی کتابخانه‌ی سیار) کتابخانه‌ای برای ترویج خواندن، به اشتراک‌گذاریِ کتاب و آرامش است.

این کتابخانه که روی سه‌چرخه‌ای الکتریکی سوار است و ۷ ننو در اطرافش دارد که در هرجایی می‌تواند مستقر شود، آماده‌‌ی استقبال از خوانندگان کنجکاو یا مشتاق استراحت است.

جزیره‌ی کوچکی از آرامش که در اقیانوس سرعت ما، آسودگی را  یادآور می‌شود. این کتابخانه‌ی سیار، کنجکاوی عابران پیاده را برمی‌انگیزد و آن‌ها را فرامی‌خواند تا لذت خواندن را بازیابی یا کشف کنند.

 

همچنین لابیبلیامبول قصد دارد برای جذب مخاطبانی که عادت به خواندن ندارند، کتاب‌ها را با رویکرد زیبایی‌شناختی که جذاب و گیرا باشد در دسترس قرار دهد.

 

تجربه‌های بیشتر ترویج کتاب‌خوانی در جهان را می‌توانید در این بخش سایت کتابک بیابید.

 

 

پاورقی:

  1. در این نوشتار، متن‌ها قدری ویرایش و تلخیص شده‌اند.

 

چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟

(به مناسبت ۱۳ آبان – روز دانش‌آموز)

دانش‌آموز کیست؟ کودکی ساده‌دل که حفظ کردن کتاب‌های درسی تنها مسئولیت زندگی‌اش است؟ نوجوانی پر شر و شور که باید تأدیب شود و انضباط مدرسه را رعایت کند؟ دختر یا پسری که ورای آن‌چه والدینش و مدرسه به او آموخته‌اند، اندیشه و خواسته‌ای ندارد؟ انسانی نارس و ناتوان که در برابر خشونت و سختی هیچ اقدامی از او بر نمی‌آید؟

در روز دانش‌آموز، مروری می‌کنیم بر زندگی و فعالیت‌های چند کودک و نوجوان، که کوشش‌هایشان نشان می‌دهد آنان بسیار بیش از آن‌چه ما بزرگسالان اغلب می‌پنداریم، اشخاصی‌اند دارای توان تفکر، مسئولیت‌پذیری، همدلی، استقامت و تأثیرگذاری.

این تصویر، گابریلا آری‌یه‌تا، دختر ۱۳ ساله‌ی بولیویایی را در حال سخنرانی در سازمان ملل، در حضور سران کشورهای جهان نشان می‌دهد. در سال ۲۰۰۲، ۱۵۴ کودک از سراسر جهان گزارشی را با عنوان «جهانی شایسته‌ی ما بسازید» به سازمان ملل تقدیم کردند. آن‌ها در گزارش خود نوشتند: «ما جهانی می‌خواهیم شایسته‌ی کودکان؛ زیرا جهان شایسته‌ی ما، جهانی شایسته‌ی همه است».

***

آنیتا خوش‌واها، ۱۵ ساله، هند

«دختران آزادند همچون زنبورهای عسل پرواز کنند و زندگی‌شان را همچون عسل شیرین سازند.»

«در هند از دخترانی که در طبقات پایین جامعه متولد می‌شوند، انتظار می‌رود زندگی‌شان به چوپانی و یا ازدواج در سنین پایین و بچه‌ی زیاد به دنیا آوردن بگذرد – اما برای آنیتا خوش‌واها این پیش‌بینی درست نبود. آنیتا وقتی ۶ ساله بود، خیلی دلش می‌خواست به مدرسه برود و سرانجام با کمک معلم مدرسه، توانست والدینش را راضی به این کار کند.

پس از تحصیل رایگان در دوره‌ی ابتدایی، آنیتا شهریه‌ی مدرسه‌اش را از تدریس به کودکان دیگر و شاگردی نزد زنبوردارها به دست می‌آورد. آنیتا که در زنبورداری آموخته بود برای رسیدن به خواسته‌هایش، رنج و سختی را نیز تاب بیاورد، در ۱۵ سالگی جسورانه از ازدواج خودداری کرد. او چهار روز تظاهر به اعتصاب غذا کرد تا نهایتاً پدر و مادرش تسلیم انتخاب او شدند.

زنبورداری آرزوی آنیتا بود، اما عسل‌سازی کاری خطرناک بود و فقط برای مردها مناسب تلقی می‌شد. آنیتا از زنبور نمی‌ترسید. او یک سال پول‌هایش را جمع کرد تا توانست یک کندو با یک زنبور ملکه بخرد. وقتی کندو شروع به عسل دادن کرد، کندوی دوم را خرید. همه می‌گفتند آنیتا دیوانه شده است. وقتی زنبورها می‌گزیدندش، دیگران به او می‌خندیدند؛ اما وقتی کارش سودآور شد مردم دیگر سر به سرش نگذاشتند.

حالا حتی به او ملکه‌ی زنبور عسل نیز می‌گویند. بعد از چهار سال، آنیتا بیش از صد کندو داشت. دوچرخه خرید و در کالج ثبت نام کرد. موفقیت او در خانواده‌های دیگر این امید را به وجود آورد که زنبورداری کنند. در پوستری که سازمان یونیسف منتشر کرد، او را دختری نامیده‌اند که به رفع تعصب جنسیتی کمک کرده است و الهام‌بخش میلیون‌ها دختر هندی شده است. امروز، در دهکده‌ی آنیتا، تمام دختران به مدرسه می‌روند.

آنیتا می‌گوید: «رؤیاها با جادو به واقعیت تبدیل نمی‌شوند، بلکه این اتفاق با عرق ریختن، اراده و کار سخت رخ می‌دهد.»

***

امانوئل باگوال، ۱۴ ساله، فیلیپین

«اگر خواهانِ تغییر هستید، باید از درونِ خود آغاز کنید.»

کار با کودکان زاغه نشین مانیل، پایتخت فیلیپین
نوجوانانی که امید را هدیه می‌کنند

«به آموختن عشق بورزید تا متقابلاْ به شما عشق بورزد و شما را قادر سازد تا جهان‌تان را تغییر دهید.»

امانوئل وقتی کلاس هشتم بود، جمله‌ی بالا را از سخنرانی که میهمان مدرسه‌شان بود به گوش جان شنید. امانوئل که دوست داشت «ام» صدایش بزنند، می‌خواست درس بخواند، اما بچه‌های دیگر که مدرسه را ترک کرده و به دار و دسته‌های تبه‌کار پیوسته بودند، دستش می‌انداختند که مدرسه را ول کن و عضو دار و دسته‌ی ما بشو.

اینقدر اذیت و آزارش کردند که اِم چاره‌ای ندید جز اینکه عضو یکی از آن دار و دسته‌ها بشود. سخنران میهمان هم گفت که او هم وسوسه می‌شده که مدرسه را رها کند، اما به جایش تصمیم گرفته با کسانی که تهدیدش می‌کردند از راه درس خواندن بجنگد؛ او گفت از فقیر بودن خودش احساس شرمندگی می‌کرده، در زاغه‌ها و بزرگ شده، و برای این‌که چیزی پیدا کند در زباله‌ها می‌گشته است.

«ام» هم در فقر زندگی می‌کرد. وقتی ۹ سالش بود، ساعت ۳ صبح بیدار می‌شد تا کامیون را بشوید و در زباله‌ها می‌گشت تا چیزی پیدا کند و بفروشد. آخر هفته‌ها با چرخ‌دستی ذرت می‌فروخت تا خرج مدرسه‌اش را در بیاورد. بعد از مراسم سخنرانی، امانوئل جناب سخنران یعنی آقای مرنین مانالایسای را ملاقات کرد؛ همان کسی که باعث شد زندگیِ ام تغییر کند.

ام با اشتیاق به باشگاه او به نام «۸۵۸۶» ملحق شد و بعدتر به گروه «جمعیت نوجوانان پرشور» پیوست که در مناطق فقیرنشین برای کودکان غذا تهیه می‌کرد و کمک‌های اولیه‌ی پزشکی انجام می‌داد تا مانع از ملحق شدن آن‌ها به دارودسته‌های تبه‌کار، موادفروش و باندهای سرقت شود.

امانوئل با چرخ‌دستی‌اش کتاب و انواع لوازم مورد نیاز مدرسه را می‌برد که به درد آموزش ابتدایی کودکان می‌خورد. مدتی بعد، او مؤسسه‌ی «مراقب حقوق خودت باش!» را تأسیس کرد تا با آموزش والدین، مربیان و کودکان از وسعت چرخه‌ی سوءاستفاده و اذیت و آزار کودکان بکاهد.

حالا دیگر «ام» در جوانی‌اش به یک فعال شناخته شده در زمینه‌ی حقوق کودکان کار تبدیل شده و می‌کوشد تا شرایط تحصیل و زندگی خوب را برای کودکانی که همچون خود او شرایط دشواری دارند، فراهم کند. او برای تداوم کارش، در برابر رسومات و سنت‌های آسیب‌رسان و نیز در برابر تهدیدهای مالی و جانی ایستادگی کرده و می‌کند.

امانوئل باگوال در ۲۰ سالگی؛ زمانی که کاندید دریافت جایزه‌ی صلح نوبل گردید

***
شانِن کوستاچین، ۱۳ ساله، کانادا

کودکان بومیِ سرخ‌پوست در کانادا با تبعیض رو‌به‌رو هستند و حقوق‌شان نقض می‌شود. در مقایسه با کودکان غیربومی آمار ترک تحصیل، اعتیاد، مرگ و میرِ ناشی از بیماری و خودکشی کودکان بومی بیشتر است. فقر سبب می‌شود تا کودکان بیشتری در دارالتأدیب‌ها و نوانخانه‌ها تحت مراقبت قرار بگیرند. آلودگی و تغییرات آب و هوایی نیز تأثیر مخرب زیادی بر زندگی بومیانِ سراسر جهان دارد.

شانن کوستاچین، در حال سخنرانی روی پله‌های پارلمان و مجلس کانادا، سال ۲۰۰۸
شانن می‌گوید:
«از پیگیری آرزوهایتان نهراسید. تسلیم ناامیدی نشوید. ایستادگی کنید و از آن‌چه به آن اعتقاد دارید حرف بزنید.»

شانن کوستاچین، یکی از سرخپوستان بومیِ کاناداست که در ۱۳ سالگی، برای ایجاد مدرسه‌ای شایسته و کارآمد برای کودکان سرخ‌پوست تلاش می‌کرد.

***

«مدرسه، فرصتی است برای امیدها و رؤیاهای آینده. ما می‌خواهیم همان امید‌هایی را داشته باشیم که هر دانش‌آموز کاناداییِ دیگر دارد.»

شانن وقتی صدها تظاهرکننده را در محوطه‌ی چمن مجلس کانادا دید تنش لرزید. حضور دوستانش، خانواده‌اش و دیگران مشوقی بود تا صحبت‌هایش را ادامه بدهد. او وضعیت نابه‌سامان سازه‌های سیار مستقر در محل اسکان دورافتاده‌ی سرخ‌پوستان در «آتاواپکات» را توصیف کرد. «می‌خواهم برایتان بگویم چه حالی دارد وقتی هیچ‌وقت از شروع مدرسه خوشحال نشوید. سخت است وقتی همه‌ی همکلاسی‌هایشان سردشان است احساس رضایت کنید. وقتی در مدرسه امکاناتی مثل کتابخانه نداشته باشید، نمی‌توانید به‌راحتی فکر کنید که بعداً انسان مهمی خواهید شد.»

زمانی که مدرسه‌ی شانن با گازوییل آلوده شد، دولت موقتاً سازه‌های سیار برایشان آورده بود؛ اما هنگامی که برای سومین بار به قولشان برای ساختن یک مدرسه‌ی جدید عمل نکردند، شانن با کل همشاگردی‌های کلاس هشتمی‌اش از خیر گردش علمی سالانه‌ی خود گذشتند تا برای اعتراض به دولت به «اوتاوا» سفر کنند.

«امروز من ناراضی‌ام، چرا که مقامِ مسئول امور بومیان به من گفت که هیچ بودجه‌ای برای ساخت مدرسه‌ی جدید در کار نیست. حرفش را باور نکردم! وقتی ]برای خداحافظی[ دست دادیم، به او گفتم که بچه‌ها از خواسته‌هایشان دست نمی‌کشند.»

شانن فیلمی ساخت تا دانش‌آموزان را تشویق کند به دولت نامه بنویسند و خواستار همان حقوق و بودجه‌ای شوند که به سایر کودکان کانادایی اختصاص می‌یابد. این بزرگ‌ترین جنبش حقوقی کودکان در کانادا، دولت را مجبور کرد تا سرانجام به وعده‌اش عمل کند. اما شانن هرگز مدرسه‌ی جدیدش را ندید، او پیش از تولد ۱۶ سالگی‌اش در یک حادثه‌ی رانندگی در گذشت. حالا دوستانش کارزارِ عدالت آموزشی برای سرخ‌پوستان بومی کانادا را «رؤیای شانِن» نام نهاده‌اند. رؤیای شانن، هنوز دنبال می‌شود.

***

هانوول پارک، ۱۷ ساله، کره‌ی جنوبی

«من سه ساعت برای خواب وقت دارم. از ساعت ۲ تا ۵ صبح می‌خوابم. دو ساعت وقت مطالعه برای خودم دارم، و از ساعت ۹ تا ۵ عصر مدرسه می‌روم. وقتی از مدرسه به خانه بر می‌گردم، غذا می‌خورم و از ۶ عصر تا ۹ شب مطالعه‌ی آزاد دارم، یک درس اختصاصی از ۹ شب تا ۱۱ دارم و بعد هم دوباره از ساعت ۱۱ شب تا ۲ نیمه‌شب برای دل خودم مطالعه می‌کنم.» (پسری ۱۴ ساله از کره‌ی جنوبی)

بسیاری از خانواده‌ها به بچه‌هایشان فشار می‌آورند تا درس بخوانند و آن‌ها را از زندگی خوب، بازی گروهی و اوقات فراغت مفید محروم می‌کنند. دانش‌آموزان کره‌ی جنوبی بالاترین نمره‌های آزمون را در دنیا دارند، اما یکی از بالاترین نرخ‌های خودکشی نوجوانان در جهان را هم دارند.

علاوه بر این، قلدری، خشونت کلامی، طرد و تحقیر هم در محیط‌های رقابتی بیشتر واقع می‌شوند. داستان هانوول پارک، نمونه‌ای است در همین باره:

هانوول می‌گوید: بی‌دلیل سیلی خورده‌ام. روی صورتم یک جای زخم دارم و چشم‌هایم ضربه دیده است. یکی از بچه قلدرها وسایلم را دزدید و آن‌ها را فروخت. گنده‌لات‌ها صندلی‌ها را به سمت من انداختند و کوله‌پشتی‌ام را از پنجره به بیرون پرت کردند. آن‌ها با بدجنسی و غرض‌ورزی شایعاتی درمورد من پخش می‌کردند، پشت سرم حرف می‌زدند. من را توی کلاس نگه می‌داشتند و از بازی و فعالیت محرومم می‌کردند. به پدر و مادرم هم گفتم، اما آن‌ها قضیه را جدی نگرفتند. به مسئولان مدرسه هم گفتم، اما آن‌ها از من خواستند که سکوت کنم. رفتار این قلدرها و لات‌ها با من این‌قدر بد بود که سعی کردم از طبقه‌ی چهارم مدرسه جلوی چشم معلم‌ها بپرم پایین، اما پلیس آمد و جلویم را گرفت. مدتی در اتاقم در تاریکی و در وضعیتی عصبی ماندم. حالا هم دارم فیلم ویدیویی می‌سازم تا آگاهی مردم را نسبت به قلدری در مدرسه بالا ببرم به این امید که دیگران زجری را نکشند که من در ۶ سال سکوت کشیدم.

قلدری کردن آن‌قدر وحشتناک شده بود که می‌خواستم خودم را بکشم.

کارشناسان و متخصصان می‌گویند خشونت و خودکشی در مدارس کره‌ی جنوبی امری جدی و معمول است، و تاحدودی نتیجه‌ی برنامه‌های رقابتی مدارس است که صرفاً روی دست‌آوردهای درسی متمرکز می‌شود، به جای آن‌که روی شخصیت جامع و متعادل دانش‌آموز تأکید کنند. برای به دست آوردن موفقیت‌های درسی فشار زیادی روی نوجوانان است. نتیجه می‌تواند این باشد که آن‌ها در جمع پرخاشگرانه رفتار کنند و افراد ضعیف و بی‌دفاع گروه را هدف بگیرند.

هانوول می‌گوید: امیدوارم کسانی که از خشونت در مدرسه رنج می‌کشند آرزوهایشان به یادشان باشد و بفهمند که چیزهای خوب و زیبا هم در جهان وجود دارد.
و به علاوه، [بدانند که] کمک به دیگران کار بسیار روحیه‌بخشی است.

 

 

منبع:

مطالب این نوشتار عمدتاً از کتاب «حقوق ما: چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟» اقتباس شده‌اند. این کتاب، نوشته‌ی جانت ویلسون، به بررسی زندگی کودکانی می‌پردازد که برای احقاق حقوق خودشان یا کودکان دیگر، دست به کار شده‌اند.

این کتاب با ترجمه‌ی «لیلی برات زاده»، توسط «کتاب مریم (وابسته به نشر مرکز)» منتشر شده است.

در این نوشتار، برش‌های نقل شده از کتاب با رجوع به منابع دیگر تکمیل و بعضاً تصحیح شده‌اند.

بحران گرسنگی (به مناسبت روز جهانی غذا)

روز ۱۶ اکتبر  به عنوان «روز جهانی غذا» نام‌گذاری شده است. در نهایت شگفتی، هنوز از هر ۱۰ نفر در جهان، یک نفر از گرسنگی حاد رنج می‌برد [۱]، و اکنون دیگر بسیاری از ما می‌دانیم که مشکل را نه در کمبود منابع، بلکه در توزیع ناعادلانه باید جست.

این آمار تنها آمار مرتبط با گرسنگی‌های حاد است، حال آنکه گرسنگی و سوء تغذیه در شکل‌های خفیف‌تر نیز می‌تواند سبب بروز مشکلات جدی شود. تنها به عنوان یک مثال، کمبود مواد غذایی لازم و کافی در دوره‌ی بارداری می‌تواند اثری جدی بر سلامت مادر و کودک بگذارد.

به این ترتیب، خیل عظیمی از مردم را درگیر مسئله‌ی گرسنگی می‌یابیم، و بسیاری از این مردم در همسایگی ما، در کشور و شهر و گاه حتی در محله‌ی خود ما زندگی می‌کنند.

برای روبه‌رو شدن با این مسئله چه می‌توان کرد؟ قدم اول شاید، دانستن بیشتر در مورد مسئله و ابعاد آن و راه حل‌های محتمل است. مقاله‌ی زیر که در وب‌سایت «آیات» منتشر شده می‌تواند نقطه شروع خوبی برای مطالعه باشد [۲].

قدم بعد، که هنوز یک قدم قبل از اقدام مستقیم است، سخن گفتن درباره‌ی این مسئله است. هنوز هم فراوان‌اند افرادی که درباره‌ی ابعاد این مسئله و راهکارهای ممکن اطلاعات کافی ندارند. سخن گفتن از مسئله، آشکار کردن ابعاد ماجرا و درگیر کردن عده‌ای کثیر در حل مسئله ، و نیز تلاش برای اصلاح‌های ساختاری اولویتی جدی دارد.

 

پاورقی‌ها

[۱] UN News: Over 820 million people suffering from hunger. https://news.un.org/en/story/2019/07/1042411

[۲] آمارهای این مقاله کمی قدیمی هستند، اما بیان مسئله متناسب با وضعیت امروز ما و آموزنده است.

***

برشی از مقاله‌ی «بحران گرسنگی»

در نور ضعیف اتاق چیزی نمانده بود که سر من بخورد به ظرف بزرگی که خانواده فرانکو‌ چند سال قبل موقع بارندگی از سقف آویزان کرده بودند. در شهر مانتا به ندرت باران می‌بارد. با این که از آن سال به بعد باران نباریده‌ بود، آن ظرف‌ همچنان سر جایش بود و آماده بود که هر قطره معجزه آسای باران را بقاپد.

آن طرف اتاق، در داخل یک جعبه‌ی مقوایی– که ماریا‌ با خواهش از ما گرفته بود- دویلیتو‌ فرانکوی‌ سه ماهه قرار داشت. بدن نحیفش‌ غیر از پیراهنی نازک و پوسیده پوششی نداشت. از دیدن بچه پژمرده و مردنی به کلی مبهوت شدم. لپ‌های این بچه همراه نفس زدن‌های سختش‌ باد می‌کرد و گود می‌افتاد.

ماریا‌ گفت: «در دوره حاملگی مریض بودم و هیچ وقت خودم شیر نداشتم به بچه بدهم. مدتی بچه را پیش خواهر شوهرم فرستادم تا شیر بخورد ولی حالا دیگر پیش او هم نمی‌تواند برود.»

پرسیدم: «حالا چه غذایی به او می دهی؟»

– «ذرت».

با اشاره دست مرا به آشپزخانه برد. در آن جا، در کاسه‌ای که از کدو قلیانی‌ درست شده بود، نشاسته‌ی ذرت بود. در گوشه‌ی آشپزخانه دستش را توی پیت سر- بازی فرو کرد که حول و حوش‌ و بالای آن مگس‌ها در حال پرواز بودند و به من نشان داد که مایع شیر مانند را به چه نحو درست می‌کند. پیش خودم گفتم: حتی بچه‌ای که دارد از گرسنگی می‌میرد، تشخیص می‌دهد که بهتر است همچو آشغالی را نخورد.

ماریا‌ گفت: «بعضی وقت‌ها هم سعی می کنم بهش پلاتانو‌ بخورانم‌.» پلاتانو‌ را که نوعی موز است، اگر خشک کنی آرد بی‌خاصیتی از آن به دست می‌آید.

گفتم: «ولی ماریا‌! چیزی که بچه لازم دارد شیر است.»

سرش را تکان داد و شانه‌هایش را از استیصال‌ بالا انداخت. «پول ندارم شیر بخرم. هیچ کدام از بچه‌های من شیر نخورده‌اند.»

قرار شد فردا صبح دویلیتو‌ را به درمانگاه ببریم.

وقتی که سرم را خم کردم تا از در کوتاه کلبه بیرون بروم، «کوکیِ» دو ساله از گوشه اتاق پیدایش شد. خم شدم و بغلش کردم. خندید و دست‌های کوچکش را روی شانه‌هایم انداخت.از کلبه بیرون آمدم؛ حرف های دکتر لما‌ در ذهنم تکرار می‌شد: «…سوء‌تغذیه حاد لطمات دایمی و جبران ناپذیری بر جای می‌گذارد. این بچه‌ها از رشد و نمو جسمانی باز می‌مانند و جبران این نقیصه به هیچ روی میسر نیست. طفلْ کوتاه قامت، بلکه کوتوله باقی می‌ماند و تقریباً به‌طور یقین کم‌هوش می‌شود…»در مانتا‌ بیشتر اهالی کوتاه قامت‌اند!

دیدگانی برای نابینایان (نگاهی به زندگی لویی بریل از دریچه‌ی کتاب «پیروزی بر شب»)

رستگاری مشترک

معرفی مقاله‌‌ای با موضوع زندگی و اندیشه‌های پائولو فریره

«فریره روان‌شناسی است ـ البته بدون ظاهری رسمی و حرفه‌ای ـ که نظرات خود از زندگی، انسان و رشد را در بطن کار با مردم و توده‌های مردم در فقیرترین محله‌های برزیل و شیلی و گینه‌بیسائو به دست آورده است. او از آن‌‌جا که کار مستقیم و رو در رو با مردم داشت، و از آن‌جا که برای شناخت و درک آدم‌ها، رویی گشاده داشت، موفق شد شناختی عمیق و متفاوت از انسان به دست بیاورد. […]
او انسان را در بطن جامعه می‌بیند و از طریق حضور و مشارکت با سایر مردم در جامعه، به ارتقای خود و دیگران اقدام می‌کند.
انسانی که فریره معرفی می‌کند، برای آگاهی خود می‌کوشد، از موانع و محدودیت‌هایی که برای او ساخته‌اند عبور می‌کند، شک می‌کند و سکوت خود را می‌شکند.
انسان فریره، همان‌قدر که منتقد است، اهل گفت‌وشنود است؛ رؤیاپرداز است؛ خلق می‌کند و به زندگی و آینده امیدوار است.»

مقاله‌ی «رستگاری مشترک» – که در وب‌سایت آیات منتشر شده – با این مقدمه آغاز شده است و در ادامه به طور خلاصه به زندگی و اندیشه‌های پائولو فریره می‌پردازد.

در این مقاله پس از مروری بر سال‌شمار زندگی فریره، اندیشه‌های وی پیرامون انسان و جامعه مطرح می‌گردد.

فریره انسان‌ها را موجوداتی ناکامل می‌داند که یک «وظیفه‌ی هستی‌شناختی» برای کامل شدن، به عهده‌ی آن‌هاست. او انسان را موجودی آزاد می‌داند که باید برای باور کردن آزادی خود، تلاش کند. فریره آزادی را در معنای اصیل و عمیق آن، فرصت و شرایطی می‌داند که افراد بتوانند در آن استعدادها و توانایی‌های خود را شکوفا کنند. فریره از انسان به عنوان موجودی دگرگون‌ساز و خلاق یاد می‌کند.

از نظر فریره برای مبارزه با وضعیت ستمگرانه در یک جامعه، لازم است که «مبارزه با ستم» را هدف بگیریم، نه «مبارزه با ستمگر» را. او معتقد است بسیاری از انسان‌ها با نفسِ ستم مشکلی ندارند و فقط می‌خواهند ستمگر را کنار بزنند و خودشان تحت ستم نباشند، اما اگر دیگران زیر بار ستم زندگی کنند یا حتی خودشان بر دیگران مسلط شوند، اهمیت چندانی ندارد. از دیدگاه فریره، چنین افرادی آزادی واقعی را درک نمی‌کنند، چرا که از درون آزاد نشده‌اند. انسانی که از درون آزاد می‌شود، هیچ گونه ستمی را برای هیچ فردی نمی‌خواهد.

در فصل چهارم این مقاله به این جمله‌ی فریره پرداخته شده است که «آموزش، عملی سیاسی است». او معتقد است نظام آموزشی بی‌طرف وجود ندارد و فکر کردن درباره‌ی آموزش و پرورش بدون توجه به مسأله‌ی قدرت، غیر ممکن است. از منظر فریره در نظام آموزشی نیز باید از خود بپرسیم که به نفع چه کسی یا چه چیزی [یا چه جهان‌بینی‌ای] به آموزش می‌پردازیم؟

در این فصل به مهم‌ترین گام‌ها برای تبدیل آموزش سلطه‌گر به آموزش رهایی‌بخش از دیدگاه فریره اشاره شده است. گام‌هایی همچون آزاد کردن آموزش از تفکر بانکی (آرشیوی/ بایگانی)، اهمیت پرسش و گفت و شنود در آموزش، آگاهی به اینکه ما جهان را می‌سازیم، دادن تجربه و امکان انتخاب به کودکان.

در ادامه‌ی مقاله روش سوادآموزی فریره به عنوان نمونه‌ای اجرایی از رویکرد وی در آموزش مطرح شده است.

این مقاله می‌تواند راهنمایی مناسب برای والدین، معلمان، برنامه‌ریزانِ آموزشی و تمامی کسانی باشد که می‌خواهند به شکوفایی خود و دیگران یاری برسانند. در پایان مقاله نکات مهم دیدگاه فریره که می‌توانند به بازنگری در چشم‌اندازهای آموزشی و نیز در شیوه و محتوای تدریس یاری برساند گردآوری شده است.

این مقاله را از این آدرس دریافت نمایید.

 

داستان‌هایی از زندگی امیرکبیر

(به مناسبت ۲۰ دی، سالروز شهادت امیرکبیر)

معرفی و سرآغاز

محمد تقی، معروف به میرزا تقی‌خان امیرکبیر، متولد سال ۱۲۱۳ هجری قمری است.
او اهل فراهان و دست‌پرورده‌ی قائم مقام فراهانی است. پدر محمدتقی در دربار آشپز بود.
نقل شده است که محمدتقی در کودکی، هنگامی که ناهار فرزندان قائم مقام را می‌آورد، پشت در کلاس درس می‌ایستاد تا آن‌ها غذای خود را بخورند و ظرف­ها را بازگرداند. و در همین اثنا آنچه را معلم به آن­ها می‌آموخت، او هم فرا می‌گرفت. روزی قائم مقام به آزمایش پسرانش آمده بود و هر چه از آنها پرسید، چیزی نمی‌دانستند و محمدتقی جواب سؤالات را می‌داد. قائم مقام از او پرسید: «تقی، تو کجا درس خوانده‌ای؟» عرض کرد: «روزها که غذای آقازاده‌ها را می‌آورم، می‌ایستم و درس معلم را گوش می‌دهم». قائم مقام به او انعامی داد و محمدتقی نگرفت و گریه کرد. قائم مقام گفت: «چرا گریه می‌کنی؟ چه می‌خواهی؟» محمدتقی گفت: «اجازه دهید من نیز در کنار آقا‌زاده‌ها درس بخوانم.» قائم مقام دلش به رحم آمد و قبول کرد و به معلم گفت تا در کنار بچه‌هایش به محمد تقی نیز درس بیاموزد.

به هر حال، میرزا تقی با فرزندان خاندان قائم مقام محشور و هم‌بازی بود و چون مکرر از خودش هوش و درایت زیادی نشان می‌داد، قائم مقام هم در تعلیم و تربیت او تلاش زیادی می‌کرد.
محمد تقی ابتدا بخشی از کارهای دبیری و نامه‌نگاری‌های قائم مقام را انجام می‌داده است. بعد از دبیری، میرزا تقی خان وارد دستگاه دیوان می‌شود و مستوفی نظام می‌گردد. پس از آن، به مقام وزیر نظام آذربایجان و سپس امیر نظام آذربایجان می‌رسد.
میرزا تقی خان امیرکبیر، بعد از گذراندن دوره های مختلف در محیط خانوادگی و محیط اجتماعی داخلی، چند سفر بسیار مهم و حساس به خارج از کشور داشت. این مسافرت ها در پرورش دادن روح بزرگ و اندیشه‌های بلند وی، نقش مهم و قابل ملاحظه‌ای را ایفا کرد.

در ادامه چند داستان از زمان صدارت امیرکبیر نقل شده است.

(۱)

شکایت دهقان به امیر

در مسافرت [امیرکبیر] به اصفهان، در یکی از منازل (محلّ توقف) استری متعلق به یکی از ملتزمین رکاب که سه هزار ریال هم ارزش داشته،‌ در نتیجه‌ی غفلت صاحبش به مزرعه‌ی دهقانی می‌رود و خسارت فراوان به زراعت او وارد می‌آورد. دهقان جمعی از کشاورزان را به شهادت می‌گیرد و برای شکایت در مقابل چادر امیر می‌آید و آنجا می‌ایستد.
امیرکبیر پس از بیرون آمدن از چادر او را به حضور طلبیده و علت ایستادن او را می‌پرسد. مرد دهقان چگونگی امر را برای او بیان می‌کند. امیر می‌گوید: «قاطر را نگاه‌دار تا صاحب آن پیدا شود. آن وقت حکم می‌کنیم که زیان تو را با مخارجی که برای حیوان می‌کنی به تو بدهد. از این گذشته او را باید تنبیه کنم تا دیگران از این پس مواظب باشند که استرشان زیانی به دهقانان وارد نیاورد.»

دهقان به خانه بازگشت و منتظر ماند تا صاحب قاطر پیدا شود؛ امّا صاحب آن از ترس خشم امیر پیدا نشد. در موقع حرکت اردو مجدداً مرد زارع به نزد امیر آمد. امیر گفت: «برو آن قاطر از آن خودت باشد و اگر صاحب آن آمد باید تو را راضی نماید و اگر هم فروختی باید از خریدار بخرد. فقط کاری بکن که معلوم باشد استر در کجاست.»

(۲)

روزنامه

ذهن امیرکبیر درباره‌ی روزنامه و ارزش سیاسی و مدنی آن، به خوبی روشن بود و او از روزنامه‌های خارجی و روزنامه‌هایی که در دیگر کشورهای اسلامی مثل مصر و عثمانی(ترکیه) چاپ می‌شد، باخبر بود. امیرکبیر، از همان آغاز دولت خود، گروه و دستگاه ویژه‌ای برای گردآوری روزنامه‌های خارجی و ترجمه‌ی آن‌ها تأسیس کرد. مباشر ترجمه‌ی روزنامه‌ها، ”برجیس“انگلیسی بود و نگارش آن‌ها به زبان فارسی، کار عبدالله ترجمه‌نویس بود. روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه، از دل همین گروه بیرون آمد و شکل گرفت.

امیرکبیر برای خرید روزنامه، مشترکینی برای آن مقرر کرد: «هر کس در ایران دارای دویست تومان مواجب دولتی است، باید اجیر(مشترک) یک نسخه روزنامه شده و در سال، دو تومانِ قیمت آن را بدهد.» امیر از این حد هم جلوتر رفت و برای بالا بردن سطح اطلاع و آگاهی ایلات و عشایر، خوانین محلی و ایل بیگیان (روؤسای ایل) را نیز مشمول اشتراک اجباری روزنامه قرار داد.

مدت زیادی طول نکشید که روزنامه وقایع اتفاقیه جای خود را در بین مردم باز کرد و بسیاری از مردم با رغبت، اسامی و نشانی خود را به روزنامه فرستادند و تقاضا کردند که این روزنامه به قرار هفتگی برایشان ارسال گردد تا از مندرجات آن آگاهی پیدا کنند.

(۳)

آبله کوبی(واکسن آبله)

آبله کوبی از زمان فتحعلی شاه به ایران وارد شده بود اما قانون آبله­ کوبی عمومی را میرزا تقی‌خان گذارد. برای آگاهانیدن مردم، در همه جا اعلام شد: «در ممالک محروسه(ایران)، ناخوشی آبله عمومی است که اطفال را عارض می‌شود که اکثری را هلاک می‌کند، یا کور یا معیوب می‌شود. اشخاصی را که در کودکی آبله را درنیاورده‌اند، در بزرگی بیرون می‌آورند و به هلاکت می‌رسند، خصوص اهل دارالمرز (=به ویژه مردم مناطق مرزی)[…] اطباء چاره‌ی این ناخوشی را به این طور یافته‌اند که در طفولیت از گاو آبله برمی‌دارند و به طفل می‌کوبند و آن طفل چند دانه بیرون می‌آورد و بی‌زحمت خوب می‌شود.»

بنا به گفته‌ی یکی از دکترهای خارجی: «[…]امیر، رساله­ای در این باب (آبله کوبی) به ترجمه رسانید و چاپ کرد. و آبله کوبانی با حقوق کافی به ولایات فرستاد. این قانونِ [آبله کوبی]، در زمان امیرکبیر به شکل همگانی و اجباری می‌شود و ضمانت اجرای قانون، این بود که اولیای اطفالی که در آن قصور می‌ورزیدند، مورد مؤاخذه و جریمه قرار می‌گرفتند.»

*     *     *

داستان:

اعتضادالسلطنه درباره‌ی همین مسئله‌ی آبله کوبی می‌گوید: «در سفر اصفهان، روزی در چهل ستون، امیر را برافروخته دیدم. گمان بردم که از سرحدی(=مرز) خبر بدی رسیده؛ اما معلوم شد که فرزندان صادق رنگ­آمیز و محمد کله­پز، از بیماری آبله مرده‌اند. امیر از آنان مؤاخذه کرد که چرا با وجود آن که دولت مایه‌ی آبله‌کوبی را فرستاده و در معابر هم جار زده‌اند که اطفال را آبله کوبید، قصور کرده‌اند؟ پس گفت: « از هر یک پنج تومان گرفته، مرخص کنید و پول را در صندوق خاص خرج مریضان بگذارید.» چون توانایی پرداخت آن را نداشتند، امیر دستور داد که از کیسه‌ی خودش این پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد.

بعد من به امیر گفتم: این [که] مطلبی نبود که این قدر شما را مشتعل کرده بود؟!

امیر فرمود: شاهزاده، تعجب دارم که شما شنیدید دو نفر بی­جهت تلف شدند و به شما تأثیر نکرد.

از این سخن امیر من بسیار شرمنده شدم.»

(۴)

مبارزه با مداحی و چاپلوسی

«از گذشته­های دور، بازار مداحی و چاپلوسی در دربار حاکمان ایرانی رواج زیادی داشته و بسیاری از شاعران و سخن‌پردازان که از ذوق و استعداد شاعری برخوردار بوده­اند، بر هیاهوی بازار مدح و ثنای پادشاهان و وزرا و صاحب منصبان می­افزوده­اند. در دوره‌های فریب و دروغ، اغلب، آدم‌های ضعیف، جبون و بی‌مایه به مقام‌های بزرگ دست می‌یابند. اینان که در درون خود احساس حقارت و بی­ارزشی کرده و می­دانند که نه بر اساس شایستگی، که در اثر ”زد و بند“ و پرداخت ”رشوه“ به آن مقام دست یافته‌اند، اغلب از مدح و ستایش شاعران ارضا می‌شوند.

در عصر محمد شاه قاجار، حقوق و مزایای شاعران درباری و چاپلوس، بسیار زیاد بود. فقر فرهنگی و کمبود کتاب‌های علمی وحشتناک بود و در واقع به قولی ”ایران زمین به بیابانی خشک از بی­دانشی تبدیل گشته بود که فقط بته‌ها و خارهای اشعار دروغ [در آن] به چشم می‌خورد.“

*     *     *

داستان:
یکی از شاعران چاپلوس آن زمان، قاآنی بود که در مداحی و دروغ‌گویی و تملق از دیگران جلو افتاده و از اینکه حتی زبون‌ترین مردان روزگار را شجاع ترین مردان به حساب آورد، باکی نداشت. وی حتی هنگامی که حاج میرزا آقاسی، صدر اعظم محمد شاه، دچار زکام سختی شده بود، شعری درباره‌ی زکام او سرود که بخشی از آن چنین است:

که جلوه کرد که آفاق پر ز انوار است؟/که رخ نمود که گیتی تمام فرخار است؟
ز خلف احمد مرسل مگر نسیمی خاست/ که هر کجا گذرم تبت است و تاتار است
زکام خواجه گواهی دهد بدین گویی/ که این نسیم ز خلق رسول مختار است
دلا ز مدح محمد به مدح خواجه گرای/ که خواجه از پس او بر دو کون سالار است
پناه دولت اسلام، حاجی آقاسی/ که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است

پس از مرگ محمد شاه و آغاز سلطنت ناصرالدین‌شاه و صدارت امیرکبیر، قاآنی به مدح ناصرالدین شاه و امیرکبیر پرداخت و بیش از دوازده قصیده در مدح امیرکبیر گفت و در اشعارش او را ”تاج امم، اتابک اعظم، نتاج مجد“ و ”کتاب رحمت و فهرست فضل و دفتر فیض“ و ”امیر صدرین میرزا تقی خان…“ و ”کتاب حکمت و دیباچه‌ی صحیفه‌ی فیض“ لقب داد. وی روزی بهترین قصیده‌ی خود را در مدح امیر سرود و به امید گرفتن کیسه‌های زر به نزد او رفت. به داستان برخورد امیرکبیر با او توجه کنید:

امیر نظام، نگاهی به قاآنی افکند که دست به سینه جلوی او ایستاده بود. او می‌دانست که افرادی مانند قاآنی با استفاده از ذوق شاعری خود، کلماتی پر زرق و برق را نثار حاکمان نموده و صله و اشرفی دریافت می‌کنند و در همان حال بهترین مترجمان و نویسندگان به علت نداشتن مشوّق و حتی خرج زندگانی خود، در فقر و بدبختی به سر می برند.

امیر نظام آهسته گفت:
– چه می‌خواهید؟

قاآنی قدمی به جلو گذاشت. سینه‌اش را صاف کرد و گفت:
– شما از میزان ارادت من به خودتان اطلاع دارید ولی با این وجود من به سختی موفق شدم تا وقت ملاقات از شما بگیرم. چرا حاضر نیستید هر چند مدت یک بار، من به حضورتان برسم و قصیده‌ای که در بیان اوصاف جمیله‌ی حضرت‌تان سروده‌ام، برایتان بخوانم؟

امیر نظام پاسخ گفت:
– حقیقتش را بخواهید من در اثر فشار کارهای مملکتی، فرصت بسیار کمی برای شنیدن اشعار دارم. امروزه مردم به کار احتیاج دارند، کار، و الّا نجات ملّت میسر نیست.

قاآنی لبخندی زد و گفت:
– […] کاملا واقفم که حضرتعالی نسبت به شعرا نظر خوبی ندارید و حتی دستور داده‌اید که حقوق آنان را قطع کنند؛ در حالی که امیر معظم خوب می‌دانند که گلستان ایران زمین اصولا با گل‌های شاعران جان گرفته است و شاعران در بیان اوصاف حاکمان عدالت‌گستر سهم بسیار داشته‌اند و …

امیر نظام سخن قاآنی را قطع کرد و گفت:
– هر زمان که مردمان این سرزمین از فقر و بیماری و جهل رنج نبردند، برای همه فرصت و مجال علم‌آموزی و تحصیل ایجاد بود و بیماری‌های مختلف هر ساله هزاران نفر را به دیار عدم نفرستاد، می‌توانیم بگوییم ایران گلستان شده است و الّا سرودن شعر هیچ کشوری را گلستان نکرده است. به هر حال بفرمایید که امروز از چه رو وقت ملاقات خواسته‌اید.

قاآنی گفت:
– آمده‌ام تا قصیده‌ای را که در ثنای شما سروده‌ام برایتان بخوانم. قرار است حاج حسین خطاط این اشعار را با خط خوش بنویسد و بعد با چاپ سنگی چاپ شود و در همه‌جا آن را پخش کنیم.
و بعد چون به اخلاق امیر آشنا بود و می‌دانست که ممکن است به وی اجازه‌ی خواندن شعر را ندهد، بدون این که منتظر اجازه‌ی امیر شود، شروع به خواندن قصیده کرد:

نسیم خلد می‌وزد مگر ز جویبارها/که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها
خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جم/که گشت دولت عجم قوی چو کوهسارها
ز سعی صدر نامور، مهین امیر دادگر/ کزو گشوده باب و در، ز حصن و از حصارها
امیر شه، امین شه، یسار شه، یمین شه/ که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها
[…]
دو سال هست کمترک که فکرت تو چون محک/ ز نقد جان یک به یک، به سنگ زد عیارها

در اینجا قاآنی لحظاتی مکث کرد و بعد در حالی که بر هر یک از کلمات خود تأکید می‌کرد، ادامه داد:

به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی/که مؤمنان متقی کنند افتخارها

وی قصد داشت که دنباله‌ی اشعار خود را بخواند که امیر دستش را بالا برد و قاطعانه و محکم گفت: بس کنید!

قاآنی سر از روی کاغذ برداشت و به چهره‌ی خشمگین امیر نگریست. امیرکبیر چند بار در طول اتاق قدم زد و بعد در حالی که چشمان خود را به چهره‌ی قاآنی دوخته بود گفت:
– مقصودتان از ظالم شقی کیست؟!

قاآنی ساکت ماند و امیر ادامه داد:
– مقصودتان حاج میرزا آقاسی است…همان کسی که ده­ها قصیده در ثنای او سرودید. همان کسی که درباره‌ی زکامش هم شعر گفتید. این طور نیست؟! همان کسی که درباره‌ی او گفتی:

پناه دولت اسلام حاجی آقاسی/که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است.

و حالا آن ”اسلام پناه“ دیروز ”ظالم شقی“ امروز شده است. شما شاعران به خاطر گرفتن مشتی زر و اشرفی همه چیز را زیر پا می‌گذارید. خوب می­دانم که فردا پس از من شعری در ثنای دیگری می‌گویی و مرا به خیانت و دزدی متهم می‌کنی. بیهوده نبود که من حقوق همه‌ی شاعران را قطع کردم، در حالی که می‌دانم آن همه دشمن خواهند شد. ولی بگذار فحش‌هایی که فردا می‌خواهند به من بدهند، همین امروز بگویند.

قاآنی از چهره‌ی امیر چنان وحشت کرد که کاغذ اشعارش را در جیب گذارد و راه افتاد تا به سرعت از اتاق خارج شود. اما امیر فریاد کشید: بایستید!

سپس دستور داد چوب و فلک بیاورند تا قاآنی را تنبیه کنند و از آن پس به او مستمری نیز ندهند. اعتضاد السلطنه واسطه شد تا امیرکبیر از تنبیه قاآنی درگذشت و از امیر استدعا کرد که حقوق قاآنی را دوباره برقرار سازد. امیر گفت: قاآنی غیر از شاعری چه هنری دارد؟ به عرض رسید که مقداری فرانسه می‌داند. امیر کتابی را در مورد فلاحت (کشاورزی) به قاآنی سپرد و آن شاعر هر هفته یک جزوه‌ی آن را از فرانسه به فارسی ترجمه می‌کرد و توسط اعتضادالسلطنه پیش امیر می‌فرستاد و در ازای آن خدمت، مزدی می‌گرفت.

میرزا تقی خان امیر کبیر عقیده داشت که دولت نباید پول مفت یا پول چاپلوسی به کسی بدهد. هر کس در مقابل کاری که در نشر فرهنگ و علم و صنعت می‌کند، باید حقوق بگیرد. امیر عقیده داشت که برای استفاده از صنعت و علم غرب، باید مترجمان ورزیده، کتاب‌های دانشمندان اروپایی را به فارسی ترجمه کنند و از این رو، نخست در دستگاه دولت هیأتی از مترجمان گرد آورد. هر کجا کسی را می‌یافت که با زبان‌های خارجی آشنایی داشت، پیش کشید و کاری به او رجوع کرد.

(۵)

علت شکایت شما را نمی‌فهمم

دکتر یاکوب پولاک همراه با یک هیأت نظامی ـ علمی به دعوت امیرکبیر برای تدریس در مدرسه‌ی دارالفنون به ایران آمد. متأسفانه ورود آنان به ایران مصادف بود با برکناری و سپس شهادت امیرکبیر. از آن پس هیأت نظامی ـ علمی اتریشی با مشکلات فراوان روبرو بودند، از جمله اینکه افسران و پزشکان اتریشی از کمبود فضای آموزشی و وسایل کمک آموزشی رنج می‌بردند و پاسخ اولیای امور بسیار شگفت‌انگیز بود. دکتر پولاک در این مورد می‌نویسد:

«هرگاه افسران ما می‌کوشیدند ذهن رئیس الوزراء [میرزا آقا خان نوری] را نسبت به نقایصی که در کار خود دارند روشن کنند، وی از منشی خود می‌پرسید که آیا این آقایان حقوق خود را تمام و کمال دریافت داشته‌اند؟ و هرگاه پاسخ مثبت بود در جواب آنان می‌گفت: من علّت شکایت شما را نمی‌فهمم چون حقوق خودتان را درست به موقع گرفته‌‌‌‌اید.»

 

منابع:

* «داستان هایی از زندگی امیرکبیر»، نوشته ی محمدرضا حکیمی، نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی

* «میرزا تقی خان امیرکبیر»، نوشته‌ی مریم نژاد اکبری مهربان، نشر کتاب پارسه

*«هزار و یک حکایت تاریخی»، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، انتشارات قلم

روزی که از زندگی میرزا کوچک خان جنگلی آموختیم…

🍃 یازده آذر ماه، سالگرد شهادت میرزا کوچک خان جنگلی بود.  به همین مناسبت یکی از دوستانمان که مطالعاتی درباره‌ی زندگی میرزا کوچک خان داشت، مهمان کتابخانه طلوع شد تا قصه زندگی او را برای ما و بچه‌ها تعریف کند.

🌿 بچه‌ها حدود یک ساعت و نیم پای حرف‌های دوستمان نشستند؛ درباره فضای حاکم بر ایران در زمان میرزا و زندگی و مبازرات او شنیدند، عکس‌هایی از میرزا و بعضی همراهانش دیدند و بخش‌هایی از فیلمی که درباره او ساخته شده را تماشا کردند.

توصیف مقاومت میرزا و یارانش در آن روزهای سخت، برای همه امیدبخش و زیبا بود.

🌱 آن روز صحبت‌ها طولانی‌تر از همیشه شده بود. موقع بیرون رفتن از کلاس یکی از بچه‌ها گفت: «امروز ما هم مثل بعضی یاران میرزا شده‌ایم که تا آخر همراهش ماندند: پای شنیدن زندگی میرزا ایستادیم و کلاس را ترک نکردیم.»

بخشی از نامه‌ی میرزا به دوستانش، اندکی قبل از تشکیل نهضت جنگل:
«عصر دیروز قدم زنان به طرف باغ تفلیس می‌رفتم. کثرت خیالات و شدت آلام درونی مرا دچار مالیخولیای عجیبی نمود. با خود می‌گفتم: ترا چه یارا که با ملک‌الملوک ایران بکاوی. مگر از جنرال‌های دربار نمی‌ترسی؟ از سردار ایران یعنی امیر بهادر جنگ نمی‌هراسی؟… پا به اندازه گلیمت دراز نما. باز کجا صعوه لاغر کجا! پشه کجا خسرو خاور کجا! در این فکر بودم ناگهان مادر مصیبت دیده وطن را مشاهده کردم که با زبان دل می‌گفت: هان ای فرزندان ناخلف! … اطفال عزیز مرا در تبریز از دم تیغ گذراندند. همه را هدف گلوله کردند، شما در خانه‌های خود با کمال فراغت به عیش و عشرت مشغول شدید! می‌بینید غیرت نمی‌کنید!  …
چه شب سختی بود و چه ساعات مهیب و هولناک!»