آموزش کودکان در ایران؛ با تأکید بر کودکان بازمانده از تحصیل

اول اسفند، مصادف با ۲۰ فوریه، روز جهانی عدالت اجتماعی نام گرفته است. به این مناسبت نکته‌هایی برگزیده از فصل ۷ کتاب «وضعیت اجتماعی کودکان در ایران» را که به بحث عدالت آموزشی (با تأکید بر بازماندگی کودکان از تحصیل) می‌‌پردازد مطالعه خواهید کرد.

گزیده‌ای بزرگ‌تر از این فصل به صورت PDF از اینجا دریافت کنید: آموزش کودکان در ایران با تأکید بر کودکان بازمانده از تحصیل

 

  • گزارش آموزش برای همه سیاست‌های آموزش‌و‌پرورش و برنامه‌های کلان (مانند برنامه‌ی چهارم و پنجم توسعه) می‌کوشند تا نشان دهند که عملکرد دولت‌ها در زمینه‌ی پوشش تحصیلی موفق بوده است، اما در آخرین سال اجرای برنامه‌ی آموزش برای همه هنوز تعداد زیادی از کودکانی که در سن آموزش اجباری (۶ تا ۱۷ سال) قرار دارند، از مدرسه محروم یا طرد شده‌اند و از تحصیل بازمانده‌اند. اگرچه وزارت آموزش‌و‌پرورش آمار علمی و موثقی برای سال‌های اخیر ارائه نکرده است، بررسی‌ها نشان می‌دهد با پوشش تحصیلی مطلوب فاصله‌ی زیادی داریم.

 

  • بررسی لایحه‌ی پنجم توسعه نشان می‌دهد که کمبود پوشش تحصیلی در آموزش عمومی یکی از مهم‌ترین مشکلات آموزش‌و‌پرورش است. طبق آمار رسمی آموزش‌و‌پرورش و سرشماری سال ۱۳۸۵، از مجموع سه میلیون و صد و شصت هزار نفر جمعیت ۶ تا ۱۷ سال، یک میلیون و صد و سی هزار نفر به عنوان دانش‌آموز در مراکز آموزشی تحصیل می‌کرده‌اند و دو میلیون و سیصد هزار نفر خارج از نظام آموزشی بوده‌اند. از این تعداد، ۶۶۵هزار نفر به مراکز آموزشی دسترسی نداشته‌اند و بی‌سواد بوده‌اند ولی بقیه‌ی آن‌ها (بیش از پنج میلیون و دویست هزار نفر) بعد از ثبت‌نام در مدارس ترک تحصیل کرده‌اند. به گفته‌ی معاون اسبق حقوقی و امور مجلس وزارت آموزش‌و‌پرورش، براساس تحقیقاتی که در زمان حضور وی در آموزش‌و‌پرورش انجام شده بود، بیش از سه‌میلیون دانش‌آموز بازمانده از تحصیل در کشور وجود داشته است. وی این رقم را در سال ۱۳۸۸ حدود چهارمیلیون نفر تخمین می‌زند و معتقد است به معنای پمپاژ بی‌سوادی به جامعه است.
  • عوامل مختلفی وجود دارد که موجب طردشدن کودکان یا بازماندن آن‌ها از نظام آموزشی کشور شده است. برخی از این عوامل در ساختار نظام آموزشی ریشه دارد و برخی به ساختار کلان اقتصادی‌اجتماعی جامعه مربوط است.

 

  • در بین عوامل متأثر از ساختار اقتصادی‌اجتماعی نقش عوامل اقتصادی (مانند فقر مالی و اشتغال زودهنگام دانش‌آموزان برای تأمین هزینه‌ی تحصیل) و عوامل مربوط به مدرسه (مانند بی‌علاقگی به مدرسه و عملکرد ضعیف مدیران و معلمان) بیش‌تر از بقیه است.

 

  • از دیگر سو، بررسی‌ها نشان می‌دهد که نبود آموزش باکیفیت می‌تواند در کاهش سطح پوشش تحصیلی مؤثر باشد.

 

  • یکی از مهم‌ترین علل بی‌سوادی یا ترک تحصیل دانش‌آموزان مقطع دبیرستان چیزی نیست جز ساختار نامناسب آزمون سراسری (کنکور). رسوخ مدرک‌گرایی و اصالت‌بخشیدن به مدرک تحصیلی و غفلت از آموزش مهارت‌های مورد نیاز بازار کار از نتایج منفی کنکور بوده است. غلبه‌ی کنکور بر حوزه‌ی آموزش، تکنیکی و کالایی شدن آموزش موجب شده است تنها افرادی که قادر به خرید این خدمات‌اند چشم‌انداز بهتری برای ادامه‌ی تحصیل داشته باشند و در مقابل افراد محروم به شکلی پنهان از ساختار آموزش و مدرسه طرد شوند. دانش‌آموزان مناطق محروم چشم‌انداز روشنی از آینده ندارند و تصور دستیابی به یک زندگی موفق بر پایه‌ی تحصیلات دانشگاهی برای اکثر آن‌ها غیرممکن یا خارج از توان‌شان است.

 

  • می‌توان قوانین متعددی را در زمینه‌ی برقراری عدالت آموزشی از نظر جنسیتی و منطقه‌ای و رفع محرومیت‌های آموزشی، حمایت از کودکان و نوجوانان، حمایت از حق تحصیل کودکان، ریشه‌‌کنی بی‌سوادی در کشور، الزامی بودن آموزش تا پایان دوره‌ی راهنمایی و غیره نام برد که همگی به ارتقای پوشش تحصیلی توجه دارند. اما صرفاً وجود برنامه و آیین‌نامه برای تحقق اهداف کافی نیست. پژوهشی در سال ۱۳۸۷ نشان می‌دهد که بسیاری از شاخص‌های سنجش وضعیت تحصیلی برنامه‌ی چهارم توسعه تا پایان سال ۱۳۸۸ محقق نمی‌شود. برای نمونه، نبود حمایت دولتی و هزینه‌ی بالای تحصیل از نظر خانواده ها جدی‌ترین مانع برای گسترش پوشش تحصیلی در دوره‌ی پیش‌دبستانی است.
  • برنامه‌های کنونی دولت برای خصوصی‌سازی خدمات آموزشی و سازوکارهای آن در تضاد با اسناد و قوانین بالادستی و برنامه‌هایی است که با رفع بی‌سوادی و کاهش تعداد کودکان بازمانده از تحصیل ارتباط دارد. بنابراین، رویکرد متناقض خصوصی‌سازی آموزش می‌تواند یکی از جدی‌ترین مشکلات حوزه‌ی سیاست‌گذاری آموزشی باشد. اگرچه دولت مدعی ریشه کنی بی‌سوادی و بازگرداندن کودکان بازمانده از تحصیل به مدرسه است، همچنان شاهد افزایش تعداد مدارس پولی هستیم. اقدامات دولت در چند سال گذشته عملاً هزینه‌ی تحصیل را بالا برده است. از جمله، اجرای سیاست خرید خدمات آموزشی از مراکز خصوصی و حمایت از سرمایه‌گذاری بخش خصوصی در حوزه‌ی آموزش و طرح فروش مدارس با موقعیت تجاری. در واقع، دولت صرفاً به‌دنبال سیاست‌هایی است تا بار مالی نداشته باشد.

 

  • آمار رسمی مربوط به وضعیت کودکان بازمانده از تحصیل تنها آن دسته از کودکان لازم‌التعلیمی را دربرمی‌گیرد که از نظر رسمی و قانونی شایستگی برخورداری از حق تحصیل را داشته باشند. در نتیجه، کودکان مهاجر (به‌خصوص کودکان افغان) و کودکانی که به هر دلیل شناسنامه ندارند، در این آمار گنجانده نمی‌شوند. لذا، هر برنامه و سیاستی که به‌دنبال کاهش تعداد کودکان بازمانده از تحصیل است، باید ابتدا برای شناسایی و ردگیری همه‌ی این کودکان اقدام کند.

***

گزیده‌ای بزرگ‌تر از این فصل به صورت PDF از اینجا دریافت کنید: آموزش کودکان در ایران با تأکید بر کودکان بازمانده از تحصیل

اندوه خویش را به که گویم؟؛ داستانی از آنتون چخوف

«معلم باید هنرمند باشد، شغل‌اش را دوست بدارد. اما معلم‌های ما مثل مسافر هستند، بد درس خوانده‌اند و وقتی برای تعلیم بچه‌های ما به روستا می‌روند، گویی به تبعیدگاه رفته‌اند. معلم های ما گرسنه، خرد و خسته اند و همیشه از ترسِ از دست دادنِ نان روزانه خود، بر خود می‌لرزند. در صورتی که معلم باید اول شخص دهکده باشد. دهقانان باید او را بشخصه نیرویی به حساب آورند؛ نیرویی درخورِ احترام و شایسته‌ی توجه. هیچ کس جرأتِ چپ نگاه کردن به او را نداشته باشد. کسی نتواند سر او داد بزند یا این گونه که همه بر سر معلم های ما می‌آورند، او را مورد تحقیر و اهانت قرار دهد؛ این گونه که دژبان روستا، دکان‌دارِ گردن‌کلفتِ پول‌دار، کشیش، رئیس نظمیه، مدیر مدرسه، مشاور روستا و کارمندی که لقب بازرس مدرسه را به خود بسته اما یک ذره هم دل‌اش برای تعلیم و تربیت بچه‌های مردم نسوخته و فقط به فکر چرب کردن سبیل رؤسای خودش است، با معلمان رفتار می‌کنند! واقعا شرم آور است! احمقانه است به مردی که تربیت و تعلیم مردم را بر عهده دارد، با چند شاهی حقوق بخور و نمیر پاداش بدهیم. تحمل ناپذیر است که چنین کسی لباس کهنه و پاره بپوشد، از سرما در مدارس مرطوب و یخ کرده‌ِی ما بلرزد، سرما بخورد و در سی سالگی لارنژیت، روماتیسم یا سل بگیرد. باید شرم کرد. معلم ما، هشت یا نه ماه از سال را مانند زاهدهای گوشه‌نشین به سر می‌برد؛ کسی را ندارد که یک کلمه با او حرف بزند، دوستی ندارد، کتابی ندارد، تفنن و مشغولیتی ندارد. روزبه روز کودن تر می‌شود. اگر رفقایش را برای دیداری دعوت بکند، از نظر سیاست مورد سوءظن قرار می‌گیرد. سوءظن سیاسی، کلمه‌ی احمقانه‌ای که به وسیله‌اش آدم‌های حقه‌باز و آب‌زیرکاهِ نادان را می‌ترسانند. تمام این‌ها نفرت‌آور است. این مسخره کردن مردی است که کاری بی‌نهایت مهم و بزرگ انجام می‌دهد. می‌دانید من هروقت معلمی را می‌بینم، خجالت می‌کشم؟ از شرمگین بودن او از لباس بدش، خجالت می‌کشم و به نظرم می‌آید که بیچارگی آن معلم تقصیر من است، باور کنید راست می‌گویم.»[۱]

 جملات بالا، نقل قولی است از آنتون چخوف، نمایشنامه‌نویس، ادیب و پزشک شهیر روس. چخوف – که چنان‌که پیداست از وضعیت تعلیم و تربیت مردمان در رنج بود – بیش از همه، بابت داستان‌های کوتاه و نمایشنامه‌هایش شهرت داشت. او نویسنده‌ای بود که در آثارش زندگی را، و شخصیت‌های انسانی را، تا حد امکان به دور از کلیشه‌های مرسوم و عادات رایج، روایت می‌کرد. او اغلب در داستان‌های کوتاهش، موقعیتی از زندگی روزمره را با چنان ظرافت، روشن‌بینی و عمقِ نگاهی روایت می‌کند که از دل آن وقایع، غم‌ها، دردها، جهل، صداقت، و بیم و امید مردمان را می‌توان به‌روشنی دید و به‌خوبی لمس کرد.

به همین دلیل است که چخوف در مقام انسان نیز همچون چخوف در مقام نویسنده، منبع الهام بسیاری بوده است. «چارلز مایستر»، پژوهشگر زندگی و آثار چخوف درباره‌ی او می‌گوید: «حتی اگر چخوف نویسنده‌ی بزرگی نبود، به عنوان یک انسان‌دوست شایسته‌ی شهرت جهانی می‌بود.». دست‌آوردهای چخوف [در این زمینه] غیرقابل‌انکارند: او با کوشش و استعداد خود خانواده‌اش را از فقر خارج کرد، مدرسه‌ها و بیمارستان‌هایی بنا کرد، به هزاران نفر خدمات پزشکی رایگان ارائه داد، با گزارشی که از زندان و ندامتگاه ساخالین تهیه کرد به تغییر نظام جزایی روسیه کمک کرد، در برابر گستره‌ای از بی‌عدالتی‌ها ایستاد و برخی از بزرگ‌ترین داستان‌های کوتاه و نمایش‌نامه‌های تاریخ ادبیات جهان را به رشته‌ی تحریر درآورد؛ و همه‌ی این‌ها، درست در حالی بود که او خود با بیماریِ سل دست و پنجه نرم می‌کرد.[۲]

داستان «اندوه» نیز نمودی از دغدغه‌ها، شیوه‌ی نگاه و سبک داستان‌نویسی چخوف را در خود دارد. در داستان «اندوه»،‌‌ چخوف در روایتی ساده اما گیرا، ارزش و اهمیت گوش‌سپردنی راستین به یکدیگر را به ما یادآور می‌شود و به‌ظرافت، به ما نشان می‌دهد که چگونه، ساده اما همیشه، هریک از ما ممکن است از شنیدنِ یکدیگر بگریزیم و در دشوارترین موقعیت‌های زندگی، بابت تعریفی که از شغل، شأن، جایگاه اجتماعی یا تملکاتمان داریم، از «شنیدن» دیگران طفره برویم.

در ادامه، می‌توانید این داستان را بخوانید.

[۱]  به نقل از مطلب «چند خاطره از آنتون چخوف به قلم ماکسیم گورکی» از سایت آیات؛ منبع اصلی: کتاب «دشمنان»(مجموعه داستانی از آنتون چخوف)، ترجمه‌ی سیمین دانشور، انتشارات امیرکبیر.

[۲]  به نقل از کتاب The Cambridge Introduction to Chekhov، نوشته‌ی James N. Loehlin

*****

اندوه

«اندوه خویش را به که گویم؟»

 

غروب. ذرات درشت برف آبدار گرداگرد چراغ‌برق‌های تازه روشن‌شده‌ی خیابان می‌چرخد و در پوششی نرم و نازک بر بام‌ها، پشت اسب‌ها و شانه و کلاه عابران می‌نشیند. آیونا پوتاپُفِ درشکه‌چی، مثل شبح سراپا سفید است. روی صندلی خود بی‌حرکت نشسته و دو برابر یک آدم، در وضعیت معمولی، خمیده است. شاید اگر یک تلّ درست و حسابی برف رویش بریزد، باز هم برای تکان دادن خود و ریختن آن ضرورتی احساس نکند… مادیان[۱] نحیفش هم سفید شده و بی‌حرکت است. سکون، بی‌قوارگیِ ظاهر و کشیدگی پاهای چوب‌مانندش، مادیان را به شکل اسب‌های بیسکویتی در آورده است. شاید هم به فکر فرو رفته است. هر کس دیگری را هم از خیش، از آن مناظر آرام و آشنا جدا کنند و در مهلکه‌ای بیندازند که پر از چراغ‌های مهیب و همهمه‌ای بی‌وقفه و مردمی شتابان است، حتماً به فکر فرو می‌رود.

مدت زیادی است که آیونا و یابویش جم نخورده‌اند. پیش از موقع ناهار از طویله بیرون آمدند و تا کنون هیچ مسافری گیرشان نیامده است. اما حالا سایه‌های غروب بر شهر می‌افتد. نور کمرنگ چراغ‌برق‌ها درخشان می‌شود و ازدحام خیابان افزایش می‌یابد. صدایی به گوش آیونا می‌خورد: «درشکه‌چی، برو به ویبورگسکایا. درشکه‌چی!» آیونا از جا می‌پرد و از بین مژه‌های پوشیده از برف، افسری را می‌بیند که پالتویی نظامی بر تن و کلاهی بر سر دارد.

افسر تکرار می کند: «ویبورگسکایا، خوابی؟ برو ویبورگسکایا!»

آیونا به نشانه موافقت افسار را تکان می‌دهد و این کار تکه‌های برف را از پشت و شانه‌های اسب فرو می‌ریزد. افسر سوار می‌شود. آیونا خطاب به اسب موچ موچ می‌کند، گردنش را مثل قو دراز می‌کند، از جایش بلند می‌شود و بیشتر از روی عادت تا بر حسب ضرورت، شلاقش را در هوا تکان می‌دهد. مادیان هم گردنش را دراز می‌کند، پاهای چوب‌مانندش را خم می‌کند و با بی‌میلی به راه می‌افتد.

آیونا ناگهان از بین انبوه مردمی که در مقابلش بالا و پایین می‌روند، فریادهایی را می‌شنود: «کجا میری، یابو؟ کدام جهنم‌دره‌ای می‌ری؟ از سمت راست برو!»

افسر با خشم می‌گوید: «بلد نیستی درشکه برانی. از سمت راست برو!»

کالسکه‌رانِ یک کالسکه‌ی شخصی به او ناسزا می‌گوید. عابری که از عرض خیابان می‌گذرد و شانه‌اش به بینی اسب می‌خورد، نگاهی خشمگین به او می‌اندازد و برف را از آستین خود می‌تکاند. آیونا که انگار روی سوزن نشسته است، جابجا می‌شود، آرنج‌هایش را حرکت می‌دهد و مثل آدمی جن‌زده که محل حضور خود و علت آن را نمی‌داند، چشمانش را به اطراف می‌چرخاند.

افسر شوخی‌کنان می‌گوید: «عجب آدم‌های رذلی‌اند! همه سعی دارند سد راه تو بشوند یا خودشان را زیر پای اسب بیندازند! حتماً از این کار منظوری دارند.»

آیونا به مسافرش نگاه می‌کند و لب‌هایش را حرکت می‌دهد. پیداست که می‌خواهد چیزی بگوید، اما فقط صدایی از دهانش خارج می‌شود.

افسر می‌پرسد: «چی؟»

آیونا به طرزی غیرعادی لبخند می‌زند و به حنجره‌اش فشار می‌آورد و با صدایی خشک می‌گوید: «پسرم… اِ… پسرم این هفته مُرد، ارباب!»

«هوم… علتش چی بود؟»

آیونا با تمام بدنش به سوی مسافر برمی‌گردد و می‌گوید: «کسی نمی‌داند! باید از تب بوده باشد… سه روز توی بیمارستان بود و بعدش مُرد… خواست خدا بود.»

از تاریکی صدایی می‌آید: «برگرد، یابو! عقل از سرت پریده؟ چشمات را باز کن!»

افسر می‌گوید: «تند برو، تند. با این سرعت تا فردا هم نمی‌رسیم. بجنب!»

آیونا باز گردنش را دراز می‌کند. از جایش بلند می‌شود و شلاقش را با وقار و آرامش تکان می‌دهد. چند بار به طرف افسر برمی‌گردد، اما او چشمانش را بسته است و ظاهراً میلی به شنیدن ندارد. درشکه‌چی که مسافر خود را در ویبورگسکایا پیاده می‌کند، درشکه را جلوی رستورانی نگه می‌دارد و باز بر صندلی قوز می‌کند… باز هم برف آبدار، او و اسبش را سفید می‌کند. ساعتی می‌گذرد و بعدش، ساعتی دیگر.

سه مرد جوان که دو نفر آنان قدبلند و لاغرند و دیگری قدکوتاه و گوژپشت، در حالی که با هم بگو مگو می‌کنند و صدای گالش‌هایشان[۲] در پیاده‌رو شنیده می‌شود، نزدیک می‌شوند.

  • گوژپشت با صدایی دورگه فریاد می‌زند: «درشکه چی، برو به پلِ پلیس، سه نفرمان… بیست کوپک[۳]

آیونا افسار را تکان می‌دهد و خطاب به اسب موچ موچ می‌کند. بیست کوپک کرایه‌ای عادلانه نیست، اما او به این فکر نمی‌کند. حالا که مسافری دارد، یک روبل یا پنج کوپک فرقی نمی‌کند… سه مرد جوان که به هم تنه می‌زنند و همدیگر را دشنام می‌دهند، از درشکه بالا می‌روند و هر سه سعی دارند فوراً روی صندلی بنشینند. این مسئله را باید حل کرد: چه کسی باید بنشیند و چه کسی سرپا بایستد؟ بعد از مشاجره‌ای طولانی و بدخلقی و بددهنی به این نتیجه رسیدند که گوژپشت، به این دلیل که قدش از آنها کوتاه‌تر است، باید سرپا بایستد. گوژپشت در جای خود قرار می‌گیرد و در حالی که نفسش به پشت گردن آیونا می‌خورد با صدایی دورگه می‌گوید: «خوب، راه بیفت! عجله کن! عجب کلاهی داری دوست من! در سراسر پطرزبورگ از این بدتر گیر نمی‌آد…»

آیونا می‌خندد: «هه، هه! هه، هه !… ارزش تعریف نداره!»

«خوب، پس ارزش تعریف نداره. راه برو! می‌خواهی تمام راه را این‌طور برانی؟ هان؟ پس گردنی می‌خواهی؟»

آیونا صدای لرزان گوژپشت و جست و خیزهای او را در پشت سرش می‌شنود. دشنام‌هایی را می‌شنود که نثارش می‌کنند. به مردم نگاه می‌کند و به تدریج احساس تنهایی در قلبش فروکش می کند. گوژپشت تا آنجا که نفس دارد، یک سری فحش آبدار را خطاب به او ردیف می‌کند و بعد، سرفه امانش نمی‌دهد. همراهان قدبلند او درباره‌ی زنی حرف می‌زنند. آیونا برمی‌گردد و نگاهشان می‌کند. در انتظار مکثی مختصر، یک بار دیگر برمی‌گردد و می‌گوید: «این هفته… اِ… پسر… اِ… پسرم مُرد!»

گوژپشت که پس از سرفه لب‌هایش را پاک می‌کند، آه می‌کشد و می‌گوید: «همه‌ی ما مرخصیم. خوب، راه برو! دوستان من، راستش دیگه حوصله‌ام از این سینه‌خیز سر رفته! این کی ما رو می‌رسونه؟»

«خوب، کمی سرحالش بیار… یه پس گردنی!»

«می‌شنوی، طاعون پیر؟ سرحالت می‌آرم. اگه آدم با کسانی مثل تو رودربایستی داشته باشه، بهتره پیاده بره. می‌شنوی، طاعون پیر؟ یا این که واسه حرفای ما تره هم خرد نمی‌کنی؟»

بعد، آیونا بیش از آن که پس‌گردنی را احساس کند، صدایش را می‌شنود. می‌خندد: «هه، هه! جوان‌های سرحال… خدا به شما سلامت بدهد!»

یکی از قدبلندها می‌پرسد: «درشکه‌چی، زن داری؟»

«من، هه، هه، جوان‌های سرحال، حالا دیگر این زمینِ خیس زن منه. یعنی قبر!… پسرم مُرده و من زنده‌ام… عجیب است. مرگ در را اشتباهی زده… به جای این که بیاد سراغ من، رفت به سراغ پسرم…»

بعد، آیونا برمی‌گردد تا نحوه مرگ پسرش را برایشان تعریف کند؛ اما در این موقع، گوژپشت آه کوتاهی می‌کشد و اعلام می‌کند که شکر خدا، بالأخره به مقصد رسیده‌اند. آیونا پس از دریافت بیست کوپک، مدتی طولانی به ولگردان پرهیاهویی خیره می‌ماند که در دالانی تاریک ناپدید می‌شوند. باز تنهاست و باز سکوت با اوست… اندوهی که مدتی کوتاه تسکین یافته بود، دوباره برمی‌گردد و قلبش را بی‌رحمانه‌تر از پیش می‌فشارد. با بی‌قراری و با نگاهی مضطرب و رنج‌دیده در بین جمعیتی که در دو سوی خیابان بالا و پایین می‌روند، دنبال کسی می‌گردد. مردم بی توجه به او شتابان می‌گذرند… اندوهش عظیم و بی‌پایان است.

آیونا باربری را می‌بیند که در حال حمل بسته‌ای است. تصمیم می‌گیرد با او صحبت کند. می‌پرسد: «ساعت چنده، رفیق؟»

«نزدیکِ دَه… چرا اینجا ایستاده‌ای؟ راه بیفت!»

آیونا چند گام جلوتر می‌رود، کاملاً خم می‌شود و خود را به دست اندوهش می‌سپارد. می‌بیند که توسل به مردم فایده‌ای ندارد. اما پنج دقیقه نگذشته است که به خودش می‌آید. سرش را طوری حرکت می‌دهد که انگار درد شدیدی دارد. بعد، افسار را تکان می‌دهد… صبر از دست داده است. با خود فکر می‌کند: «باید به طویله برگشت، به طویله!»

مادیان پیر او هم که انگار به افکارش پی برده است، یورتمه می‌رود.

یک ساعت و نیم بعد، آیونا در کنار بخاری بزرگ و کثیفی نشسته است. در اطراف بخاری، بر کف اتاق و روی نیمکت‌ها، افرادی خر و پف می‌کنند. هوا پر از بو و خفقان‌آور است، آیونا به آدم‌های خفته نگاه می‌کند. خود را می‌خاراند و از این که این‌قدر زود به خانه برگشته، پشیمان می‌شود…

فکر می‌کند: «حتی آن‌قدر درنیاوردم که بتوانم پول یونجه را بدهم. برای همین این‌قدر بدبختم. آدمی که کارش را بداند… به اندازه‌ی کافی سیر باشد و اسبش هم به اندازه‌ی کافی سیر باشد، همیشه راحت است…»

درشکه‌چیِ جوانی در یکی از گوشه‌های اتاق از جا بلند می‌شود؛ با خواب‌آلودگی گلویش را صاف می‌کند و به سوی سطل آب می‌رود.

آیونا از او می‌پرسد: «آب می خواهی؟»

«ظاهراً این طوره.»

«نوش جان… اما پسر من مُرده رفیق… شنیدی؟ این هفته در بیمارستان… ماجرایش مفصل است…»

آیونا برای دیدن تأثیر حرف‌هایش نگاه می‌کند، اما چیزی نمی‌بیند. مرد جوان سرش را پوشانده و به خواب رفته است. پیرمرد آه می‌کشد و خود را می‌خاراند… تشنه‌ی صحبت بود، درست همان‌طور که مرد جوان نسبت به آب احساس تشنگی می‌کرد. به زودی هفتم پسرش هم می‌شود، اما هنوز واقعاً با کسی در این‌باره حرف نزده است. می‌خواهد درست و حسابی و با دقت در این مورد صحبت کند… می‌خواهد از چگونگی بیماری پسرش، نحوه‌ی درد و رنج او، حرف‌های پیش از مرگ، و از نحوه‌ی مرگش صحبت کند… می‌خواهد مراسم تدفین و چگونگی مراجعه خود به بیمارستان برای تحویل لباس‌های پسرش را شرح دهد. حالا دخترش آنیسیا در روستاست… در مورد او هم می‌خواهد حرف بزند… بله، حالا حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. شنونده‌ی او باید آه بکشد و فریاد برآورد و اظهار تأسف کند… حتی بهتر است با زن‌ها صحبت کند. آنها عقل درست و حسابی ندارند، اما با شنیدن اولین کلمه زیر گریه می‌زنند.

با خود فکر می‌کند: «بیرون بروم و سری به مادیان بزنم. برای خواب همیشه وقت هست… حتماً به اندازه‌ی کافی می‌خوابی.»

کتش را می‌پوشد و به اسطبلی می‌رود که اسبش در آنجاست. به جو، علوفه و هوا فکر می‌کند… وقتی که تنهاست، نمی‌تواند به پسرش فکر کند. درباره‌ی او می‌شود با کسی حرف زد، اما به فکر او بودن و تجسم او در ذهن رنجی تحمل‌ناپذیر است. به چشمان درخشان مادیانش نگاه می‌کند و از او می‌پرسد: «لُف‌لُف می‌خوری؟ باشد، بخور، بخور… حالا که پول یونجه را در نیاوردم، کاه می‌خوریم… بله، من بیش از آن پیر شده‌ام که درشکه برانم… پسرم باید این کار را می‌کرد، نه من… او یک درشکه‌چیِ تمام‌عیار بود… باید زنده می‌ماند…»

آیونا لحظه‌ای سکوت می‌کند و بعد ادامه می‌دهد: «دخترکِ پیر، قضیه از این قرار است… کوزما آیونیچ مُرده… با من خداحافظی کرد… حالا فرض کنیم که تو کُرّه‌ی کوچولویی داری و مادر این کرّه کوچولو تویی… و یک مرتبه آن کرّه کوچولو بمیرد و برود… دلت می‌سوزد، نه؟…»

مادیانِ نحیف لف‌لف می‌کند، گوش می‌دهد و نفسش را بر دست‌های صاحبش می‌دمد. آیونا از خود بی‌خود می‌شود و همه‌ی ماجرا را برایش تعریف می‌کند.

۱۸۸۶

(برگرفته از کتاب «آنتوان چخوف، شش داستان و نقد آن»، انتخاب و نقد از «رالف متلاو»، ترجمه‌ی «بهروز حاجی محمدی»، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۳)

[۱]  اسب ماده.

[۲]  نوعی کفش چرمی یا لاستیکی که برای حفاظت از گل و لای و باران پا می‌کنند.

[۳] پول خُرد رایج در روسیه «کوپک» نام داشت. هر ۱۰۰ کوپک،‌ معادل یک روبل بود.

 

برای مطالعه‌ی بیشتر می‌توانید اینجا را کلیک کنید.

من برده هستم ـ دفتر خاطرات کلوتی (معرفی کتاب)

نویسنده: پاتریشیا مک‌کیساک (Patricia McKissack)

عنوان انگلیسی کتاب: A Picture of Freedom: The Diary of Clotee, a Slave Girl

مترجم: منا فخیم

ناشر: محراب قلم

تعداد صفحات: ۲۰۸

گروه سنی مخاطب: نوجوان

 

مارس ۱۸۵۹

گل‌های بهاری شروع به روییدن کرده‌اند و آسمان آبی آبی است. ماه مارس هیچ وقت نمی‌داند چه می‌خواهد: می‌خواهد بهار باشد یا زمستان. امسال در ویرجینیا، گرما از صبح کله‌ی سحر شروع شد. البته این برای من سعادتی است. در تمام فصل گرما، هنگام درس، من باید «ارباب کوچولو» ویلیام و خانم لیلی را باد بزنم. از سه فصل گذشته تا حالا، من ارباب کوچولو را باد می‌زنم: بلند کردن بادبزن بزرگ، بالا بردن، پایین آوردن، بالا، پایین، بالا. بادبزنی که از علف‌های کارولینا بافته شده هوای سنگین، خیلی سنگین را – به بالا، با پایین، به بالا – حرکت می‌دهد و پشه‌ها و مگس ریزه‌ها و خرمگس‌های آزار دهنده را می‌راند. این کار احتمالاً کار خیلی احمقانه‌ای است، اما اصلاً ناراحتم نمی‌کند، چون در مدتی که ویلیام درس یاد می‌گیرد، من هم یاد می‌گیرم.

در حال باد زدن – بالا، پایین، بالا، پایین – توانستم حروف الفبا و صداهایی که می‌سازند را بشناسم. این طوری بود که توانستم به تنهایی خواندن کلمات را یاد بگیرم. حالا می‌توانم در چیزهایی که برای خواندن پیدا می‌کنم، بگردم، مثل روزنامه‌ها یا نامه‌هایی که در سطل آشغال انداخته‌اند یا کتاب‌هایی که از قفسه‌های ارباب هِنلی کش می‌روم. بعضی وخت‌ها*۱ دانستن چیزهایی که یاد گرفته‌ام برای من ترسناک است.

برده‌ها حق ندارند خواندن و نوشتن بدانند. ولی من می‌توانم بخونم* و بنویسم. خانم لیلی اگر ببیند من دفتر خاطراتی شبیه دفتر خاطراتی که او روی میز کنار تختش دارد درست کرده‌ام، حتمن* حتمن* خیلی عصبانی می‌شود. برایم مهم نیست که دفتر خاطرات او از ساتنی زیبا با روبان‌های فراوان و پر از مروارید پوشیده شده باشد و مال من از کاغذهایی باشد که در سطل آشغال پیدا کردم و با نخ به هم وصل کردم. هر دو دفتر خاطرات‌اند، عین هم. من هم می‌خواهم هر وقت فرصت کردم در این دفتر خاطراتم را بنویسم…

***

این قطعه‌، آغاز کتاب، یا در واقع آغاز دفتر خاطرات «کلوتی»، دختر نوجوان سیاهپوستی است که به عنوان برده، در مزرعه‌ای در آمریکا، در نیمه‌ی قرن نوزدهم کار می‌کند. کل کتاب از زبان کلوتی، و در قالب خاطرات او نقل می‌شود، خاطراتی که پنهانی در این دفتر نوشته شده، دفتری که کلوتی آن را «زیر آجر لقّ دیواره‌ی دودکش پشت آشپزخانه» مخفی می‌کند.

خاطرات کلوتی، گرم و صمیمی هستند، و زندگی خود او و دیگر بردگان مزرعه را به خوبی توصیف می‌کنند: شادی‌ها، دردسرها، دوستی‌ها، از دست‌دادن‌ها، ترس‌ها، و دغدغه‌ی هر روزه برای آزادی را.

همان‌طوری که از قطعه‌ی آغازین کتاب مشخص است، کلوتی بی‌آنکه کسی بفهمد خواندن و نوشتن را یاد گرفته، و این موضوعی کلیدی در داستان است. این توانایی، در نهایت این امکان را برای او به وجود می‌آورد تا مسیری را انتخاب کند که آزادی بردگان بسیاری را به دنبال دارد…

نویسنده در انتهای کتاب می‌گوید که الهام‌بخش او در نوشتن این داستان، مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگش بوده است. او در یکی از ایالت‌های آمریکا برده بوده و طبق قانون حق یادگیری خواندن و نوشتن را نداشته، اما به طریقی نامعلوم توانسته خواندن و نوشتن را بیاموزد. نویسنده کتاب را به او تقدیم کرده است، «به او که جرئت کرد بیاموزد و آموزش دهد.»

این کتاب برای همه‌ی نوجوانان، و به ویژه دختران نوجوان مناسب و خواندنی است. البته قطعاً بزرگسالان هم از خواندن آن لذت خواهند برد.

 

پی‌نوشت

  1. این دفتر خاطرات کلوتی است که هنوز خواندن و نوشتن را کامل نیاموخته است، و بنابراین حاوی غلط‌های املایی است. این غلط‌ها در کتاب با یک علامت ستاره مشخص شده‌اند.

 

در مطلب زیر می‌توانید بخشی از وضعیت کار کودکان در عصر حاضر را نیز مشاهده نمایید.
شکلات تلخ (کار کودکان و برده‌داری در صنعت شکلات‌)

کتاب، در دل زندگی

نگاهی به چند تجربه‌ی مردمیِ ترویج کتاب‌خوانی در جهان

سالیان سال است که کتاب در میان ما دستِ‌کم گرفته شده و اغلب کالایی تفننی، تجملی و غیرضروری به حساب می‌آید. اندک‌اند خانواده‌ها و افرادی که مطالعه را ضرورت بدانند و از طریق کتاب خواندن، در جستجوی پاسخی برای نیازهای آموزشی، روانشناختی، اجتماعی و معنوی خود بر آیند.

در همین حال، در اقصی نقاط جهان، کسانی دست به کار شده‌اند که برای گسترش مطالعه و ترویج کتاب‌خوانی، منتظر تغییر سیاست‌گذاری‌های کلان و چشم‌به‌راه حوادث پیش‌بینی‌نشده نمی‌مانند و خود، دست به اقدام می‌زنند. افرادی که از خلاقیت، علم نوین و البته از چوب، دوچرخه، وانِت و قاطر بهره می‌گیرند تا «کتاب» را در دل زندگی روستایی و شهری جای دهند.

سایت اینترنتی کتابک، چندین روایت از زندگی چنین اشخاصی را برگزیده و ترجمه کرده، که در ادامه سه مورد از آن‌ها را می‌خوانید۱:

***

لوییس سوریانو – کلمبیا

بیبلیوبرو۱: کتابخانه‌ای سیار، بر روی یک الاغ!

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\Uso-da-bicicleta-pelo-mundo_3.jpg

برای یک غریبه در دهکده‌های روستایی کلمبیا، دیدن مردی سوار بر قاطر یا الاغ همراه با ۱۲۰ کتاب به عنوان بارِ سفر، خنده‌دار به نظر می‌رسد. اما برای بچه‌ها در این شهرهای فقیرنشین، این مرد و قاطرش، امید را به ارمغان می‌آورد.

لوئیس سوریانو معلم ابتدایی است که زمان آزادش را صرف فعالیت‌هایی می‌کند که خود آن را بیبلیوبرو نامیده است. بیبلیوبرو کتابخانه‌ی سیار او روی الاغ است. او به مناطق روستایی در ماگدالنا کلمبیا می‌رود، برای کودکان کتاب می‌خواند و به آن‌ها رایگان درس می‌دهد.

سوریانو عملیات بیبلیوبرو را زمانی آغاز کرد که متوجه شد بعضی از دانش‌آموزانش از درس عقب افتاده‌اند. اکثر این دانش‌آموزان از دهکده‌های روستایی بودند که دسترسی به کتاب نداشتند. والدین این دانش‌آموزان اغلب بی‌سواد هستند. سوریانو برای کمک به این دانش‌آموزان تصمیم گرفت که خود، کتاب‌ها را برای بچه‌ها بیاورد.

هر سفر ۴ ساعت زمان می‌برد، سوریانو هر غروب چهارشنبه و صبح روز شنبه همسر و سه فرزندش را ترک می‌کند، سوار بر قاطر خود به نام آلفا شده و آلفا تا جایی که می‌تواند با خود کتاب حمل می‌کند. قاطر دوم، بتو، در حالی که کتاب‌های اضافی و پتویی برای نشستن حمل می‌کند، آن‌ها را دنبال می‌کند. قاطرها و معلم معمولاً به صورت چرخشی به ۱۵ روستا سر می‌زنند.

علاوه بر عملیات بیبلیوبرو، سوریانو و همسرش بزرگ‌ترین کتابخانه‌ی رایگان در ماگدلانا را در کنار خانه‌ی خود احداث کرده‌اند. از سال ۲۰۱۰، کتابخانه تقریباً حدود ۴۲۰۰ کتاب را در خود جای داده است که اکثر آن‌ها از شهرها و کشورهای مختلف اهدا شده‌اند.

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\271109-biblioburro-483.jpg

  1. Burro (قاطر) + Biblography (کتاب‌نامه) = Biblioburro

آنتونیو لاکاوا – ایتالیا

معلم – راننده‌ای که عشق به خواندن را به کودکان می‌آموزد

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\e1398e2c31093f79b69f5937f6679495.jpg

معلمی ایتالیایی همراه با کتابخانه‌ای که خودش روی چرخ‌های ماشین خود ساخته است، بی‌وقفه روستا به روستا در منطقه‌ی خود سفر می‌کند تا کودکان را به خواندن کتاب تشویق کند. نام کتابخانه‌ی سیار او کتابخانه‌ی سه‌چرخBibliomotocarro) ) است که بر خودروی او و روی سه چرخ آن سوار است. کتابخانه‌ی سیار آقای معلم از قفسه‌هایی تشکیل شده است که می‌تواند ۷۰۰ جلد کتاب را در خود جای دهد. شیروانی و دودکشی کوچک، اتاقک کتابخانه را زیباتر کرده است.

آنتونیو لاکاوا معلم بازنشسته‌ای است که ۴۲ سال از عمر خود را در عرصه‌ی آموزش سپری کرده است. اکنون پس از این همه سال، او احساس می‌کند که نیاز دارد در کنار کودکان باشد و آن‌ها را در مسیر یادگیری هدایت کند.

به همین منظور، آنتونیو خودروی سه‌چرخه‌ی‌ خود را که در سال ۲۰۰۳ خریداری کرده بود، با هدف فراهم کردن کتابخانه سیار آقای معلم تغییر داده است.

این تصویر نمایی است از درونِ خودروی آقای لاکاوا

 

آنتونیو هر هفته ۵۰۰ کیلومتر با توقف‌های پی در پی در روستاها در منطقه باسیلیکاتا در جنوب ایتالیا سفر می‌کند.

معلم ورود خود را با آواها و موسیقی‌های خوشایند مخصوص به خود اعلام می‌کند و بچه‌ها با اشتیاقی باورنکردنی به او می‌پیوندند؛ درست مانند اینکه یک کامیون بستنی را می‌راند.

بی‌علاقگی به کتابخوانی در مدرسه‌ها دیده می‌شود؛ جایی که کودکان موظف‌اند در آن بخوانند، اما به آن‌ها نشان داده نمی‌شود که چرا باید عاشق خواندن باشند.

این معلم ایتالیایی معتقد است که فعالیت خواندن باید فعالیتی خوشایند و لذت‌بخش باشد، نه اینکه به عنوان یک وظیفه انجام شود.

nuova

 

آماندین لاگوت و وشارلوت تون – فرانسه

لابیبلیامبول کتابخانه‌ای سیار است که عابران پیاده را به کتاب‌خوانی دعوت می‌کند.

C:\Users\Lenovo\AppData\Local\Microsoft\Windows\INetCache\Content.Word\la-bibliambule.jpg

در سال ۲۰۱۳ دو دانشجوی دانشگاه هنرهای زیبای پاریس طرح یک شومینه‌ی سیار را برای دیپلم طراحی‌شان ارائه دادند. آماندین لاگوت و شارلوت تون پس از بررسی جامعه‌ی شهری تصمیم گرفتند وسیله‌ای طراحی کنند که مردم را به آرامش و به اشتراک‌گذاریِ دارایی‌ها دعوت کرده، و خیابان را به جایی برای زندگی تبدیل کند.

 

شومینه‌ی سیار نخستین طرح از مجموعه‌ای به نام «سامبول‌ها» است. سامبول‌ها وسیله‌هایی هستند برای مبارزه با جامعه‌ی پرسرعتی که در آن زندگی می‌کنیم. این وسیله‌ها ترمزهای شاد و سالمی برای استفاده از فضای دلپذیر شهر هستند.

لابیبلیامبول که کتابخانه‌ای سیار است، یکی دیگر از طرح‌های این مجموعه است که عابران پیاده را به کتاب‌خوانی دعوت می‌کند. لابیبلیامبول (در لغت به معنی کتابخانه‌ی سیار) کتابخانه‌ای برای ترویج خواندن، به اشتراک‌گذاریِ کتاب و آرامش است.

این کتابخانه که روی سه‌چرخه‌ای الکتریکی سوار است و ۷ ننو در اطرافش دارد که در هرجایی می‌تواند مستقر شود، آماده‌‌ی استقبال از خوانندگان کنجکاو یا مشتاق استراحت است.

جزیره‌ی کوچکی از آرامش که در اقیانوس سرعت ما، آسودگی را  یادآور می‌شود. این کتابخانه‌ی سیار، کنجکاوی عابران پیاده را برمی‌انگیزد و آن‌ها را فرامی‌خواند تا لذت خواندن را بازیابی یا کشف کنند.

 

همچنین لابیبلیامبول قصد دارد برای جذب مخاطبانی که عادت به خواندن ندارند، کتاب‌ها را با رویکرد زیبایی‌شناختی که جذاب و گیرا باشد در دسترس قرار دهد.

 

تجربه‌های بیشتر ترویج کتاب‌خوانی در جهان را می‌توانید در این بخش سایت کتابک بیابید.

 

 

پاورقی:

  1. در این نوشتار، متن‌ها قدری ویرایش و تلخیص شده‌اند.

 

چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟

(به مناسبت ۱۳ آبان – روز دانش‌آموز)

دانش‌آموز کیست؟ کودکی ساده‌دل که حفظ کردن کتاب‌های درسی تنها مسئولیت زندگی‌اش است؟ نوجوانی پر شر و شور که باید تأدیب شود و انضباط مدرسه را رعایت کند؟ دختر یا پسری که ورای آن‌چه والدینش و مدرسه به او آموخته‌اند، اندیشه و خواسته‌ای ندارد؟ انسانی نارس و ناتوان که در برابر خشونت و سختی هیچ اقدامی از او بر نمی‌آید؟

در روز دانش‌آموز، مروری می‌کنیم بر زندگی و فعالیت‌های چند کودک و نوجوان، که کوشش‌هایشان نشان می‌دهد آنان بسیار بیش از آن‌چه ما بزرگسالان اغلب می‌پنداریم، اشخاصی‌اند دارای توان تفکر، مسئولیت‌پذیری، همدلی، استقامت و تأثیرگذاری.

این تصویر، گابریلا آری‌یه‌تا، دختر ۱۳ ساله‌ی بولیویایی را در حال سخنرانی در سازمان ملل، در حضور سران کشورهای جهان نشان می‌دهد. در سال ۲۰۰۲، ۱۵۴ کودک از سراسر جهان گزارشی را با عنوان «جهانی شایسته‌ی ما بسازید» به سازمان ملل تقدیم کردند. آن‌ها در گزارش خود نوشتند: «ما جهانی می‌خواهیم شایسته‌ی کودکان؛ زیرا جهان شایسته‌ی ما، جهانی شایسته‌ی همه است».

***

آنیتا خوش‌واها، ۱۵ ساله، هند

«دختران آزادند همچون زنبورهای عسل پرواز کنند و زندگی‌شان را همچون عسل شیرین سازند.»

«در هند از دخترانی که در طبقات پایین جامعه متولد می‌شوند، انتظار می‌رود زندگی‌شان به چوپانی و یا ازدواج در سنین پایین و بچه‌ی زیاد به دنیا آوردن بگذرد – اما برای آنیتا خوش‌واها این پیش‌بینی درست نبود. آنیتا وقتی ۶ ساله بود، خیلی دلش می‌خواست به مدرسه برود و سرانجام با کمک معلم مدرسه، توانست والدینش را راضی به این کار کند.

پس از تحصیل رایگان در دوره‌ی ابتدایی، آنیتا شهریه‌ی مدرسه‌اش را از تدریس به کودکان دیگر و شاگردی نزد زنبوردارها به دست می‌آورد. آنیتا که در زنبورداری آموخته بود برای رسیدن به خواسته‌هایش، رنج و سختی را نیز تاب بیاورد، در ۱۵ سالگی جسورانه از ازدواج خودداری کرد. او چهار روز تظاهر به اعتصاب غذا کرد تا نهایتاً پدر و مادرش تسلیم انتخاب او شدند.

زنبورداری آرزوی آنیتا بود، اما عسل‌سازی کاری خطرناک بود و فقط برای مردها مناسب تلقی می‌شد. آنیتا از زنبور نمی‌ترسید. او یک سال پول‌هایش را جمع کرد تا توانست یک کندو با یک زنبور ملکه بخرد. وقتی کندو شروع به عسل دادن کرد، کندوی دوم را خرید. همه می‌گفتند آنیتا دیوانه شده است. وقتی زنبورها می‌گزیدندش، دیگران به او می‌خندیدند؛ اما وقتی کارش سودآور شد مردم دیگر سر به سرش نگذاشتند.

حالا حتی به او ملکه‌ی زنبور عسل نیز می‌گویند. بعد از چهار سال، آنیتا بیش از صد کندو داشت. دوچرخه خرید و در کالج ثبت نام کرد. موفقیت او در خانواده‌های دیگر این امید را به وجود آورد که زنبورداری کنند. در پوستری که سازمان یونیسف منتشر کرد، او را دختری نامیده‌اند که به رفع تعصب جنسیتی کمک کرده است و الهام‌بخش میلیون‌ها دختر هندی شده است. امروز، در دهکده‌ی آنیتا، تمام دختران به مدرسه می‌روند.

آنیتا می‌گوید: «رؤیاها با جادو به واقعیت تبدیل نمی‌شوند، بلکه این اتفاق با عرق ریختن، اراده و کار سخت رخ می‌دهد.»

***

امانوئل باگوال، ۱۴ ساله، فیلیپین

«اگر خواهانِ تغییر هستید، باید از درونِ خود آغاز کنید.»

کار با کودکان زاغه نشین مانیل، پایتخت فیلیپین
نوجوانانی که امید را هدیه می‌کنند

«به آموختن عشق بورزید تا متقابلاْ به شما عشق بورزد و شما را قادر سازد تا جهان‌تان را تغییر دهید.»

امانوئل وقتی کلاس هشتم بود، جمله‌ی بالا را از سخنرانی که میهمان مدرسه‌شان بود به گوش جان شنید. امانوئل که دوست داشت «ام» صدایش بزنند، می‌خواست درس بخواند، اما بچه‌های دیگر که مدرسه را ترک کرده و به دار و دسته‌های تبه‌کار پیوسته بودند، دستش می‌انداختند که مدرسه را ول کن و عضو دار و دسته‌ی ما بشو.

اینقدر اذیت و آزارش کردند که اِم چاره‌ای ندید جز اینکه عضو یکی از آن دار و دسته‌ها بشود. سخنران میهمان هم گفت که او هم وسوسه می‌شده که مدرسه را رها کند، اما به جایش تصمیم گرفته با کسانی که تهدیدش می‌کردند از راه درس خواندن بجنگد؛ او گفت از فقیر بودن خودش احساس شرمندگی می‌کرده، در زاغه‌ها و بزرگ شده، و برای این‌که چیزی پیدا کند در زباله‌ها می‌گشته است.

«ام» هم در فقر زندگی می‌کرد. وقتی ۹ سالش بود، ساعت ۳ صبح بیدار می‌شد تا کامیون را بشوید و در زباله‌ها می‌گشت تا چیزی پیدا کند و بفروشد. آخر هفته‌ها با چرخ‌دستی ذرت می‌فروخت تا خرج مدرسه‌اش را در بیاورد. بعد از مراسم سخنرانی، امانوئل جناب سخنران یعنی آقای مرنین مانالایسای را ملاقات کرد؛ همان کسی که باعث شد زندگیِ ام تغییر کند.

ام با اشتیاق به باشگاه او به نام «۸۵۸۶» ملحق شد و بعدتر به گروه «جمعیت نوجوانان پرشور» پیوست که در مناطق فقیرنشین برای کودکان غذا تهیه می‌کرد و کمک‌های اولیه‌ی پزشکی انجام می‌داد تا مانع از ملحق شدن آن‌ها به دارودسته‌های تبه‌کار، موادفروش و باندهای سرقت شود.

امانوئل با چرخ‌دستی‌اش کتاب و انواع لوازم مورد نیاز مدرسه را می‌برد که به درد آموزش ابتدایی کودکان می‌خورد. مدتی بعد، او مؤسسه‌ی «مراقب حقوق خودت باش!» را تأسیس کرد تا با آموزش والدین، مربیان و کودکان از وسعت چرخه‌ی سوءاستفاده و اذیت و آزار کودکان بکاهد.

حالا دیگر «ام» در جوانی‌اش به یک فعال شناخته شده در زمینه‌ی حقوق کودکان کار تبدیل شده و می‌کوشد تا شرایط تحصیل و زندگی خوب را برای کودکانی که همچون خود او شرایط دشواری دارند، فراهم کند. او برای تداوم کارش، در برابر رسومات و سنت‌های آسیب‌رسان و نیز در برابر تهدیدهای مالی و جانی ایستادگی کرده و می‌کند.

امانوئل باگوال در ۲۰ سالگی؛ زمانی که کاندید دریافت جایزه‌ی صلح نوبل گردید

***
شانِن کوستاچین، ۱۳ ساله، کانادا

کودکان بومیِ سرخ‌پوست در کانادا با تبعیض رو‌به‌رو هستند و حقوق‌شان نقض می‌شود. در مقایسه با کودکان غیربومی آمار ترک تحصیل، اعتیاد، مرگ و میرِ ناشی از بیماری و خودکشی کودکان بومی بیشتر است. فقر سبب می‌شود تا کودکان بیشتری در دارالتأدیب‌ها و نوانخانه‌ها تحت مراقبت قرار بگیرند. آلودگی و تغییرات آب و هوایی نیز تأثیر مخرب زیادی بر زندگی بومیانِ سراسر جهان دارد.

شانن کوستاچین، در حال سخنرانی روی پله‌های پارلمان و مجلس کانادا، سال ۲۰۰۸
شانن می‌گوید:
«از پیگیری آرزوهایتان نهراسید. تسلیم ناامیدی نشوید. ایستادگی کنید و از آن‌چه به آن اعتقاد دارید حرف بزنید.»

شانن کوستاچین، یکی از سرخپوستان بومیِ کاناداست که در ۱۳ سالگی، برای ایجاد مدرسه‌ای شایسته و کارآمد برای کودکان سرخ‌پوست تلاش می‌کرد.

***

«مدرسه، فرصتی است برای امیدها و رؤیاهای آینده. ما می‌خواهیم همان امید‌هایی را داشته باشیم که هر دانش‌آموز کاناداییِ دیگر دارد.»

شانن وقتی صدها تظاهرکننده را در محوطه‌ی چمن مجلس کانادا دید تنش لرزید. حضور دوستانش، خانواده‌اش و دیگران مشوقی بود تا صحبت‌هایش را ادامه بدهد. او وضعیت نابه‌سامان سازه‌های سیار مستقر در محل اسکان دورافتاده‌ی سرخ‌پوستان در «آتاواپکات» را توصیف کرد. «می‌خواهم برایتان بگویم چه حالی دارد وقتی هیچ‌وقت از شروع مدرسه خوشحال نشوید. سخت است وقتی همه‌ی همکلاسی‌هایشان سردشان است احساس رضایت کنید. وقتی در مدرسه امکاناتی مثل کتابخانه نداشته باشید، نمی‌توانید به‌راحتی فکر کنید که بعداً انسان مهمی خواهید شد.»

زمانی که مدرسه‌ی شانن با گازوییل آلوده شد، دولت موقتاً سازه‌های سیار برایشان آورده بود؛ اما هنگامی که برای سومین بار به قولشان برای ساختن یک مدرسه‌ی جدید عمل نکردند، شانن با کل همشاگردی‌های کلاس هشتمی‌اش از خیر گردش علمی سالانه‌ی خود گذشتند تا برای اعتراض به دولت به «اوتاوا» سفر کنند.

«امروز من ناراضی‌ام، چرا که مقامِ مسئول امور بومیان به من گفت که هیچ بودجه‌ای برای ساخت مدرسه‌ی جدید در کار نیست. حرفش را باور نکردم! وقتی ]برای خداحافظی[ دست دادیم، به او گفتم که بچه‌ها از خواسته‌هایشان دست نمی‌کشند.»

شانن فیلمی ساخت تا دانش‌آموزان را تشویق کند به دولت نامه بنویسند و خواستار همان حقوق و بودجه‌ای شوند که به سایر کودکان کانادایی اختصاص می‌یابد. این بزرگ‌ترین جنبش حقوقی کودکان در کانادا، دولت را مجبور کرد تا سرانجام به وعده‌اش عمل کند. اما شانن هرگز مدرسه‌ی جدیدش را ندید، او پیش از تولد ۱۶ سالگی‌اش در یک حادثه‌ی رانندگی در گذشت. حالا دوستانش کارزارِ عدالت آموزشی برای سرخ‌پوستان بومی کانادا را «رؤیای شانِن» نام نهاده‌اند. رؤیای شانن، هنوز دنبال می‌شود.

***

هانوول پارک، ۱۷ ساله، کره‌ی جنوبی

«من سه ساعت برای خواب وقت دارم. از ساعت ۲ تا ۵ صبح می‌خوابم. دو ساعت وقت مطالعه برای خودم دارم، و از ساعت ۹ تا ۵ عصر مدرسه می‌روم. وقتی از مدرسه به خانه بر می‌گردم، غذا می‌خورم و از ۶ عصر تا ۹ شب مطالعه‌ی آزاد دارم، یک درس اختصاصی از ۹ شب تا ۱۱ دارم و بعد هم دوباره از ساعت ۱۱ شب تا ۲ نیمه‌شب برای دل خودم مطالعه می‌کنم.» (پسری ۱۴ ساله از کره‌ی جنوبی)

بسیاری از خانواده‌ها به بچه‌هایشان فشار می‌آورند تا درس بخوانند و آن‌ها را از زندگی خوب، بازی گروهی و اوقات فراغت مفید محروم می‌کنند. دانش‌آموزان کره‌ی جنوبی بالاترین نمره‌های آزمون را در دنیا دارند، اما یکی از بالاترین نرخ‌های خودکشی نوجوانان در جهان را هم دارند.

علاوه بر این، قلدری، خشونت کلامی، طرد و تحقیر هم در محیط‌های رقابتی بیشتر واقع می‌شوند. داستان هانوول پارک، نمونه‌ای است در همین باره:

هانوول می‌گوید: بی‌دلیل سیلی خورده‌ام. روی صورتم یک جای زخم دارم و چشم‌هایم ضربه دیده است. یکی از بچه قلدرها وسایلم را دزدید و آن‌ها را فروخت. گنده‌لات‌ها صندلی‌ها را به سمت من انداختند و کوله‌پشتی‌ام را از پنجره به بیرون پرت کردند. آن‌ها با بدجنسی و غرض‌ورزی شایعاتی درمورد من پخش می‌کردند، پشت سرم حرف می‌زدند. من را توی کلاس نگه می‌داشتند و از بازی و فعالیت محرومم می‌کردند. به پدر و مادرم هم گفتم، اما آن‌ها قضیه را جدی نگرفتند. به مسئولان مدرسه هم گفتم، اما آن‌ها از من خواستند که سکوت کنم. رفتار این قلدرها و لات‌ها با من این‌قدر بد بود که سعی کردم از طبقه‌ی چهارم مدرسه جلوی چشم معلم‌ها بپرم پایین، اما پلیس آمد و جلویم را گرفت. مدتی در اتاقم در تاریکی و در وضعیتی عصبی ماندم. حالا هم دارم فیلم ویدیویی می‌سازم تا آگاهی مردم را نسبت به قلدری در مدرسه بالا ببرم به این امید که دیگران زجری را نکشند که من در ۶ سال سکوت کشیدم.

قلدری کردن آن‌قدر وحشتناک شده بود که می‌خواستم خودم را بکشم.

کارشناسان و متخصصان می‌گویند خشونت و خودکشی در مدارس کره‌ی جنوبی امری جدی و معمول است، و تاحدودی نتیجه‌ی برنامه‌های رقابتی مدارس است که صرفاً روی دست‌آوردهای درسی متمرکز می‌شود، به جای آن‌که روی شخصیت جامع و متعادل دانش‌آموز تأکید کنند. برای به دست آوردن موفقیت‌های درسی فشار زیادی روی نوجوانان است. نتیجه می‌تواند این باشد که آن‌ها در جمع پرخاشگرانه رفتار کنند و افراد ضعیف و بی‌دفاع گروه را هدف بگیرند.

هانوول می‌گوید: امیدوارم کسانی که از خشونت در مدرسه رنج می‌کشند آرزوهایشان به یادشان باشد و بفهمند که چیزهای خوب و زیبا هم در جهان وجود دارد.
و به علاوه، [بدانند که] کمک به دیگران کار بسیار روحیه‌بخشی است.

 

 

منبع:

مطالب این نوشتار عمدتاً از کتاب «حقوق ما: چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟» اقتباس شده‌اند. این کتاب، نوشته‌ی جانت ویلسون، به بررسی زندگی کودکانی می‌پردازد که برای احقاق حقوق خودشان یا کودکان دیگر، دست به کار شده‌اند.

این کتاب با ترجمه‌ی «لیلی برات زاده»، توسط «کتاب مریم (وابسته به نشر مرکز)» منتشر شده است.

در این نوشتار، برش‌های نقل شده از کتاب با رجوع به منابع دیگر تکمیل و بعضاً تصحیح شده‌اند.

بحران گرسنگی (به مناسبت روز جهانی غذا)

روز ۱۶ اکتبر  به عنوان «روز جهانی غذا» نام‌گذاری شده است. در نهایت شگفتی، هنوز از هر ۱۰ نفر در جهان، یک نفر از گرسنگی حاد رنج می‌برد [۱]، و اکنون دیگر بسیاری از ما می‌دانیم که مشکل را نه در کمبود منابع، بلکه در توزیع ناعادلانه باید جست.

این آمار تنها آمار مرتبط با گرسنگی‌های حاد است، حال آنکه گرسنگی و سوء تغذیه در شکل‌های خفیف‌تر نیز می‌تواند سبب بروز مشکلات جدی شود. تنها به عنوان یک مثال، کمبود مواد غذایی لازم و کافی در دوره‌ی بارداری می‌تواند اثری جدی بر سلامت مادر و کودک بگذارد.

به این ترتیب، خیل عظیمی از مردم را درگیر مسئله‌ی گرسنگی می‌یابیم، و بسیاری از این مردم در همسایگی ما، در کشور و شهر و گاه حتی در محله‌ی خود ما زندگی می‌کنند.

برای روبه‌رو شدن با این مسئله چه می‌توان کرد؟ قدم اول شاید، دانستن بیشتر در مورد مسئله و ابعاد آن و راه حل‌های محتمل است. مقاله‌ی زیر که در وب‌سایت «آیات» منتشر شده می‌تواند نقطه شروع خوبی برای مطالعه باشد [۲].

قدم بعد، که هنوز یک قدم قبل از اقدام مستقیم است، سخن گفتن درباره‌ی این مسئله است. هنوز هم فراوان‌اند افرادی که درباره‌ی ابعاد این مسئله و راهکارهای ممکن اطلاعات کافی ندارند. سخن گفتن از مسئله، آشکار کردن ابعاد ماجرا و درگیر کردن عده‌ای کثیر در حل مسئله ، و نیز تلاش برای اصلاح‌های ساختاری اولویتی جدی دارد.

 

پاورقی‌ها

[۱] UN News: Over 820 million people suffering from hunger. https://news.un.org/en/story/2019/07/1042411

[۲] آمارهای این مقاله کمی قدیمی هستند، اما بیان مسئله متناسب با وضعیت امروز ما و آموزنده است.

***

برشی از مقاله‌ی «بحران گرسنگی»

در نور ضعیف اتاق چیزی نمانده بود که سر من بخورد به ظرف بزرگی که خانواده فرانکو‌ چند سال قبل موقع بارندگی از سقف آویزان کرده بودند. در شهر مانتا به ندرت باران می‌بارد. با این که از آن سال به بعد باران نباریده‌ بود، آن ظرف‌ همچنان سر جایش بود و آماده بود که هر قطره معجزه آسای باران را بقاپد.

آن طرف اتاق، در داخل یک جعبه‌ی مقوایی– که ماریا‌ با خواهش از ما گرفته بود- دویلیتو‌ فرانکوی‌ سه ماهه قرار داشت. بدن نحیفش‌ غیر از پیراهنی نازک و پوسیده پوششی نداشت. از دیدن بچه پژمرده و مردنی به کلی مبهوت شدم. لپ‌های این بچه همراه نفس زدن‌های سختش‌ باد می‌کرد و گود می‌افتاد.

ماریا‌ گفت: «در دوره حاملگی مریض بودم و هیچ وقت خودم شیر نداشتم به بچه بدهم. مدتی بچه را پیش خواهر شوهرم فرستادم تا شیر بخورد ولی حالا دیگر پیش او هم نمی‌تواند برود.»

پرسیدم: «حالا چه غذایی به او می دهی؟»

– «ذرت».

با اشاره دست مرا به آشپزخانه برد. در آن جا، در کاسه‌ای که از کدو قلیانی‌ درست شده بود، نشاسته‌ی ذرت بود. در گوشه‌ی آشپزخانه دستش را توی پیت سر- بازی فرو کرد که حول و حوش‌ و بالای آن مگس‌ها در حال پرواز بودند و به من نشان داد که مایع شیر مانند را به چه نحو درست می‌کند. پیش خودم گفتم: حتی بچه‌ای که دارد از گرسنگی می‌میرد، تشخیص می‌دهد که بهتر است همچو آشغالی را نخورد.

ماریا‌ گفت: «بعضی وقت‌ها هم سعی می کنم بهش پلاتانو‌ بخورانم‌.» پلاتانو‌ را که نوعی موز است، اگر خشک کنی آرد بی‌خاصیتی از آن به دست می‌آید.

گفتم: «ولی ماریا‌! چیزی که بچه لازم دارد شیر است.»

سرش را تکان داد و شانه‌هایش را از استیصال‌ بالا انداخت. «پول ندارم شیر بخرم. هیچ کدام از بچه‌های من شیر نخورده‌اند.»

قرار شد فردا صبح دویلیتو‌ را به درمانگاه ببریم.

وقتی که سرم را خم کردم تا از در کوتاه کلبه بیرون بروم، «کوکیِ» دو ساله از گوشه اتاق پیدایش شد. خم شدم و بغلش کردم. خندید و دست‌های کوچکش را روی شانه‌هایم انداخت.از کلبه بیرون آمدم؛ حرف های دکتر لما‌ در ذهنم تکرار می‌شد: «…سوء‌تغذیه حاد لطمات دایمی و جبران ناپذیری بر جای می‌گذارد. این بچه‌ها از رشد و نمو جسمانی باز می‌مانند و جبران این نقیصه به هیچ روی میسر نیست. طفلْ کوتاه قامت، بلکه کوتوله باقی می‌ماند و تقریباً به‌طور یقین کم‌هوش می‌شود…»در مانتا‌ بیشتر اهالی کوتاه قامت‌اند!

دیدگانی برای نابینایان (نگاهی به زندگی لویی بریل از دریچه‌ی کتاب «پیروزی بر شب»)

نوشیدن جرعه‌ای آب

روزهایی که سر ماه باران نمی‌بارید و خورشید مثل کوره زرد رنگی در آسمان می‌سوخت، در شهر ترینیداد به دوران «خشکسالی بزرگ» معروف شد. در آن موقع، همه مردم منتظر بودند آسمان ببارد تا رودهای خشک، سیراب شود و زمین‌های داغ و خشک را آبیاری کند؛ اما از باران خبری نبود. خورشید، صبح زود در آسمان آبی ظاهر می‌شد و روستاییان، تمام روز چشم به آسمان می‌دوختند و نمی‌دانستند برای پارجینا – خدای باران- چه اتفاقی افتاده است. آنها به بیل‌ها و چارشاخ‌های خود تکیه می‌دادند و لباس‌هایشان را که از عرق خیس شده بود می‌چلاندند. هیچ امیدی به حاصل کار و زحمت خود نداشتند. وحشت‌زده فکر می‌کردند اگر به همین زودی باران نبارد، تمام مزرعه‌ها و دام‌هایشان از بین می‌رود و با خطر مرگ و گرسنگی روبه‌رو می‌شوند.

در دهکده کوچک لاس لوماس، مانکو در جالیز خود، لب‌های خشکیده‌اش را می‌لیسید و آستین خیسش را روی صورت سوخته‌اش می‌کشید. در گوشه دیگر مزرعه، صدای ماغ غمگین گاوی به گوش می‌رسید که همه‌جا را برای پیدا کردن علف، روی زمین ترک‌خورده بو می‌کشید؛ اما مزرعه به ویرانه‌ای تبدیل شده بود. درخت‌ها عریان بودند و پوست آنها از تنه جدا شده بود؛ انگار که مریض بودند. وقتی باد می‌وزید، با خود غم و اندوه می‌آورد؛ گویی گرما تمام لطافت آن را ربوده بود. با این همه، مانکو دکمه پیراهنش را باز می‌کرد تا باد داغ به سینه‌اش بخورد.

او مرد نیرومندی بود که به خاطر سال‌های زیادی که روی زمین کار کرده بود، چهره‌ای آفتاب‌سوخته داشت که به قهوه‌ای می‌زد. بازوانش کج بودند و پشتش حتی موقع صاف ایستادن هم قوز داشت. وقتی می‌خندید، دندان‌هایش که از مصرف تنباکو زرد شده بود، به چشم می‌خورد؛ اما مانکو، مدت‌ها بود نمی‌خندید. بادهای تند و سوزانی که از لاس لوماس می‌گذشتند، زمین‌های سرسبز را به علف‌های سوخته تبدیل کرده بودند. گاوها، از شدت گرما یکی یکی می‌مردند. آب کمی در دهکده پیدا می‌شد و از رودخانه‌ها هم جز گل و لای چیزی باقی نمانده بود. اگر کسی صبر و حوصله داشت، می‌توانست به زحمت یک سطل آب جمع کند؛ ولی باید آن را می‌جوشاند و کمی شکر به آن اضافه می‌کرد تا بشود آن را خورد.

گاهی که بچه‌ها می‌فهمیدند یک نفر برای آوردن آب به رودخانه رفته است، در جاده اصلی دهکده پرسه می‌زدند و بطری و کوزه کدوحلوایی به دست منتظر می‌ماندند تا از راه برسد. و همین که می‌رسید بر سرش می‌ریختند.

با این که به بچه‌ها گفته بودند قبل از خوردن آب اول آن را بجوشانند؛ با این همه، دو نفر از بچه‌های دهکده به خاطر خوردن آب رودخانه مرده بودند و جان عده زیاد دیگری هم در خطر بود. پدر و مادرشان آنقدر فقیر بودند که نمی‌توانستند آنها را در بیمارستان شهری که فقط بیست مایل با دهکده آنها فاصله داشت، بستری کنند.

مانکو، زیر سایه درخت انبه نشست و سعی کرد به همه چیز فکر کند. خشکسالی در چنین فصلی به این معنی بود که اگر باران می‌بارید، زمین‌ها برای دانه‌های غلات کاملاً آماده می‌شدند. او و همسرش، رانی، به سختی کار می‌کردند به این امید که پسرشان، سانی را به دانشگاه بفرستند.

رانی به مانکو می‌گفت: «ما مردم فقیر و بی‌سوادی هستیم. به زودی پیر می‌شویم و از دنیا می‌رویم. پس تنها چیزی که باید به آن فکر کنیم سرنوشت پسرمان است. او باید تحصیل کند و در شهر ترینیداد آدم مهمی شود.»

غروب‌ها که روستاییان دور هم می‌نشستند تا سیگاری بکشند و گپی بزنند، مانکو با غرور از پسرش تعریف می‌کرد و مطمئن بود او روزی وکیل و یا پزشک می‌شود. اما حال دیگر خوشبین بودن، کار مشکلی بود. دام‌ها از بین می‌رفتند و بازار پر شده بود از سیب زمینی. مانکو ساختمان بزرگی داشت که نمی توانست آن را بفروشد. نگاهی به دور و بر زمینش انداخت و سری تکان داد. دیگر حال کار کردن نداشت. چاقو، کج بیل، و کوزه خود را که نخی دور آن بسته بود، برداشت. آن را تکانی داد و در حالی که گلویش از تشنگی خشک شده بود، فهمید کوزه خالی است. قبلاً کمی آب توی آن بود؛ اما از شدت گرما بخار شده بود. لب‌هایش را لیسید و وسایلش را برداشت و آرام به طرف جاده پر پیچ و خمی که به کلبه‌اش می‌رسید، به راه افتاد.

رانی روی اجاقی که گوشه حیاط بود، غذا می‌پخت. سانی هم زیر درخت پویی (نوعی درخت بومی) نشسته بود. وقتی پدرش را دید، به طرف او دوید و با خوشحالی کوزه آب را چسبید. مانکو همیشه، وقتی از مزرعه برمی‌گشت، برای پسرش کمی آب می‌آورد. مانکو سرش را به علامت نه تکان داد. و از رانی پرسید: «امروز چه کسی برای آوردن آب به رودخانه رفته است؟»

رانی که دیگ را با قاشق چوبی بزرگی به هم می‌زد گفت: «فکر می‌کنم جاگروپ رفته باشد؛ اما هنوز برنگشته است.»

رانی در دیگ را گذاشت. به طرف مانکو برگشت و گفت: «فردا، برای آمدن باران، مراسم دعا داریم.»

فردا در لوس لوماس، جشن بزرگی برپا شد و مردم مشغول راز و نیاز با پاراجینا- خدای باران- شدند. دو روز بعد از این مراسم، مردی به نام رامپر ساد، در چاهی که هفته‌ها مشغول کندن آن بود، به آب رسید. این همان معجزه‌ای بود که مردم انتظارش را می‌کشیدند. آن روز همه سیراب شدند و رامپر ساد اجازه داد مردم یک سطل از آب چاه بردارند و به خانه‌هایشان ببرند. مانکو به سانی گفت: «نگاه کن! ببین نعمت خدا فقط از آسمان نمی‌بارد؛ بلکه از زیر زمین هم می‌جوشد.»

همسر رامپر ساد، زنی خودخواه و حیله‌گر بود. وقتی روستاییان سطل‌های خود را پر از آب می‌کردند، کنار کلبه ایستاده بود و آنها را تماشا می‌کرد. شب به شوهرش گفت: «تو مرد نادانی هستی که اجازه دادی مردم مجانی از چاه آب بردارند. آنها کلی پول توی خانه‌هایشان پنهان کرده‌اند و خیلی راحت می‌توانند بابت آب پول بدهند. بهتر است اطراف چاه سیم خاردار بکشی و شب‌ها یک سگ نگهبان برای چاه بگذاری تا کسی نتواند آب بدزدد. به مردم بگو وضعت آنقدر خوب نیست که بتوانی به آنها مجانی آب بدهی. برای هر سطل آب یک دلار و برای نصف سطل نیم شیلینگ بگیر. این جوری می‌توانیم ثروتمند شویم.»

وقتی رامپر ساد موضوع را به مردم گفت، همه ساکت بودند و در بهت و حیرت فرورفته بودند که چطور یک انسان وقتی می‌بیند تمام مردم در قحطی به سر می‌برند و تا به حال هم دو تا بچه از بی‌آبی مرده‌اند، می‌تواند چنین کاری کند؟

رامپر ساد یک تفنگ شکاری خرید و اعلام کرد: هر کس بی‌اجازه وارد ملک من شود، به او تیراندازی می‌کنم. دور چاه هم سیم خاردار کشید و شب‌ها هم سگی درنده را در نزدیک چاه به نگهبانی گذاشت.

ماه آوریل هم گذشت و از باران خبری نشد. اهالی لاس لوماس، مجبور شدند برای زنده ماندن، از رامپر ساد آب بخرند.

یک روز صبحی که مانکو از خواب بیدار شد، سراغ قوطی پول‌هایش رفت. فقط اندازه خریدن دو سطل آب پول داشتند. به رانی گفت: «اگر از آب فقط برای خوردن استفاده کنیم، چقدر طول می‌کشد تا دو سطل آب تمام شود.»

رانی با وحشت به شوهرش نگاه کرد و گفت: «یعنی فقط همین قدر پول مانده است؟»

مانکو سری تکان داد و به بیرون نگاه کرد. درخت پویی شکوفه کرده بود. مانکو آرام گفت: «خیلی وقت است باران نباریده است؛ این وضع نمی‌تواند ادامه داشته باشد. حتماً باران می‌آید، فقط نباید صبر و تحمل خودمان را از دست بدهیم.»

رانی آدم کم‌طاقتی نبود؛ اما تشنگی او را بی‌قرار کرده بود. خیلی زود دو سطل آب هم تمام شد و رانی فراموش کرد آب رودخانه را بجوشاند. بعد از آن که فنجانی از آن نوشید، متوجه اشتباه وحشتناک خود شد. ترسید موضوع را به مانکو بگوید و برای همین سکوت کرد.

روز بعد رانی نمی‌توانست از جایش بلند شود. از درد به خود می‌پیچید و از شدت تب هذیان می‌گفت. وقتی مانکو نشانه‌های تب را در او دید، وحشت کرد. سانی هم دلش می‌خواست هر کاری بکند تا حال مادرش بهتر شود و بتواند دوباره حرف بزند، بخندد و غذا بپزد.

رانی به خواب سبکی فرو رفت. شمد نازک و سفید رویش از شدت عرق خیس شده بود. سانی به پدر گفت: «دیگر پول نداریم؟»

مانکو سرش را به علامت نه بالا برد.

– هیچ پولی هم برای رفتن به دکتر و خرید دارو نداریم؟

مانکو باز هم سرش را تکان داد.

– چرا یک نفر مثل آقای رامپر ساد باید این همه آب داشته باشد و ما یک قطره هم نداشته باشیم؟ چرا نباید برویم و از او کمی آب بخواهیم؟

مانکو گفت: «چون چاه آب مال رامپر ساد است. توی زمین اوست و اگر دلش بخواهد، می‌تواند برای فروش آن پول بگیرد. ما نمی‌توانیم بی‌اجازه او از چاه آب برداریم. این کار، مثل دزدی است. سانی، تو هیچ‌وقت نباید دزدی کنی. این کار گناه خیلی بزرگی است. مهم نیست چه اتفاقی می‌افتد.»

پسرک دست‌هایش را در خاک نرم فرو برد و با اعتراض گفت: «اما این عادلانه نیست. اگر ما آب سالم داشته باشیم، حال مادر بهتر می‌شود؛ این طور نیست؟»

– بله پسرم. تو پیش مادرت بمان، من می‌روم تا شاید بتوانم کمی آب از رودخانه بیاورم.

سانی تمام روز در خانه نشست و به این موضوع فکر کرد. می‌خواست بفهمد چرا مادرش باید از بی‌آبی بمیرد؛ در حالی که در خانه همسایه‌شان چاهی پر از آب است.

دیروقت مانکو به خانه بازگشت. آب رودخانه تقریباً خشک شده بود. تنها باریکه آب کثیف در رودخانه جریان داشت. سانی ساکت و بداخلاق شده بود. کمی بعد بلند شد و رفت.

مانکو از این که تنها شده بود، خوشحال به نظر می‌رسید. نمی‌خواست سانی بداند پدرش تصمیم گرفته است شب با یک سطل و چند متر ریسمان از کلبه بیرون برود. برایش سخت بود برای سانی توضیح بدهد خیال دارد آبهای رامپر ساد را بدزدد؛ آن هم فقط به این دلیل که پای مرگ و زندگی در میان است.

مانکو با بی‌صبری منتظر شد تا رانی بخوابد؛ اما انگار رانی خیال نداشت پلک‌هایش را روی هم بگذارد. رانی به مانکو نگاهی کرد و پرسید: «هنوز باران نیامده؟»

مانکو دست‌های خود را روی پیشانی داغ رانی گذاشت و به آرامی گفت: «هنوز نه؛ اما توی آسمان ابر سیاه و بزرگی را در طرف مشرق دیدم.»

تب رانی بیشتر شد و شروع کرد به گفتن هذیان. مانکو نمی‌فهمید رانی چه می گوید. ناله‌هایش عجیب و غریب بود.

نیمه‌شب، رانی از هوش رفت. مانکو به صورت رانی نگاه کرد و از جایش بلند شد. تردید داشت. دلش نمی‌خواست رانی را تنها بگذارد اما باید نقشه‌اش را عملی می‌کرد. ممکن بود تا به خانه برگردد رانی بمیرد؛ اما چاره‌ای نبود. وقتی از خانه بیرون آمد، از این که قرص کامل ماه همه‌جا را روشن کرده بود، ناراحت شد. نگاهی به طرف شرق انداخت. وقتی فهمید ابرها با نسیم ملایمی به طرف دهکده حرکت می‌کنند، قلبش فروریخت. انگار حالا حالا طول می‌کشد تا ابرها به آن منطقه برسند. فکر کرد: شاید این طور باشد. شاید هم مسیر خود را تغییر دهند و به طرف غرب بروند؛ بی آن که حتی قطره‌ای باران ببارد.

مانکو از پشت کلبه، به طرف درخت‌ها رفت. ده دقیقه طول کشید تا نزدیک پرچینی که دورش سیم‌خاردار کشیده شده بود، برسد. در سایه درخت بمباکس۲بزرگ ایستاد. وقتی سایه‌ای را در آن طرف چاه -بیرون محوطه سیم‌خاردار- دید، به تنه درخت تکیه داد و نفسش را در سینه حبس کرد. آن سایه ایستاد و لحظه‌ای گوش داد و بعد از روی پرچین پرید. مانکو سعی کرد با دقت نگاه کند تا شاید بتواند آن سایه را بشناسد. اما ناگهان ابر روی ماه را پوشاند، نسیم خنکی وزید و تاریکی همه جا را فرا گرفت.

مانکو به آسمان نگاه کرد. بعد به پایین نگاهی انداخت. هنوز آن سایه کنار چاه بود و کمی دورتر از او، سگ نگهبان لم داده بود.

این کار ریسک بزرگی بود؛ حالا، با این اتفاق، دیگر نقشه‌اش بر باد رفته بود. حتی نمی‌توانست فریاد بزند. زیرا کوچک‌ترین صدا ممکن بود سگ را از خواب بیدار کند تا حساب دزد را برسد. اگر بر فرض هم کاری از دست سگ بر نمی‌آمد، رامپر ساد با تفنگ شکاری‌اش با دزد روبه‌رو می‌شد.

برای یک لحظه، دل مانکو ریخت. بوی مرگ را از نزدیک حس می‌کرد؛ هم برای خودش و هم برای آن سایه ناشناس. او احمق بود که اینجا آمده بود؛ اما به یاد رانی افتاد و از برگشتن منصرف شد. به یاد چهره بیمار و تب‌دار او افتاد. شاید با خوردن چند قطره آب، راحت‌تر می‌مرد. شاید هم عمری دوباره می‌یافت. تشنگی راه گلویش را بسته بود. بیچاره رانی! چقدر رنج می‌کشید.

مانکو متوجه شد یک سطل، آرام و بی‌صدا توی چاه افتاد؛ درست همان کاری که خودش می‌خواست بکند: خُب، حالا آن را با احتیاط بیرون بکش و خیلی آرام روی زمین بگذار. حالا زانو بزن و جرعه‌ای از آن بنوش تا حرارت و گرمی بدنت از بین برود. یالله دیگر. پس چرا آن سایه از آب سطل نمی‌نوشد؟ آخر منتظر چیست؟ مراقب باش. نباید کوچکترین صدایی بکنی؛ وگرنه، همه چیز خراب می‌شود. سرت را خم کن…

نور مهتاب از میان ابرها بیرون زد و همه‌جا را روشن کرد.

آن مرد سانی بود!

خدای من! مانکو قبل از اینکه بتواند فکری بکند فریاد زد: «پسرم!»

سگ در یک چشم بر هم زدن از جا پرید و با سرعت عجیبی به طرف سانی دوید. پیش از آن که سانی بتواند تکان بخورد، سگ کنار چاه رسید و گلوی او را به دندان گرفت.

مانکو که خونش به جوش آمده بود، روی پرچین پرید. لباس‌هایش پاره شده بود و از بدنش خون می‌آمد. دوید و با یک جست بلند خود را کنار چاه رساند و سعی کرد حیوان را از کنار پسرک بیچاره دور کند. سگ برگشت و درحالی که خُرناسه می‌کشید به طرف مهاجم تازه وارد حمله کرد.

در همین لحظه پای مانکو لیز خورد و به زمین افتاد. حس کرد دندان‌هایی در شانه‌اش فرو می‌روند، لبش را با شدت گاز گرفت تا فریاد نکشد. وقتی سانی جلو آمد، سگ کنار رفت. سانی دست‌هایش را دور گردن سگ حلقه کرد و با چنان نیرویی او را از کنار پدرش دور کرد که با حیوان روی زمین غلتید.

وقتی مانکو بلند شد، دستش به سطل آب گیر کرد و سطل آب با صدای بلندی واژگون شد. مانکو، نمی توانست تحمل کند زمین خشک و سوزان، آب ریخته شده را مثل اسفنجی می‌بلعد. به همین خاطر با عصبانیت سطل خالی را بلند کرد و با تمام قدرت بر سر سگ کوبید.

رامپر ساد در حالی که به طرف حیاط می‌دوید، دیوانه‌وار به هر سو تیراندازی می‌کرد و فریاد می‌کشید: «چه کسی می‌خواهد از چاه من آب بدزدد.»

– زود باش پسر. از روی پرچین بپر!

مانکو سطل را قاپید و به آن طرف پرچین پرت کرد و سانی را هم که موقع گذشتن به سیم خاردار گیر کرده بود به سلامت رد کرد و بعد بدن خسته و خون‌آلود خود را به آن طرف انداخت.

سانی دستش را زیر سر پدرش گذاشت و کمک کرد تا از روی زمین بلند شود. هر دو شروع به دویدن کردند.

صدای تیراندازی و نعره‌های رامپر ساد، تمام دهکده را از خواب بیدار کرده بود و همه به جنب و جوش افتادند. پدر و پسر، سطل را زیر انبوهی از بوته‌های خشک مخفی کردند و کمی صبر کردند تا اوضاع آرام شود. بعد به جمعیتی که جلوی کلبه رامپر ساد جمع شده بودند، پیوستند.

رامپر ساد از شدت خشم از خود بیخود شده بود. تهدید می‌کرد همه را به زندان می‌اندازد و با فریاد می‌گفت بالاخره کسی را که خیال دزدیدن آبهای او را داشته‌است، پیدا می‌کند.

جمعیت هم او را مسخره می‌کرد و می‌گفت: «دزد دیگر کیست؟ مگر می‌توانی او را بگیری؟ کار خوبی کرد. حقت را کف دستت گذاشت.»

سانی که محکم بازوی پدر را چسبیده بود، با شادی به شکست رامپر ساد می‌خندید؛ اما ناگهان سکوت و تاریکی همه‌جا را فراگرفت. تکه ابر بزرگ و سیاهی ماه را پوشاند. آسمان از ابر پر شده بود. باد، بوی رطوبت می‌داد. همه زانو زدند و به نیایش پرداختند. آسمان سیاه شد. انگار اصلاً ماه نبود. مردم دعا می‌کردند. مانکو به یاد رانی افتاد. آهسته پسرش را تکان داد و با سر به او اشاره کرد و هر دو دست در دست یکدیگر راه افتادند.

سانی نخستین قطره باران را حس کرد. قطره باران مثل الماسی در تاریکی، روی دستش می‌درخشید.

– پدر، ببین.

همین که مانکو نگاهی به پسرش انداخت، قطره دیگری روی صورتش چکید و بر گونه‌هایش غلتید. حالا دیگر باد تندتر می‌وزید و باران سیل‌آسا می‌بارید؛ اما ناگهان باد مثل آهی زودگذر از بین رفت. غرّش کوتاه در طرف مشرق و دیگر هیچ! همه‌جا ساکت شد. شاید خدای باران -پارجینا- سربه‌سر آدم‌ها گذاشته بود. شاید هم اصلاً نمی‌خواست باران ببارد.

کمی بعد، باران به همراه بادی که از شمال شرقی برخاسته بود، باریدن گرفت. اول چندان تند نبود؛ اما بعد از چند لحظه شدید شد. مردم دهان خود را باز کرده‌بودند و می‌خندیدند. قطره‌های باران به دهانشان می‌ریخت. شادمانه فریاد می‌زدند؛ گریه می‌کردند و می‌خندیدند.

وقتی مانکو کنار کلبه رسید، ناگهان بدنش لرزید. رو کرد به پسرش و گفت: «بهتر است تو همین جا بمانی. اول من به دیدن مادرت می‌روم.»

صورت پسرک از ترس در هم رفت. با اینکه سر تا پایش از باران خیس شده بود؛ رفت کنار حیاط و زیر درخت نشست.

مانکو هنوز در آستانه در کلبه بود که فریاد بلندی از ترس کشید. فکر کرد یک روح با صورتی به رنگ خاکستریِ روشن تلوتلوخوران به طرف او می‌آید. از ترس به دیوار چسبید و چشمانش را بست. این خیلی بی‌رحمی بود که ارواح، این طور او را آزار دهند. این روح رانی نبود. رانی در اتاق خوابیده بود.

– مانکو!

صدای رانی بود؛ اما انگار صدای او نبود.

– این صدای چیست؟ دارد باران می بارد؟

مانکو نمی‌توانست حرف بزند. آرام دست‌هایش را جلو برد و روی پیشانی رانی گذاشت. بدن رانی سرد بود. مانکو دستش را کنار کشید و بی‌اختیار شروع به لرزیدن کرد.

– مانکو! مانکو! کمی آب به من بده.

رانی بود که این حرف‌ها را می‌زد. ناگهان چیزی کف اتاق افتاد. آن، فنجان کوچکی بود که رانی توی دستش نگه داشته بود. رانی به طرف مانکو خزید و مانکو او را نگه داشت تا نیفتد. معجزه اتفاق افتاده بود. بدن رانی از شدت ضعف و سرما می‌لرزید؛ اما تبش قطع شده بود و هنوز زنده بود.

مانکو بریده بریده گفت: «البته که برایت آب می‌آورم.»

فنجانی را برداشت و به زیر باران -که حالا مثل سیل می‌بارید- دوید. سانی که می‌دید پدرش زیر این باران تند، بی‌حرکت ایستاده است، مات و مبهوت ماند. پدر پیراهنش را از تنش بیرون آورده بود و صورتش را به طرف آسمان بلند کرده بود. صورت مرد نیمه‌دیوانه‌ای بود که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.

سانی نمی‌توانست بفهمد پدرش می‌خندد یا گریه می‌کند و گونه‌هایش از اشک خیس است یا از قطره‌های باران.

(برگرفته از کتاب داستان کلاه پشمی، ترجمه حسین سیّدی، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۵)

رستگاری مشترک

معرفی مقاله‌‌ای با موضوع زندگی و اندیشه‌های پائولو فریره

«فریره روان‌شناسی است ـ البته بدون ظاهری رسمی و حرفه‌ای ـ که نظرات خود از زندگی، انسان و رشد را در بطن کار با مردم و توده‌های مردم در فقیرترین محله‌های برزیل و شیلی و گینه‌بیسائو به دست آورده است. او از آن‌‌جا که کار مستقیم و رو در رو با مردم داشت، و از آن‌جا که برای شناخت و درک آدم‌ها، رویی گشاده داشت، موفق شد شناختی عمیق و متفاوت از انسان به دست بیاورد. […]
او انسان را در بطن جامعه می‌بیند و از طریق حضور و مشارکت با سایر مردم در جامعه، به ارتقای خود و دیگران اقدام می‌کند.
انسانی که فریره معرفی می‌کند، برای آگاهی خود می‌کوشد، از موانع و محدودیت‌هایی که برای او ساخته‌اند عبور می‌کند، شک می‌کند و سکوت خود را می‌شکند.
انسان فریره، همان‌قدر که منتقد است، اهل گفت‌وشنود است؛ رؤیاپرداز است؛ خلق می‌کند و به زندگی و آینده امیدوار است.»

مقاله‌ی «رستگاری مشترک» – که در وب‌سایت آیات منتشر شده – با این مقدمه آغاز شده است و در ادامه به طور خلاصه به زندگی و اندیشه‌های پائولو فریره می‌پردازد.

در این مقاله پس از مروری بر سال‌شمار زندگی فریره، اندیشه‌های وی پیرامون انسان و جامعه مطرح می‌گردد.

فریره انسان‌ها را موجوداتی ناکامل می‌داند که یک «وظیفه‌ی هستی‌شناختی» برای کامل شدن، به عهده‌ی آن‌هاست. او انسان را موجودی آزاد می‌داند که باید برای باور کردن آزادی خود، تلاش کند. فریره آزادی را در معنای اصیل و عمیق آن، فرصت و شرایطی می‌داند که افراد بتوانند در آن استعدادها و توانایی‌های خود را شکوفا کنند. فریره از انسان به عنوان موجودی دگرگون‌ساز و خلاق یاد می‌کند.

از نظر فریره برای مبارزه با وضعیت ستمگرانه در یک جامعه، لازم است که «مبارزه با ستم» را هدف بگیریم، نه «مبارزه با ستمگر» را. او معتقد است بسیاری از انسان‌ها با نفسِ ستم مشکلی ندارند و فقط می‌خواهند ستمگر را کنار بزنند و خودشان تحت ستم نباشند، اما اگر دیگران زیر بار ستم زندگی کنند یا حتی خودشان بر دیگران مسلط شوند، اهمیت چندانی ندارد. از دیدگاه فریره، چنین افرادی آزادی واقعی را درک نمی‌کنند، چرا که از درون آزاد نشده‌اند. انسانی که از درون آزاد می‌شود، هیچ گونه ستمی را برای هیچ فردی نمی‌خواهد.

در فصل چهارم این مقاله به این جمله‌ی فریره پرداخته شده است که «آموزش، عملی سیاسی است». او معتقد است نظام آموزشی بی‌طرف وجود ندارد و فکر کردن درباره‌ی آموزش و پرورش بدون توجه به مسأله‌ی قدرت، غیر ممکن است. از منظر فریره در نظام آموزشی نیز باید از خود بپرسیم که به نفع چه کسی یا چه چیزی [یا چه جهان‌بینی‌ای] به آموزش می‌پردازیم؟

در این فصل به مهم‌ترین گام‌ها برای تبدیل آموزش سلطه‌گر به آموزش رهایی‌بخش از دیدگاه فریره اشاره شده است. گام‌هایی همچون آزاد کردن آموزش از تفکر بانکی (آرشیوی/ بایگانی)، اهمیت پرسش و گفت و شنود در آموزش، آگاهی به اینکه ما جهان را می‌سازیم، دادن تجربه و امکان انتخاب به کودکان.

در ادامه‌ی مقاله روش سوادآموزی فریره به عنوان نمونه‌ای اجرایی از رویکرد وی در آموزش مطرح شده است.

این مقاله می‌تواند راهنمایی مناسب برای والدین، معلمان، برنامه‌ریزانِ آموزشی و تمامی کسانی باشد که می‌خواهند به شکوفایی خود و دیگران یاری برسانند. در پایان مقاله نکات مهم دیدگاه فریره که می‌توانند به بازنگری در چشم‌اندازهای آموزشی و نیز در شیوه و محتوای تدریس یاری برساند گردآوری شده است.

این مقاله را از این آدرس دریافت نمایید.

 

چگونه معلمان می‌توانند به دانش‌آموزان کمک کنند تا صدایی در دنیای سیاست بیابند؟

 

متن سخنرانی «سیدنی چفی» (Sydney Chaffee) – برگرفته از وب‌سایت TED

(دریافت متن قابل چاپ به صورت PDF)

***

به نظرِ من، عدالت اجتماعی یک مفهوم ساده است: این که همه‌ی افراد در جامعه مستحقِ حقوقِ منصفانه و برابر، فرصت‌های یکسان و دسترسی برابر به منابع هستند. اما این مفهوم بحث‌برانگیز و مبهم شده است، زیرا ما صحبت کردن درباره‌ی اینکه تلاش برای عدالت اجتماعی دقیقاً چه شکلی دارد را متوقف کرده‌ایم.

هروقت از من خواسته می‌شود که درباره‌ی کارم یا اولویت‌هایم به عنوان یک معلم، صحبت کنم، من توضیح می‌دهم که معتقدم آموزش و پرورش می‌تواند وسیله‌ای برای عدالت اجتماعی باشد. اما چند ماه قبل، من وارد حساب توئیتر شدم – همانطور که همیشه می‌شوم – و مشاهده کردم که یک معلمِ همکار، در برابر این عقیده دچار مسأله شده است. او نوشته بود: «معلم‌ها، نباید مبارزانِ عدالت اجتماعی باشند، زیرا هدف آموزش و پرورش، آموزش دادن است.» و او استدلال خود را با گفتن این که «من مبحث خود را تدریس می‌کنم»، پایان داده بود. اما من این ساده‌سازی را نمی‌پذیرم، زیرا معلم‌ها فقط مباحث را آموزش نمی‌دهند، ما انسان‌ها را آموزش می‌دهیم.

زمانی که دانش‌آموزانِ ما وارد کلاس‌های ما می‌شوند، آن‌ها شخصیت‌هایشان را همراهِ خودشان می‌آورند. هرآنچه آن‌ها در کلاس‌های ما تجربه می‌کنند، در زمینه‌ی تاریخی محدود شده است، و اگر اصرار داشته باشیم که آموزش در خلاء اتفاق می‌افتد، به دانش‌آموزانمان صدمه وارد می‌کنیم. گویی به آن‌ها آموزش می‌دهیم که آموزش واقعاً اهمیت ندارد، زیرا به هرآن‌چه در اطراف آن‌ها در حال رخ دادن است، مرتبط نیست!

و چه چیزی در اطراف آن‌ها در حال روی‌دادن است؟ خب، یک مورد نژادپرستی است. بر‌اساس نتایجِ آزمایش IAT[۱]، به طور کلی ۸۸ درصد از مردم سفیدپوست در برابر مردمِ سیاه‌پوست تعصباتِ ناخودآگاه دارند، با اعتقاد به اینکه آن‌ها کم‌هوش‌تر، تنبل‌تر و خطرناک‌تر از سفیدها هستند. و این فقط یک نمونه‌ی بنیادی از اثرات مخربِ نژادپرستیِ تاریخی و سیستماتیکِ کشور ماست. برای شواهدِ بیشتر، ما می‌توانیم به آمار زندانی‌ها نگاه کنیم؛ می‌توانیم به آمار خشونت پلیس علیه مردم سیاه‌پوست بنگریم؛ می‌توانیم به شکافِ فرصتِ آموزش نگاه کنیم – پس بله، عدالت اجتماعی به مدارسِ ما تعلق دارد. عدالتِ اجتماعی باید بخشی از مأموریت هر مدرسه و هر معلمی در آمریکا باشد، اگر خواستار این هستیم که «آزادی و عدالت برای همه» چیزی بیش از یک شعار باشد … زیرا مدارس برای اینکه دانش‌آموزان به شهروندانی فعال تبدیل شوند و مهارت‌ها و ابزارهایی که برای تغییر جهان نیاز دارند را به دست آورند، حیاتی هستند.

اما آن مهارت‌ها چیست؟ خب، اینجا یک راز هست: بسیاری از مهارت‌هایی که مردم برای دست زدن به انواع اقداماتی که به عدالت منجر می‌شود احتیاج دارند، در‌حالِ حاضر در برنامه‌ی کاری مدارس قرار دارند. اما موضوعاتی مانند حلِ مسأله، تفکرِ انتقادی، همکاری، پشتکار – هیچ یک به‌خودیِ خود انقلابی نیستند. بنابراین، باید آن‌ها را با تواناییِ درکِ تاریخ، نه به عنوان یک روایت راکد و عینیِ مورد توافق همگان، بلکه به عنوان مجموعه‌ای از وقایعِ درهم‌آمیخته که می‌تواند تفاسیر بی‌شماری می‌تواند وجود داشته باشد ترکیب کرد. اگر به جای اینکه فقط تاریخ را «تدریس کنیم»، همراه با دانش‌آموزان‌مان به کاوش و اکتشاف در تاریخ بپردازیم، به آن‌ها کمک خواهیم کرد تا بفهمند تاریخ امری پویا و در جریان، و در اتصال با جنبش‌هایی است که امروزه برای به پا کردن عدالت رخ می‌دهد. ما به آن‌ها کمک می‌کنیم تا خودشان را به عنوان بازیکنان بالقوه ببینند، درون یک تاریخ زنده.

پس این‌ها مهارت‌هایی هستند که من درباره‌شان در حال صحبت هستم، وقتی می‌گویم آموزش رسمی می‌تواند همان جایی باشد که بچه‌ها یاد می‌گیرند چگونه برای عدالت تلاش کنند. اما شاید علتِ این که منتقدِ توئیتر من از این ایده خوشش نمی‌آمد، این بود که او با تعریف من از عدالت موافق نیست. خب، شاید او و من به لحاظ سیاسی هیچ وقت رو در رو نشویم؛ اما مسئله این‌جاست: هدف ما تشویقِ دانش‌آموزان به بیانِ نظراتشان است، نه مجبور کردنشان به موافقت با ما، درنتیجه این واقعاً مهم نیست که او و من موافق باشیم. چیزی که مهم است این است که به دانش آموزان کمک کنیم تا آن گفتگوها را با یکدیگر داشته باشند. و این موضوع به این معناست که ما به عنوان بزرگسالان، نیاز داریم که یاد بگیریم چگونه تسهیل‌کننده‌های مؤثری بشویم برای فعالیت‌های دانش آموزانمان. ما باید به آن‌ها کمک کنیم تا بیاموزند چگونه گفتگوهایی واقعاً ماهرانه داشته باشند، ما باید آنها را در معرض اندیشه‌های گوناگون قرار دهیم، و به آن‌ها کمک کنیم تا ببینند چگونه آن‌چه در مدرسه می‌آموزند با جهان بیرون ارتباط دارد.

این‌جا یک مثال از چنین آموزشی است. هرساله، دانش‌آموزانِ من تاریخچه‌ی آپارتاید در آفریقای جنوبی را به عنوانِ یک موردِ مطالعاتی از بی‌عدالتی، مطالعه می‌کنند. برای افرادی از شما که نمی‌دانند، آپارتاید یک سیستمِ نژادپرستی وحشیانه بود، و دولتِ سفیدپوستان در آفریقای جنوبی قوانینِ نژادپرستانه را تحمیل کرد تا رنگین‌پوستان را سرکوب کند و اگر شما در برابر آن قوانین مقاومت می‌کردید، متحمل خطر زندانی شدن، خشونت یا مرگ می‌شدید. در سراسر جهان، دولت‌های سایرِ کشورها، از جمله دولتِ ما در ایالات متحده، درباره‌ی تحریم آفریقای جنوبی مردد بودند، زیرا…خب… ما از منابعِ آن بهره می‌بردیم. پس در سال ۱۹۷۶، دولتِ آفریقای جنوبی قانون جدیدی تصویب کرد. که همه‌ی دانش‌آموزان در آفریقای جنوبی را ملزم می‌کرد که به زبان آفریکانس درس بخوانند، که یک زبان سفیدپوستی بود، و بسیاری از اهالیِ سیاه‌پوستِ جنوب آفریقا به آن زبان، به عنوان زبانِ غاصبان، اشاره می‌کردند. پس تعجب‌آور نبود که دانش‌آموزانِ رنگین‌پوست دربرابر این قانون خشمگین شوند. تا آن زمان، آنها به مدارس تفکیک شده می‌رفتند و با کلاس‌هایی پرازدحام، کمبود منابع و صراحتاً یک برنامه‌ی درسی نژادپرستانه روبرو بودند، و اکنون به آن‌ها گفته می‌شد که به زبانی که نه خودشان و نه معلمانشان صحبت می‌کردند آموزش ببینند. در صبح ۱۶ جولای سال ۱۹۷۶، هزاران کودک از شهرستان سواتو از مدارس خارج شدند و بطورِ مسالمت‌آمیز در خیابان‌ها برای اعتراض به قانون، راهپیمایی کردند. در یک تقاطع، آن‌ها با پلیس مواجه شدند، و هنگامی که دانش‌آموزان نپذیرفتند که به عقب برگردند، افسرانِ پلیس سگ‌ها را به سمت آن‌ها حمله‌ور کردند… و بر روی آن‌ها آتش گشودند… و قیامِ سواتو در فاجعه پایان یافت.

آپارتاید به خودی خود تا حدود ۲۰ سال پایان نپذیرفت، اما فعالیتِ آن کودکان در سواتو به طرزی شگرف نحوه‌ی نگاهِ جهان به آن‌چه در آفریقای جنوبی در حال رخ دادن بود را عوض کرد. رسانه‌های خبریِ سراسر جهان این عکس را از هکتور پیترسونِ ۱۳ ساله منتشر کردند، که یکی از اولین افرادی بود که توسط پلیس در سواتو کشته شد، و دیگر تقریباً غیرممکن بود که وحشی‌گریِ رژیم آپارتاید نادیده گرفته شود.

نتیجه تصویری برای ‪hector peterson photo‬‏

در ماه‌ها و سال‌های پس از قیام سواتو، کشور‌های بیشتر و بیشتری فشار سیاسی و اقتصادی را بر دولت آفریقای جنوبی اعمال کردند تا آپارتاید را پایان دهد، و این به طور گسترده به دلیل فعالیتِ آن دانش آموزان در سواتو بود. پس هر سال دانش‌آموزان من درباره‌اش می‌آموزند. و همواره، آن‌ها شروع به ترسیمِ اتصالاتی بین آن کودکان در سواتو و خودشان می‌کنند. و آن‌ها شروع به پرسیدن از خودشان می‌کنند که چه نوع قدرتِ سیاسی و مأموریتی دارند؟ آن‌ها از خود می‌پرسند آیا هرگز ممکن است دلیلی وجود داشته باشد که آن‌ها زندگیِ خود را به خطر بیندازند تا نسلِ آینده بتواند در جهانی عادلانه‌تر زندگی کند؟ و سوال دیگری که به نظر من بیشترین عمق را دارد: در هر سال، آن‌ها از خود می‌پرسند آیا بزرگترها هرگز به صدایشان گوش خواهند داد؟

چند سالِ قبل، مدیرِ من یک ایمیل ناشناس از یکی از دانش‌آموزانمان دریافت کرد، که به او اطلاع می‌داد در روز بعد، دانش‌آموزان قصد دارند از مدرسه خارج شوند. این درپیِ مرگ «مایکل براون» در شهر فرگوسنِ ایالت میزوری بود، و دانش‌آموزان قصد داشتند که به اعتصاب و راهپیمایی در حمایت از جنبشِ مساله‌ی سیاه‌پوستان بپیوندند. در این مرحله، کارکنانِ مدرسه باید یک تصمیم می‌گرفتند: آیا ما از اختیار و قدرت خود در راستای تلاش برای کنترل دانش‌آموزان استفاده می‌کنیم و آن‌ها را از رفتن منع می‌کنیم، یا از آن‌ها – وقتی که اصولِ عدالت اجتماعی را که خود ما از سال نهم در مدرسه به آنها آموخته‌ایم به عمل گذاشته‌اند – حمایت می‌کنیم؟

در صبح روز بعد، بچه‌ها مدرسه را یک‌مرتبه ترک کردند و درعلفزار جمع شدند. و یکی از سال‌بالایی‌ها بالای یک میزِ پیک‌نیک پرید و انتظارات امنیتی را مرور کرد، و بچه‌های کوچکتر آن را جدی گرفتند. و ما به عنوان معلم‌ها و کارکنان به آن‌ها گفتیم، «خیلی خب، مراقب باشید،» و آن‌ها را درحالی که راهپیمایی می‌کردند، تماشا می‌کردیم. بچه‌هایی که آن بعد‌از‌ظهر انتخاب کرده بودند که در کلاس بمانند، درباره‌ی مزیت‌های تظاهرات بحث کردند، آن‌ها درباره‌ی تاریخ مساله‌ی جنبش سیاهپوستان صحبت کردند، و همانطور که برنامه‌ریزی شده بود به کلاس‌ها رفتند. و آن‌هایی که انتخاب کرده بودند به بیرون بروند، در یک راهپیماییِ دانش‌آموزیِ سراسری شرکت کردند و صدای جمعیِ خود را برای عدالت بلند کردند.

مهم نیست که دانش‌آموزان کجا را برای گذراندن بعد‌از‌ظهر انتخاب کردند، بچه‌های ما آن روز چیز‌های باارزشی آموختند. آن‌ها آموختند که بزرگتر‌ها از آن‌ها در زندگی‌شان حمایت می‌کنند – حتی زمانی که برای امنیتِ آن‌ها نگران بودیم. و آن‌ها آموختند که به ما احتیاج ندارند تا به آن‌ها بگوییم چگونه و کجا یا حتی چرا اعتصاب کنند. آن‌ها آموختند که اعضای یک اجتماع از مردمی جوان‌اند، با چشم‌اندازی مشترک از جامعه‌ای عادلانه‌تر، و آن‌ها آموختند که درون آن اجتماع قدرت دارند. آن‌ها یاد گرفتند که اتفاقاتی مانند قیام سواتو تاریخی قدیمی نیست، و این اتفاقات لزوماً نباید با یک تراژدی به پایان برسند. و این همان چیزی است که می‌تواند آموزش و پرورش را به ابزاری برای عدالت اجتماعی تبدیل کند.

و نکته این‌جاست: کودکانِ ما برای چنین کاری آمادگی دارند. در سال ۲۰۱۵، تازه‌واردانِ ورودی کالج مورد بررسی قرار گرفتند، و ۵/۸ درصد از آن‌ها گفتند که «احتمال خیلی زیادی وجود دارد» که آنها در طول تحصیل در کالج در یک تظاهرات شرکت کنند. این ممکن است خیلی تأثیرگذار به نظر نرسد، اما این را در نظر بگیرید که این بزرگترین شمارِ دانش آموزان از سال ۱۹۶۷ است که چنین اعتقادی را بیان کرده‌اند. و ۷۵ درصد از آن‌ها گفتند که کمک به مردمی که دچار مشکل هستند یک هدفِ «خیلی مهم» یا «کاملاً ضروری» برای آن‌ها است. دوباره، بیشترین تعدادی از مردم که چنین چیزی را از اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی اذعان داشته‌اند.

تحقیقات به ما نشان می‌دهد که حاصل شدن کار برای عدالت از مهارت‌هایی که پیش‌تر درباره‌شان صحبت کردم، مسیری یک‌طرفه نیست – بلکه یک مسیر دو طرفه است. کار کردن برای عدالت، مشارکت در یک فعالیت، به دانش‌آموزان کمک می‌کند که مهارت‌هایی مانند رهبری و تفکر انتقادی را در خود شکل دهند، و این به‌طورِ مثبت با مشارکت سیاسی و مشارکتِ مدنی‌شان و تعهدشان به اجتماع در ادامه‌ی زندگی، هم‌بستگی پیدا می‌کند. به بیانی دیگر، دانش‌آموزان دارند به ما می‌گویند که عدالت اجتماعی برای آن‌ها اهمیت دارد، و محققان به ما می‌گویند که این مساله به دانش‌آموزان کمک می‌کند تا یاد بگیرند. پس اکنون این به ما بستگی دارد که گوش کنیم، و این ممکن است آسان نباشد.

در سال ۱۹۷۶، یکی از آن کودکانی که در قیام سواتو شرکت کرده بود،گفت که این رویداد، تمایزِ بین دانش‌آموزان سیاه‌پوست و خانواده‌هایشان را نمایش داد. زیرا خانواده‌های آن‌ها تحتِ آپارتاید رشد کرده بودند، و از میزانِ خطرِ اعتراض کردن آگاهی داشتند. آن‌ها می‌خواستند که فرزندانشان کنار بکشند و ایمن بمانند. وقتی که بچه‌های ما هم هشدار دادند که راهپیمایی می‌کنند، بسیاری از بزرگسالان در اجتماعِ ما نیز واقعاً مخالف بودند. برخی از ما نگرانِ این بودیم که آن‌ها ممکن است با خشونت مواجه شوند. عده‌ای هم نگران بودند که ممکن است آن‌ها راهپیمایی کنند در حالی که حقیقتاً نمی‌دانند برای چه در حال اعتراضند. و برخی، از جمله خانواده‌های برخی دانش‌آموزان، واقعاً عصبانی بودند که مدرسه تلاشِ بیشتری برای باز داشتن آنها به کار نبرده. همه‌ی آن ترس‌هایی که بزرگتر‌ها در رابطه با رخ دادن خطا‌هایی در این مسیر دارند، تمامِ آن ترس‌ها کاملاً بامعنی است. اما علی‌رغم آن ترس‌ها، ما موظفیم به دانش‌آموزانمان ثابت کنیم که به صدای آن‌ها گوش خواهیم داد و آن‌ها قدرتِ اثرگذاری دارند. این وظیفه‌ی ماست که دانش‌آموزان را با ابزار و مهارت‌هایی که احتیاج دارند تجهیز کنیم تا بتوانند برای به دست آمدن جهانی عادلانه‌تر پافشاری کنند – و سپس گاهی، از سر راهشان کنار برویم، و به آن‌ها اجازه دهیم آن مهارت‌ها را روی مسائلی که برایشان حائزِ اهمیت است به کار گیرند.

زندگی کردن با این دیدگاه، مستلزم این است که انعطاف‌پذیر باشیم، و نیز مستلزم این است که خلاق باشیم. این مسئله مستلزم این است که به اندازه‌ی کافی شجاع باشیم تا رو در روی کسانی بایستیم که سعی می‌کنند ساکت باشند یا صدای مخالفان را محکوم کنند. و سخت‌تر از همه، این مسئله محتاجِ پذیرفتنِ این حقیقت خواهد بود که گاهی ما همان افرادی خواهیم بود که دانش‌آموزانمان علیه‌شان شورش می‌کنند!

گاهی دانش‌آموزان تلاش دارند به ما نشان دهند که از چه طریق‌هایی سیستم‌ها‌یی که خودمان ایجاد کرده‌ایم، یا در آنها سهیم هستیم، در تولید نابرابری نقش دارد. البته اینکه آن‌ها ما را تحت فشارِ بازخواست درباره‌ی مقاصد و عقایدمان بگذارند ناراحت‌کننده و دردناک است. اما اگر روش فکر کردنمان درباره‌ی سرکشی بچه‌هایمان را تغییر دهیم چه؟ وقتی فرزندانمان «شورش می‌کنند» – وقتی آن‌ها متفکرانه عقاید را یا کارهایمان زیر سؤال می‌برند، چه می‌شود اگر این را نشانه‌ای از این بگیریم که مسیر درست را رفته‌ایم، و آنها در حال رسیدن به رهایی هستند؟ می‌دانم، قضیه می‌تواند ساده‌تر باشد اگر مهارت‌های تفکر انتقادیِ آن‌ها، در راه‌های آسان‌تری آشکار شود – در مقالاتشان یا آزمون‌های استاندارد – متوجهِ این مطلب هستم – اما آسایش و عدالت اغلب توأم نیستند. و هنگامی‌که کودکانِ ما می‌آموزند که درباره‌ی جهانِ اطرافشان منتقدانه فکر کنند، آن‌ها به نوعی شهروندانِ متعهد تبدیل می‌شوند که بی‌عدالتی را هر جا که مشاهده کنند، تشخیص می‌دهند و زیر سوال می‌برند و سعی کنند کاری درباره‌ی آن انجام دهند.

استقبال از شورش در مدارس، به برخی از تجدید نظرها در این زمینه که تدریس و یادگیری چگونه باید به نظر برسد نیاز دارد، چرا که این تصورِ غلط وجود دارد که اگر به دانش آموزان هر فضای حرکتی را بدهیم، آن‌ها ما را لگدکوب خواهند کرد و در کلاس‌های درس و در ساعت غذا هرج و مرج کامل حکم‌فرما خواهد بود. اگر انتظار داشته باشیم بچه‌ها با سکوت بنشینند و منفعلانه دانشِ ما را دریافت کنند، صدای آنها تحمل‌ناپذیر به نظر خواهد رسید. اما اگر ما قبول کنیم که یادگیری گاهی اوقات آشفته است، و اینکه گاه یادگیری مستلزم فرصت‌هایی برای بارش فکری و به هم ریختن و تلاش‌های مکرر است، و اینکه خود کودکانمان آشوب را دوست ندارند و وقتی که به مدرسه می‌آیند می‌خواهند یاد بگیرند، آنگاه می‌توانیم مدارس را برای تسهیل این نوع یادگیری مهیا کنیم.

پس لطفاً برای یک ثانیه چشمانتان را ببندید و مدارسی را تصور کنید که در آن‌ها معلمان شریک فکری هستند، در‌حالی که اجازه می‌دهند دانش‌آموزان با مسائل پیچیده و سخت دست و پنجه نرم کنند و لزوماً به آن‌ها پاسخ‌های درست نمی‌دهند. مدارسی را تصور کنید که ما به دانش‌آموزان اجازه‌ی انتخاب کردن می‌دهیم – یعنی به اندازه‌ی کافی به آن‌ها اعتماد داریم که این کار را انجام دهند و به آن‌ها اجازه می‌دهیم که تبعاتِ انتخاب‌هایشان را تجربه کنند. مدارسی را تصور کنید که به دانش‌آموزان اجازه می‌دهیم انسان باشند، با تمامِ آشفتگی و عدم قطعیتی که همراه آن است.

هرچه اندکی پیش تصور کردید، افسانه نیست، به طرز غیرواقع‌بینانه‌ای ایده‌آل‌گرایانه نیست، زیرا معلمانِ سراسر جهان هم اکنون در حال هل دادن مرزهای آن‌چه آموزش و یادگیری ممکن است به نظر برسد هستند، با نتایجی خارق‌العاده برای کودکان. آن‌ها در حال انجام این کار در تمامی انواع مدارس هستند؛ و تعدادِ بی‌شماری از معلم وجود دارد که می‌خواهند در زمینه‌ی کمک به دانش‌آموزان در مسیری که صحیح‌تر، تعهدساز و توانمندکننده‌تر است بهتر عمل کنند.

من اخیراً کتابی می‌خواندم، که نامش «دانش‌آموزان در حالِ نگاه کردن‌اند» بود، و نوشته‌ی تد و نانسی سیزِر بود. در این کتاب، آن‌ها می‌گفتند که کارِ آموزش اغلب به عنوان یک سری اسامی توصیف می‌شود، مانند «احترام»، «صداقت»، «درستی». و آن‌ها می‌گویند این اسامی واقعاً چشم‌گیر به نظر می‌رسند، اما اغلب، حقیقتاً مشخص نیست که در عمل چه معنایی داشته باشند. اما «فعل»‌ها، طبقِ گفته‌ی آن‌ها، «فعال هستند، نه سهل‌گیرانه، بلکه به تداومی پایدار احتیاج دارند.» فعل‌ها، ساختمان نیستند، بلکه موتور هستند. و همانطور که من آن را خواندم، متعجب شدم که: چگونه ما معلمان می‌توانیم عدالت را به یک موتور برای پیشبرد اهداف مبدل کنیم ؟ شکل «فعل»گونه‌ی عدالت چیست؟ من فکر می‌کنم باید پاسخی باشد که بتواند در کلماتِ کرنل وست[۲] یافت شود، که این سخنِ معروف را گفته که «عدالت، همانا تجسم عشق در عرصه‌ی عمومی است.»[۳] و تمامِ معلمانِ انگلیسیِ تیزبین جمع می‌دانند که عشق می‌تواند هم اسم و هم فعل باشد.

مدرسه باید وسیع‌تر باشد. آموزش چیزی بیش از «من مبحث خود را تدریس می‌کنم» است. مدرسه باید جایی برای آموزش مردم باشد تا جهان را به شکل بهتری تغییر دهند. اگر ما به این موضوع معتقد باشیم، پس آموزش همیشه یک فعالیت سیاسی است. ما نمی‌توانیم از قدرت دانش‌آموزان‌مان بهراسیم. قدرتشان به آن‌ها کمک خواهد کرد که فردا را بهتر بسازند. اما پیش از آن‌که آن‌ها قادر به انجام چنین کاری باشند، باید امروز به آن‌ها فرصت تمرین بدهیم، و این تمرین باید از مدارس ما شروع شود. از شما خیلی ممنونم.

 

 

  1. Implicit association test
  2. Cornel West
  3. Justice is what love looks like in public