روزی که از زندگی میرزا کوچک خان جنگلی آموختیم…

🍃 یازده آذر ماه، سالگرد شهادت میرزا کوچک خان جنگلی بود.  به همین مناسبت یکی از دوستانمان که مطالعاتی درباره‌ی زندگی میرزا کوچک خان داشت، مهمان کتابخانه طلوع شد تا قصه زندگی او را برای ما و بچه‌ها تعریف کند.

🌿 بچه‌ها حدود یک ساعت و نیم پای حرف‌های دوستمان نشستند؛ درباره فضای حاکم بر ایران در زمان میرزا و زندگی و مبازرات او شنیدند، عکس‌هایی از میرزا و بعضی همراهانش دیدند و بخش‌هایی از فیلمی که درباره او ساخته شده را تماشا کردند.

توصیف مقاومت میرزا و یارانش در آن روزهای سخت، برای همه امیدبخش و زیبا بود.

🌱 آن روز صحبت‌ها طولانی‌تر از همیشه شده بود. موقع بیرون رفتن از کلاس یکی از بچه‌ها گفت: «امروز ما هم مثل بعضی یاران میرزا شده‌ایم که تا آخر همراهش ماندند: پای شنیدن زندگی میرزا ایستادیم و کلاس را ترک نکردیم.»

بخشی از نامه‌ی میرزا به دوستانش، اندکی قبل از تشکیل نهضت جنگل:
«عصر دیروز قدم زنان به طرف باغ تفلیس می‌رفتم. کثرت خیالات و شدت آلام درونی مرا دچار مالیخولیای عجیبی نمود. با خود می‌گفتم: ترا چه یارا که با ملک‌الملوک ایران بکاوی. مگر از جنرال‌های دربار نمی‌ترسی؟ از سردار ایران یعنی امیر بهادر جنگ نمی‌هراسی؟… پا به اندازه گلیمت دراز نما. باز کجا صعوه لاغر کجا! پشه کجا خسرو خاور کجا! در این فکر بودم ناگهان مادر مصیبت دیده وطن را مشاهده کردم که با زبان دل می‌گفت: هان ای فرزندان ناخلف! … اطفال عزیز مرا در تبریز از دم تیغ گذراندند. همه را هدف گلوله کردند، شما در خانه‌های خود با کمال فراغت به عیش و عشرت مشغول شدید! می‌بینید غیرت نمی‌کنید!  …
چه شب سختی بود و چه ساعات مهیب و هولناک!»

قصه‌های من و بابام در کتابخانه طلوع

«یکی بود، یکی نبود. یک پدر بود و یک پسر بود. آن پدر بابای خوب من بود. آن پسر هم من بودم. من خیلی کوچک بودم که مادرم مرد. وقتی مادرم زنده بود، برایم قصه می‌گفت. بابام دلش می‌سوخت که دیگر مادرم قصه نمی‌گوید. یک روز کاغذ و مدادش را آورد. مرا روی زانویش نشاند. برایم نقاشی کشید و قصه گفت. من از آن قصه خیلی خوشم آمد. از آن روز به بعد هر وقت که بابام کار نداشت، برایم قصه می‌گفت. او قصه‌هایی می‌گفت که من و بابام توی آن‌ها بودیم. آرزوهایمان توی آن‌ها بود. هر چه را می‌خواستیم توی آن قصه‌ها پیدا می‌کردیم…
حالا نزدیک به چهل سال از آن روزگارمی‌گذرد و این نقاشی‌ها و قصه‌ها برایم به یادگار مانده است… »

در یکی از روزهای کتابخانه، فعالیت‌هایی بر اساس کتاب مصور «قصه‌های من و بابام» انجام شد:
بعد از معرفی کتاب، بچه‌ها به دو گروه تقسیم شدند و هر گروه باید در زمانی مشخص، بدون راهنمایی گرفتن از متن قصه‌های کتاب و تنها با کمک تصاویر هر قصه، ماجرای آن را کشف می‌کرد. ناگفته نماند که قصه‌ی مربوط به هر گروه را گروه مقابل با مشورت معلم انتخاب می‌کردند.

بعد دو گروه جمع شدند و به قید قرعه یک نفر از هر کدام از گروه‌ها، به نمایندگی از طرف گروه خود، مسئول توضیح دادن یکی از قصه‌ها شد.

در پایان هم بعضی از بچه‌ها، خاطراتی جالب از پدرشان را  برای جمع تعریف کردند.

 

نقاشی، زبان کودک است.

نقاشی زبان کودک است. صرفاً جنبه سرگرمی ندارد یا تنها یک فعالیت با نشاط نیست .

پیش از ورود بچه‌ها به سالن موسسه، به دیوار‌های آن مقواهای بزرگ چسباندیم. روی زمین پاستل‌های رنگی گذاشتیم. یک سمت سالن هم پوستر‌هایی به نمایش گذاشتیم که در آن‌ها منظره‌هایی بود از طبیعت، شهر و آدم‌ها.
کمی دورتر ایستادم نگاهم را به سالن دوختم احساس کردم وارد شهر نقاشی شده‌ام. آن فضا هر کسی را سر ذوق می‌آورد.

بچه‌ها یکی یکی وارد سالن شدند شور و هیجان و سر و صدای‌شان تمام سالن را پر کرده بود.

عده‌ای سریع به سراغ مقوای خود رفتند و دست به کار شدند، عده‌ای پاستل رنگی را در دست گرفته بودند اما نمی‌دانستند از کجا باید شروع کنند و عده‌ای هم یک خط یا یک نقطه‌ای روی مقوا کشیده بودند و از من می‌خواستند که به آن‌ها پاک‌کن یا هر چیز دیگری بدهم که بتوانند با استفاده از آن، آنچه کشیده‌اند را پاک کنند. به این گروه گفتم بروند از یک جایِ دیگر مقوا شروع به کشیدن کنند تا کمی بعد با هم فکری بکنیم که بدون پاک‌کن چه می‌شود کرد.

تصمیم گرفتم اول به سراغ دانش‌آموزانی بروم که می‌خواستند چیزی بکشند اما نمی‌دانستند از کجا باید شروع کنند. دست آن‌ها را گرفتم و بردم به انتهای سالن، همانجایی که الگوهایی برای نقاشی وجود داشت؛ تصاویری از شهر و جنگل و آدم‌ها. گفتم خوب به این پوستر‌ها نگاه کنید کدام یک را بیش از همه دوست دارید؟ دوست دارید اگر قرار باشد نقاشی بکشید کدام را بکشید؟ پس از اینکه انتخاب خود را گفتند با استفاده از الگوهای ساده‌سازی و تخته‌ای که آن گوشه بود سعی کردم کشیدن آن چیزی که انتخاب کرده بودند را آموزش دهم و در آخر هم گفتم با خیال راحت و با آن حس خوبی که نسبت به تصویر مورد علاقه‌شان دارند بروند نقاشی‌شان را بکشند.

حالا نوبت به گروهی رسیده بود که مدام تقاضای پاک‌کن داشتند. حرفم این بود: پاک‌کن نداریم اما  شاید بتوانیم یک کار جالب کنیم. می‌توانیم برای خط‌ها یا نقطه‌هایی که شما فکر می‌کنید اضافی هستند یک قصه بسازیم.

اول با تعجب به من نگاه کردند. پاستل رنگی را در دست گرفتم و شروع کردم به تبدیل کردن خطوط اضافی، به شکلی که جزئی از نقاشی شوند. نه تنها پاک‌کن را فراموش کردند، بلکه این فعالیت برایشان بسیار لذت بخش شد تا جایی‌که حتی نقطه‌ای در نقاشی را هم به حال خودش رها نکردند.

فرآیندِ تبدیل کردن چیزهایی که فکر می‌کنیم اجزای اضافی نقاشی هستند، به شکل‌هایی که می‌توانند جزئی از نقاشی به حساب بیایند می‌تواند یک رویکرد مثبت به زندگی را به کودکان آموزش دهد.

«هیچ چیزی در زندگی اضافی نیست، مهم این است که بتوانیم آن‌ها را برای رسیدن به ارزش‌هایمان در زندگی به کار بگیریم.»

امروز چنین اتفاق‌هایی رخ داد:

«ترس‌ها می‌شکستند و خانه‌هایی در شهرِ ذهن کودکان برپا می‌‌شد».
وقتی می‌دیدم بچه‌هایی که معمولاً از ابراز خودشان هراس دارند چگونه امروز با دیدن مقوایی که کمی از خودشان بزرگتر بود شجاعتِ کشیدن پیدا می‌کنند، بار دیگر به تأثیر نقاشی و قدرتی که برای ساختن و بازسازی دنیای کودکان دارد، باور پیدا می‌کردم.

«رنگ‌‌ها روی مقواها می‌دویدند و کودکان از آن‌ها قصه می‌ساختند».
بچه‌ها برای نقاشی‌هایشان قصه‌هایی داشتند. در نقاشی‌هایشان سناریو‌هایی را کشیده بودند که به حل مسائل شخصیت‌های داستان می‌انجامید.

«خطوط، کلمات می‌شدند بر زبان کودکانِ همیشه درسکوت»
بعضی از بچه‌ها در حالت عادی در کلاس ممکن است حرف نزنند یا در فعالیت‌ها به سختی شرکت کنند. امروز شاهد فعال شدن و حرف زدن آن‌ها در شهر نقاشی بودم.

 

 

 

 

باغچه‌داران کوچک (معرفی یک مقاله)

🔹 عنوان مقاله‌ی اصلی: باغچه‌داران کوچک و کمک به کودکان محک (معجزه‌ی آزاد گذاشتن کودکان دبستانی)

🔹 منبع: روزنامه اعتماد، شماره ۳۸۴۴، تاریخ ۹۶/۴/۱۲، صفحه ۸ (قابل دسترس در این آدرس)

 

بخش آغازین این مقاله:

کمک به کودکان کار یا بچه‌های مبتلا به سرطان؟ این سوال مهم ترین دغدغه دختران کلاس پنجم یکی از مدارس تهران در آخرین روزهای بهار بود. پس از هفته ها تلاش برای پرورش گل و گیاه، ۲۰۰ هزارتومان سود کرده بودند و باید تصمیم می گرفتند با درآمدشان چه کنند: می توانیم به بچه هایی که باید مثل ما به مدرسه بروند و درس بخوانند کمک کنیم، کسانی که نمی توانند هیچ کدام از اینها را داشته باشند چون باید کار کنند و پول درآورند. شاید هم باید کار دیگری کرد، بچه های کار لااقل سالم هستند و می توانند کار کنند اما بچه هایی که به سرطان مبتلا هستند و پولی هم برای درمان ندارند چه؟

هدا جعفری، معلم پژوهش مدرسه ای است که طرح «باغچه سیار» در کلاس او اجرا شد و حالا از تصمیم گیری درباره مهم ترین دستاورد غیر درسی کلاسش می گوید: «کلاس دو دسته شده بود. دو تا از بچه های مدرسه به سرطان مبتلا شده بودند و پیش تر، نه تنها در کلاس من که در باقی کلاس ها، درباره مشکلاتی که بیماران مبتلا به سرطان دارند حرف زده بودیم. به همین دلیل تعداد طرفداران اهدای پول به محک بیشتر بودند. با این حال تعدادی از بچه ها هم کودکان کار را نیازمندتر می دیدند. بحث حسابی داغ بود و هر دو گروه تلاش می کردند همدیگر را متقاعد کنند.»

***

این مقاله، شرح فعالیتی توسط عده‌ای از دانش‌آموزان دبستانی است؛ طرح «باغچه‌ی سیار»، که با همت خانم هدا جعفری، معلم پژوهش این دانش‌آموزان، آغاز شده و به سرانجام رسیده است.

این برنامه، با یک سؤال شروع شد: مدرسه چه مشکلاتی دارد؟ بچه‌ها، با این سوال در ذهن، به تماشای مدرسه رفتند و در مورد مشکلات بحث کردند. در نهایت، به نظر می‌رسید که خشک و بی‌روح بودن حیاط و فضای کلاسی، یکی از مشکلات مهم باشد. دانش‌آموزان راه‌حل‌هایی را فهرست کردند، و دست‌آخر گفتند که می‌توانند گلدان‌هایی سبک و زیبا را، در جاهای مختلف حیاط و کلاس‌ها قرار دهند.

این آغاز برنامه‌ی «باغچه‌ی سیار» بود. کار با عده‌ای داوطلب شروع شد، و دانش‌آموزان بیشتری نیز به برنامه پیوستند. هدف، آماده کردن گلدان‌های لازم برای مدرسه بود.

این برنامه، زمینه را برای آموزش مهیا کرد. از آموزش ریاضیات و زیست‌شناسی گرفته، تا آموزش بحث و گفتگو و کارِ گروهی. به علاوه، پای خانواده‌ها هم به برنامه باز شد، و ارتباط خانواده‌ها و مدرسه محکم‌تر شد.

دست‌آخر بچه‌ها توانستند نمایشگاهی از گلدان‌های اضافی ترتیب دهند. بچه‌ها پس از بحث و گفتگو، تصمیم گرفتند سود فروش این گلدان‌ها را صرف بهبود کودکان مبتلا به سرطان کنند.

یادگیری از راه خدمت

این برنامه، یک نمونه از شکلی از آموزش است که به «یادگیری از راه خدمت» (service learning) شهرت دارد. در دل یک فعالیت عام‌المنفعه، دانش‌آموزان با راهنمایی معلم، مطالبی که باید را در حوزه‌های گوناگون می‌آموزند.

در مقاله، این توضیحات را درباره‌ی این سبک آموزش می‌بینیم:

یادگیری از راه خدمت میوه جنبش «آموزش مترقی» است که در آخرین سال های قرن نوزدهم شکل گرفت. نظریه‌پردازان و اندیشمندان این جریان ترقی در امر آموزش را کلید شکوفایی اجتماعی می‌دانستند و می‌خواستند نهاد آموزش از اسارت دیدگاهی که یادگیری را به «آماده شدن برای ورود به دانشگاه» تقلیل می‌داد، برهانند. از نظر آنها «یادگیری از طریق تجربه و با هدف آمادگی برای حل مسائل دنیای واقعی» دیدگاهی بود که به تحقق عدالت اجتماعی و پرورش شهروندانی مسئول و عمل‌گرا منجر می‌شود.

ترقی‌خواهان معتقد بودند عالی‌ترین شکل یادگیری زمانی محقق می‌شود که یادگیرندگان به جای خواندن کتاب‌های سنگین در اتاق‌های بسته، آزادانه دست به کار اقدام و عمل شوند و تجربه کنند. در سایه این نگاه به مساله آموزش بود که «یادگیری از راه خدمت» در آخرین سال‌های دهه ۱۹۷۰ متولد شد. در این روش معلم به کتاب درسی محدود نمی‌شود: همراه دانش آموزان به خارج از محیط کلاس و مدرسه می‌رود و به بچه ها کمک می‌کند میان مطالب درسی و زندگی روزمره ارتباط برقرار کنند، مشکلی از دنیای پیرامون‌شان را پیدا کنند که می‌شود با تکیه بر آموزه‌های مدرسه آنها را حل کرد و بعد برای حل آن برنامه ریزی می‌کنند. این خدمت می‌تواند انتشار یک خبرنامه در مدرسه باشد، برگزاری جشن یلدا برای دانش آموزان مدرسه‌های همجوار یا رنگ کردن دیوار مدرسه.

نمونه‌هایی از سرتاسر دنیا

نشریه‌ی بالاکناما – balaknama.org

بخش پایانی مقاله، به معرفی سه برنامه‌ی آموزشی از کشورهای دیگر، که ذیل برنامه‌های «یادگیری از راه خدمت» دسته‌بندی می‌شوند اختصاص یافته است.

یکی از این برنامه‌ها، نشریه‌ای است که در دهلی منتشر می‌شود: نشریه‌ی «بالاکناما». اما این نشریه یک ویژگی متمایز دارد: اعضای هیأت تحریریه‌ی آن، کودکان کار و خیابان هستند.

«بالاکناما» که به معنای صدای کودکان است، امکانی است برای ۱۰ هزار کودک بی‌خانمان در دهلی که از زندگی‌شان بنویسند، صدای‌شان را به گوش شهروندان برسانند و نوشتن تمرین کنند.

چاندنی، یک دختر ۱۸ ساله اهل دهلی که موسس این نشریه است به خبرنگار گاردین می گوید: بسیاری از نویسندگان این نشریه بعد از پیوستن به تحریریه شروع می‌کنند به یادگیری خواندن و نوشتن به همین دلیل تمرین نوشتن اینجا یک هدف و البته یک چالش اساسی است.

بالاکناما دو روپیه است و هشت هزار نسخه از آن منتشر می شود. بیشتر شماره ها به صورت رایگان در ایستگاه‌های پلیس و سازمان ها و انجمن های حامی حقوق کودک پخش می‌شود تا شهروندان با مسائل این کودکان بیشتر آشنا شوند.

🔹متن کامل مقاله در این آدرس در دسترس است.

درختی بسازیم، درختی بکاریم و… درختی شویم.

رودخانه در نزدیکی من روان است و من بالیدن و دگرگونی آ نرا دیده‌ام

من هشت صد سال اینجا در میان باد، آتش و برف زیسته‌ام…

و بچه جغدهایی که پرواز کردن را یاد می‌گیرند، تماشا کرده‌ام…

و زوزه‌ی گرگ‌های تنها را شنیده‌ام…

ولی حالا صدای آمدن ماشین‌ها را می‌شنوم و نگرانم، آیا به زودی خواهم مرد؟

چه کسی جغدها را پناه خواهد داد؟

و چه کسی از ساحل رودخانه مراقبت خواهد کرد…

 

۱۵ اسفند روز درختکاری بود. به همین مناسبت در کتابخانه برای بچه‌ها از درخت گفتیم، با هم یک درخت بزرگ درست کردیم و گل کاشتیم.

اول، کتاب «درخت سرافراز» که ماجرای گذشته و حال یک درخت از زبان خودش و آرزوهای اوست، برای بچه‌ها خوانده شد و بعد هم بچه‌ها با هم آن را بلند خواندند و از دیدن تصاویر زیبای کتاب لذت بردند.

سپس خود بچه‌ها دست به کار ساختن یک درخت شدند. شانه‌های تخم مرغ را تکه تکه کردند، آن‌ها را به رنگ سبز درآوردند و در آفتاب گذاشتند تا خشک شوند. اینها برگ‌های درخت بودند. بعد از آماده شدن برگ‌ها آن‌ها را به درختشان چسباندند.

هفته بعد، بچه‌ها برای تکمیل کارشان، قلمه‌های گل را در گلدان‌هایی که ظرف‌های استفاده شده‌ی ماست و پنیر و… بود کاشتند و آموختند که چگونه می‌توانند از وسایل به ظاهر بی‌مصرف و دور ریختنی، به صورتی مفید استفاده کنند.

 

… اما اکنون صدای کودکان را می‌شنوم که می‌دوند و با دستانی مهربان و قدرتمند دور من حلقه می‌زنند…

و این چنین باد ترانه‌ی مرا پیوسته با خود به هر سو خواهد برد.

 

لباس گرم برای حیوانات جنگل

در هفته‌ی گذشته، کودکان پیش‌دبستانی به کمک چهار همسایه‌ مهربان در یک جنگل رفتند و برای حیوانات جنگل لباس دوختند.

روزی روزگاری در یک جنگل بزرگ و قشنگ، در چهار درخت و در همسایگی هم، چهار دوست زندگی می‌کردند: سنجاب، میمون، جغد و پاندا. آن‌ها بیشتر شب­‌ها جلوی خانه‌شان، دور آتشی جمع می‌شدند و با هم حرف می‌زدند، بعد هم غذا را آماده می‌کردند و با هم غذا می‌خوردند. آنها برای هم از خاطراتشان و از ماجراهایی که از صبح تا شب اتفاق افتاده بود تعریف می‌کردند. این دوستان، همیشه از حال و احوال بقیه‌ی حیوانات جنگل هم جویا می‌شدند، و اگر یکی از حیوانات جنگل مشکلی داشت، به او کمک می‌کردند. خلاصه اینکه در کنار هم زندگی خوبی داشتند و برای هم دوستان خوبی بودند؛ تا اینکه یک روز …

برای تکمیل آموزش درباره‌ی فصل زمستان، و همین‌طور مفهوم عدد «چهار»، بچه‌ها داستانی از یک جنگل را شنیدند که در آن چهار همسایه با سرد شدن هوا و بارش برف که نشانه‌ی آمدن زمستان است؛ تصمیم می‌گیرند به خانه‌ی دوستشان، که چند روزی است از او بی‌خبرند، بروند. در آنجا متوجه می‌شوند که دوستشان می‌خواهد برای حیوانات جنگل لباس گرم ببافد. بقیه همسایه‌ها هم بی‌معطلی دست به کار می‌شوند تا به او در انجام این کار کمک کنند. دانش‌آموزان هم آنان را در این کار یاری دادند.

این فعالیت در جهت پرورش حس همدلی و نوع‌دوستی و تقویت مهارت دست‌ورزی انجام شد. به این ترتیب که هر دانش‌آموز با نظارت معلم و با استفاده از کاموا و سوزن، برای یکی از حیوانات جنگل لباس دوخت.

بعد از این فعالیت که برای بچه‌ها بسیار جذاب بود، آن‌ها با کمک و همکاری یکدیگر کاردستی جنگل قصه را ساختند. تنه‌ی درخت‌ها، شاخه‌ها و دانه‌های برف را چسباندند و هر کودک حیوانی که لباسش را دوخته بود، در جنگل چسباند. به این ترتیب جنگلی زیبا با حیوانات گوناگون درست شد که همگی با مهربانی در کنار هم زندگی می‌کردند.

 

شکستن محدودیت‌های دنیای واقعی با «بازی نمایشی»

یکی از فعالیت‌هایی که در دوره‌ی جبرانی آموزش پیش از دبستان موسسه‌ی طلوع انجام می‌شود، نمایش است.

در کلاس نمایش، کودکان در نقش‌های مختلفی همچون پدر، مادر، فرزند، دوست، مهمان، معلم، فروشنده و… به بازی می‌پردازند. ابزارهای مختلفی همچون وسایل آشپزخانه، عروسک، کاغذ، مقداری پارچه، تعدادی جعبه، ابزار باغبانی و… در اختیار کودکان قرار می‌گیرد و آن‌ها با استفاده از تخیل خود بازی نمایشی اجرا می‌کنند.

بازی نمایشی راهی مناسب جهت آموزش و تقویت مهارت‌هایی اساسی همچون تفکر منطقی، مشورت کردن، تفکر انتقادی، مهارت‌های گفتاری و شنیداری، نظم، توجه به دیگران، کارِ گروهی و مشارکت خوب و پیوسته است.

با ایجاد فرصتی که کودکان بتوانند در آن تخیلاتشان را به مرحله اجرا در آورند می‌توانیم به آن‌ها انگیزه‌ای دهیم تا با شور و اشتیاق به سوی تحقق آرزوها و رویاهای واقعی‌شان گام بردارند. بدین ترتیب در بازی نمایشی، کودک نقش‌های مختلف را تجربه می‌کند. در موقعیت‌های گوناگون، تلاش می‌کند احساسی که فرد در واقعیت تجربه می‌کند را در خودش به وجود آورد و آن را بازی کند. این تمرین همدلی است.

وقتی کودک از «من بابا هستم» به «من معلم هستم» یا «من فروشنده هستم» تغییر شخصیت می‌دهد، آگاهی خود را از شخصیت‌هایی که در اطرافش قرار دارند افزایش می‌دهد و مسئولیت‌های این نقش‌ها را می‌آموزد و در موقعیت‌های جدید به آن عمل می‌کند.

بازی نمایشی ابزاری بسیار مناسب برای افزایش مهارت‌های کلامی و ارتباطی کودکان است. پذیرفتن نقش‌های اجتماعی توسط کودکان، مستلزم قدرت بیان است. کودکی که در بازی نمایشی شرکت می‌کند، از انگیزه‌ی کافی برای ابراز نظر شخصی و گفت و گو با هم‌بازی‌هایش برخوردار است و این انگیزه منجر به تمرین و بهبود مهارت‌های کلامی و ارتباطی او می‌شود.

 

سوادآموزان و بلور شسته‌ی هر «واژه»

در شتاب زندگی روزمره و گاه در غیاب فرصتی برای تأمل در آن چه «هستیم» و آن چه می‌توانیم باشیم؛ و در سیطره‌ی قالب‌ها و کلیشه‌های ذهنی و عینی، کم و بیش همه این تجربه را داشته‌ایم که «واژه»ها چگونه در زندگی ما معناها و کارکردهای «زنده» و «آفریننده»‌شان را از دست داده‌اند؛ و به همهمه‌ای موهوم در ذهن و زندگی‌مان بدل شده‌اند.

شاید هم از این روست که شفیعی کدکنی در « نماز خوف» چنین می‌سراید:

«بلور شسته‌ی هر واژه آن‌ چنان آلود

که از رسالت گل

خا ر و خس رواج گرفت»

سوادآموزی به عنوان فن آموزشِ واژه‌ها، گاهی می‌تواند تکرار همان واژه‌های موهوم و عاری شده از معنا در ذهن و زبان و زندگی سوادآموزان باشد؛ و گاه فرصتی می‌شود برای آشنایی زدایی از واژه‌ها و کشف مجدد معنا و راز و رمز آن‌ها در زندگی.

پائلو فریره در کتاب «کنش فرهنگی برای آزادی»، یادگیری خواندن و نوشتن را مجالی می‌داند که در آن افراد باید معنای راستین سخن گفتن را درک کنند. و لذا در این صورت است که زندگی از نو ادراک می‌گردد و بازآفریده خواهد شد.

بر این مبنا و همزمان با آشنایی بیشتر سوادآموزان با حروف و نشانه‌ها، و افزایش امکان نوشتن کلمه‌های گسترده‌تر، زنگ جمله‌سازی می‌تواند فرصتی مناسب برای تأمل در معنای واقعی کلمه‌ها در زندگی فردی و جمعی سوادآموزان باشد.

از این منظر، بازاندیشی در معنای کلمات و کاربرد آن‌ها، گفت و گو درباره‌ی آن چه دیگران در این‌باره می‌اندیشند، به یادآوردن آرزوها و انتظارات‌مان از معنای کلمات، نگاه انتقادی به آن‌ها و حتی انتخاب‌ها و تصمیم‌های تازه در زندگی، می‌تواند از نتایج جمله‌سازی‌های فعال و غیر کلیشه‌ای باشد.

هفته‌های گذشته در مؤسسه طلوع کلاس‌های سوادآموزی، برای لحظاتی هم که شده، مالامال از جملاتی دلنشین و قابل تأمل بود. جملاتی که همه ما را به بازاندیشی و آشنایی زدایی از واژه‌ها دعوت می‌کرد.

سوادآموزان با همان محدود کلمه‌هایی که تا به حال آموخته بودند؛ از دوستی نوشتند و از این که: «دوستی مرز ندارد». از این گفتند که محبت بین آدمیان مرزهای جغرافیایی، فرهنگی، قومی و زبانی را می‌شکند و خود را محصور در آن‌ها نمی‌کند. و از این که انتظار اصیل هر انسانی درخواست بی‌پایانی و بی‌مرزی عشق و دوستی است.

دانش‌آموزان درباره نیکوکاری صحبت کردند و بخشش بدون چشمداشت. از این که «نیکی یعنی چون باران بر سر همگان بباری».

و از بینایی نوشتند و این که: «همه کسانی که چشم دارند بینا نیستند».

باری! «عده‌ای در تاریکی هستند و عده‌ای در روشنایی؛ و ما آن‌هایی را می‌بینیم که در روشنایی‌اند؛ ونه آن‌هایی را که در تاریکی‌اند.»

و چه کسی بیناتر از آن کسی است که جز در تحقق محبت و گسترش عشق نمی‌کوشد؟!

برگزاری دوره‌ی آموزش سوادآموزی به مربیان داوطلب مؤسسه‌ی طلوع

«بخوان به نام پروردگارت که آفرید. انسان را از عَلَق آفرید. بخوان، و پرودگار تو کریم‌ترین است. همان کس که به وسیله قلم آموخت. آن‌چه را که انسان نمی‌دانست به او آموخت.» (علق ۵-۱)

راضیه‌ی ۱۳ ساله، یکی از ساکنین محله‌ی سعدی است که در کلاس‌های تابستانی موسسه‌ی طلوع شرکت می‌کند. راضیه، ۳ خواهر دارد که هیچ کدام توانایی خواندن و نوشتن ندارند. این دختران، در مقایسه با سایر کودکانی که از تحصیلات بهره‌مند بوده‌اند، از توانایی کمتری در برقرار کردن رابطه‌ی اجتماعی مناسب برخوردار هستند. 

در شهرک سعدی،‌کودکان زیادی از تحصیل بازمانده‌اند، کودکانی که معمولاً والدین آن‌ها نیز بی‌سواد مطلق ‌یا کم‌سوادند.

براساس تعریف یونسکو، بی‌سواد مطلق «کسی است که نمی‌تواند بخواند، بنویسد و اطلاعیه‌های ساده و کوتاه مربوط به واقعیات زندگی روزانه‌اش را بفهمد» و کودک بازمانده از تحصیل، «آن گروه سنی از جمعیت است که در سنین مدرسه؛ یعنی بین ۶ تا ۱۸ سال قرار دارند، ولی در ماه‌های تحصیلی و در چرخه‌ی آموزشی حضور ندارند»؛ یعنی در زمان ساعات کار مدارس، خارج از مدرسه هستند.

بازماندگی از تحصیل مانند دیگر آسیب‌های اجتماعی، ناشی از علل و زنجیره‌ای از دلایل است و در نهایت نیز به بازتولید آسیب‌های دیگری منجر می‌شود. از جمله عللی که می‌توان بازماندگی از تحصیل را ناشی از آن دانست، شامل: مشکلات اقتصادی و گرفتن شهریه از دانش‌آموزان در مدارس دولتی، ناآگاهی والدین، رویکردهای جنسیتی و اهمیت ندادن به تحصیل دختران، طلاق و بی‌مسئولیتی والدین در قبال فرزندان، بیکاری، مهاجرت، اشتغال کودکان در سنین کم (کودکان کار) و … دانست. در بعضی از مدارس بچه‌ها به خاطر اینکه شهریه‌ی آن‌ها به تعویق افتاده است، تحقیر می‌شوند. لذا بچه‌ها ترجیح می‌دهند به مدرسه نروند تا تحقیر نشوند.

کسانی که از نظر اقتصادی در محرومیت به سر می‌برند، برای خواندن و استفاده از اسناد، برای بررسی قیمت‌ها و جلوگیری از استثمار شدن تنها نیازمند سواد یعنی چیزی در حد شمردن و حساب کردن و خواندن هستند. فقدان سواد، فقرا را بسیار آسیب‌پذیر می‌سازد و این چیزی است که گروه‌های اقلیت‌ِ بخصوصی، به شدت در معرض آن قرار دارند. آن‌ها می‌گویند: «بی‌سوادی باعث می‌شود که در معاملات فریب بخوریم» یا «چون درس نخوانده‌ایم و مدرسه نرفته‌ایم، بی‌سوادیم، …، حساب کردن بلد نیستیم، فروشندگان، ما را فریب می‌‌دهند، آن‌ها قیمت‌هایی را که می‌خواهند از ما می‌گیرند…».

 

آموزش، نیروی حیاتی نافذ در همه‌ی جنبه‌های زندگی است. آموزش ما را به صورت «فرد» و «جامعه» شکل می‌دهد و تا حدّ زیادی تعیین می‌کند که چه هستیم و چه می‌خواهیم باشیم. هرچند بی‌سوادی تماماً سدّ راه عقل و دانش نمی‌شود و نبوغ در همه‌ی سنت‌های شفاهی ملل وجود دارد، اما سواد وسیله‌ی مهمی برای ارائه و کسب آموزش است. سواد ابزاری است که از طریق آن ایده‌ها، اطلاعات، دانش و عقل، بیان و مبادله می‌شوند.

***

با این وصف، و با توجه به ضرورت سوادآموزی به کودکان و بزرگسالان (به ویژه مادران)، از اوایل مرداد ماه سال جاری، دوره‌ای آموزشی برای داوطلبین علاقه‌مند به سوادآموزی برگزار شد. در این دوره اصول پایه‌ی آموزش ریاضی و فارسی توسط دو تن از مدرسین آموزش و پرورش به بیش از ۲۰ داوطلب شرکت‌کننده آموزش داده می‌شود. این دوره در محل اداره‌ کل آموزش و پرورش استان فارس برگزار می‌گردد.

مربیان داوطلب پس از گذراندان ۸ تا ۱۰ جلسه‌ی آموزشی و داشتن حضوری فعال در این جلسات، به عنوان معلم سوادآموزی به بزرگسالان و کودکان تدریس خواهند نمود. دوره‌ی آموزش مربیان، تا پایان مردادماه ادامه خواهد داشت.

همزمان با برگزاری این دوره، با توجه به کسب آمادگی برخی نیروها، از روز شنبه ۲۱ مرداد، اولین دوره‌ی سوادآموزی برای مادران نیز تشکیل شده است. یه یاری خدا، گزارش تفصیلی این دوره‌ها نیز در کانال تلگرامی و وب‌سایت طلوع منتشر خواهد شد.

پیامبراکرم(ص): بهترین صدقه، این است که انسان علمى را بیاموزد و سپس آن را به برادر خود آموزش دهد. (میزان‌الحکمه، ص۳۹۵۵)

کلاغ تشنه‌کام – گزارشی از یک کلاس «اکتشاف» دوره‌ی آموزش پیش‌دبستانی طلوع

کودکان با آگاهی یافتن از مکان خودشان نسبت به دنیای اطرافشان، به درک فضایی می‌رسند. از طریق تجربه‌هایی که معلمان به کودکان ارائه می‌دهند، آن‌ها مکان، وضعیت چیزها (زیر و روی، خارج و داخل، بالا و پایین)، حرکت (به سمت عقب و جلو، بالا و پایین) و فاصله (دور و نزدیک) را یاد می‌گیرند. درک فضایی به کودکان کمک می‌کند محیط پیرامون را بهتر درک کنند. علاوه بر آن کودکان می‌توانند از طریق درک فضایی توانایی بیشتری در صحبت کردن درباره محیط اطراف کسب کرده و صحبت دیگران را نیز بهتر متوجه شوند.

در دوره پیش دبستانی تلاش بر این است که تجربیات و آموزش‌هایی در زمینه این مفاهیم به کودکان بدهیم. گزارش زیر گزارش کلاس اکتشاف است که هدف آن پرورش توانایی حل مسئله و تقویت درک فضایی کودکان می‌باشد.

در کلاس اکتشاف ابتدا معلم داستان کلاغی را تعریف کرد که در حال پرواز در بیابان به شدت تشنه می‌شود و دنبال آب می‌گردد. اما در بیابان آبی پیدا نمی‌کند، کلاغ پرواز می‌کند تا به یک روستای کویری می‌رسد. او پس از جست و جوی بسیار یک کوزه را پیدا می‌کند. کلاغ قصه ‌ما نمی‌داند که آیا در این کوزه، که دهانه‌ی باریکی دارد، آب هست یا نه.

در این مرحله از بچه‌ها خواسته شد به کلاغ راه‌هایی پیشنهاد بدهند که از طریق آن بتواند متوجه شود که در کوزه آب هست یا نه.

در ادامه‌ی داستان، کلاغ با انداختن سنگی در کوزه متوجه می‌شود که در کوزه آب هست. اما کلاغ نمی‌تواند از کوزه آب بخورد، چون نوک کلاغ از دهانه‌ی کوزه رد نمی‌شود.

حالا کلاغ باید راهی را پیدا می‌کرد تا سطح آب کوزه بالا بیاید و بتواند از کوزه آب بخورد. در این قسمت نیز بچه‌ها فکر کردند و پیشنهادهای جالب توجهی به کلاغ دادند.

نهایتآ کلاغ با انداختن سنگ‌های ریزه در آب سطح آب را بالا ‌آورد و آب خورد.

بعد از پایان قصه، نوبت به آزمایش کردن رسید: دو ظرف تیره‌ی مشابه، یکی خالی و دیگری محتوی آب مقابل بچه‌ها قرار داده شد، بچه‌ها باید با روشی که آموخته بودند آزمایش می‌کردند که کدام‌ ظرف آب دارد و کدام ظرف خالی ست.

سپس بچه‌ها گروه‌بندی شدند و ظرف آبی در اختیار هر یک از گروه‌ها قرار گرفت. بچه‌ها با مجموعه‌ای از وسایل از جنس‌های مختلف مانند فلز، پلاستیک و چوب که پیش روی شان قرار می‌گرفت سعی می‌کردند سطح آب را بالا بیاورند. اما با چالشی رو به رو ‌می‌شدند و آن هم اینکه فقط چیزهایی سطح آب را بالا می‌آوردکه در آب فرو رود و چیزهایی که روی آب قرار می‌گیرند سطح آب را بالا نمی‌آورند.

و بعد بچه ها وسایلی که روی آب قرار می‌گرفتند را از وسایلی که زیر آب قرار می‌گرفتند تفکیک کردند و با مفهوم زیر و رو نیز آشنا شدند.