آموزش از راه دور در پیش‌دبستانی طلوع

با توجه به شرایط به وجود آمده و لزوم حفظ فاصله‌ی فیزیکی، بر آن شدیم که براساس اهداف آموزشی، برنامه‌ای برای آموزش کودکان در فضای مجازی طراحی کنیم تا علاوه بر پیش‌برد آموزش،‌ کودکان روزهای خود را در فضایی شادتر و فعال‌تر در خانه بگذرانند.

امیدواریم فرصت پیش رو موقعیتی باشد برای آماده کردن محتوای آموزش‌های مجازی و آموزش از راه دور برای سایر کودکانی که به دلیل محدودیت‌های مختلف از آموزش مناسب محروم‌اند.

گزارش مختصری از فعالیت‌های انجام شده در این بازه‌ی زمانی در ادامه آمده است:

شعر و موسیقی

در فعالیت شعر و موسیقی کودکان شعر کوتاهی را با شنیدن موسیقی آن حفظ می‌کنند.

زنبور طلایی

بازی در خانه

بازی زتدگی کودکان است. فعالیت بازی در خانه باعث ایجاد نشاط و سرزندگی در کودکان و اعضای خانواده می‌گردد. علاوه بر آن بازی‌ اهدافی مانند تقویت مهارت‌های حرکتی و افزایش دقت و تمرکز دارد. در این ایام بازی‌های خانگی برای کودکان ارسال می‌شود.

کاردستی

کاردستی یکی از فعالیت‌های مورد علاقه کودکان است. زیرا می‌توانند بعد از چند مرحله چیزی را خلق کنند! کاردستی می‎تواند مهارت دست‌ورزی کودکان و دقت آن‌ها را نیز تقویت کند.

دانلود فیلم

بازی‌های دیدن و شنیدن

در این قسمت نیز بازی‌هایی برای کودکان انتخاب شده است که کودکان می‌توانند با اعضای خانواده خود انجام دهند. هدف این بازی علاوه بر ایجاد نشاط، تقویت مهارت‌های دیدن و شنیدن کودکان می‌باشد. تقویت این دو مهارت در یادگیری سایر آموزش‌ها تأثیر به سزایی دارد.

 

آموزش ریاضی

آموزش‌های ریاضی با کمک بازی، فیلم، و یا پیشنهاد فعالیت‌هایی در خانه انجام می‌شود.

چیستان و معما

در چیستان و معما کودکان فکر می‌کنند تا جواب سوال‌هایی که از آن‌ها پرسیده شده را بدهند.

 

دانستنی‌ها

دانستنی‌ها مطالبی است که کودکان باید از دنیای پیرامون خود فرا بگیرند. آنچه درباره طبیعت، حیوانات، مشاغل و .. باید بیاموزند. این مطالب از طریق عکس و فیلم به کودکان آموزش داده می‌شود.

کاشت سبزه

آموزش مهارت‌های اجتماعی

در شرایط فعلی، خانه مهم‌ترین فضای اجتماعی کودکان است. در نتیجه کودکان نیاز دارند مهارت‌هایی را در خانه برای ایجاد فضای اجتماعی اثربخش و سازنده فرابگیرند. برای این کار فعالیت‌هایی در خانه تعریف می‌شود. علاوه بر این فعالیت‌ها کودکان در قصه‌های مرتبط با مهارت‌های اجتماعی، مهارت‌های لازم را فرا می‎گیرند.

قصه

قصه به کودکان کمک می‌کند وارد دنیای افسانه‌ها شوند. کودکان در این فعالیت‌ قصه‌های صوتی را گوش می‌دهند.

فرشته برقی

نقاشی

نقاشی فضایی برای تخلیه هیجانات کودکان است. کودکان در خانه نقاشی‌هایی را با موضوع پیشنهادی معلمان‌شان طراحی می‌کنند.

 

در این مدت ما تلاش کرده‌ایم تا فرایند آموزش در واحد پیش‌دبستانی ادامه پیدا کند. علاوه بر ارسال مطالب بالا، معلم از طریق واتس‌اپ سر فصل‌هایی را به کودکان آموزش می‌دهد و پیشرفت کودک را پیگیری می‎کند.

 

نوجوانی، بوی چوب و دست‎های در کنار هم

بچه‌ها وارد کلاس شدند و هرکس در گوشه‌ای از کلاس نشست. ـ صندلی‌ها در کلاس نجاری در میانه و اطراف کلاس پخش هستند. ـ اولین روز کلاس بود و بچه‌ها هنوز با کلاس و یکدیگر آشنا نشده بودند. قبل از شروع کلاس مقداری چوب برش داده بودم و بوی چوب در کلاس پیچیده بود. توجه آنان را به بوی چوب جلب کردم و از آن‌ها خواستم حس‌شان را نسبت به بوی چوب بگویند. خیلی از آن‌ها بوی چوب را دوست داشتند.

آن روز قصد داشتم بچه‌ها در تعاملی گروهی آموزش ببینند. آن‌ها را به گروه‌هایی تقسیم کردم و از آن‌ها خواستم برای گروه خود نامی انتخاب کنند. گروهی نام گلی را [گل رُز] انتخاب کرد؛ گروهی نام تلاشگران و گروهی «ما می توانیم» را به عنوان نام گروه‌شان انتخاب کردند و …

از بچه‌های گروه پرسیدم: چرا این نام ـ ما می‌توانیم ـ را انتخاب کرده‌اید؟

آن‌ها گفتند: چون فرقی بین ما و مردان نیست و انگار همه‌ی ما توانایی انجام کارهای مختلف را داریم.

از این‌که آن‌ها خودشان را ضعیف نمی‌دانستند و دوست داشتند برتوانایی‌هایشان اضافه کنند خوشحال شدم.

مابقی بچه‌ها نیز آن‌ها را تایید کردند و کلاس با امید و انگیزه‌ای برای رشد و یادگیری شروع شد.

در ابتدای کلاس با انواعی از کارهای چوبی آشنا شدند: تابلو معرق ساخته شده از چوب برش خورده درختان، جعبه‌ی آجیل ساخته شده با چوب روسی دور ریز که سنباده خورده بود و بچه‌ها بعد از لمس کردن آن از نرمی چوب لذت می‌بردند.

کارهایی مثل مگنت و چوب‌های سوخت‌کاری را هم به آن‌ها نشان دادم. بچه‌ها از زیبایی و ترکیب چوب‌ها کنار هم در تابلو معرق و از نوع کاری که روی چوب توسط سوخت‌کاری انجام شده بود و ترکیب رنگ و نقاشی جالب مگنت شگفت‌زده شده بودند.

و با گفت‌وگوهایی که حین این ماجرا پیش می‌آمد بچه‌ها کم کم با یکدیگر و با کلاس خو گرفتند و کلاس را دوست داشتند. آن روز علاوه بر آشنایی با ابزار و شیوه‌ی کارشان، کار ساخت جامدادی، جاموبایلی و قفسه‌ی کوچک کتاب را شروع کردیم.

بچه‌ها در گرو‌ه‌هایشان در حین ساخت وسایل به یکدیگر کمک می‌کردند و آنچه را که یاد گرفته بودند برای یکدیگر توضیح می‌دادند. اشتیاق آنان از کار با چوب و ساختن وسایل از چهره و جنب و جوششان مشخص بود.

بعضی بچه‌ها دوست داشتند تنهایی کارشان را انجام دهند و نه با گروه. من هم علاوه بر اینکه سعی می‌کردم فرصت کار تک نفره را به آن‌ها بدهم تلاش می‌کردم به آن‌ها نشان بدهم که با یک دست نمی‌شود چند تا هندوانه را برداشت و نیاز به دست‌های بیشتری داریم و آن‌ها را به کار گروهی ترغیب می‌کردم.

بچه‌ها در کلاس شاد بودند و انگیزه‌ی زیادی برای ادامه‌ی کلاس در هفته‌ی بعد داشتند.

بعضی از بچه‌ها می‌گفتند کار کردن با ابزار حس خیلی خوبی به ما می‌داد و هر چند از کار با بعضی ابزار می‌ترسیدیم اما در نهایت این کار برایمان لذت‌بخش بود.

به امید روزهایی که دختران ما هیچ وقت احساس یأس و ناتوانی نکنند.

معاونت سلامت گامی به سوی ارتقای سلامت در طلوع

امسال به نیت توجه دقیق‌تر به بهداشت و سلامت بچه‌ها در موسسه، بخشی تازه با نام «معاونت سلامت» در موسسه طلوع کار خود را شروع کرد. پیش از این پیگیری‌های حوزه سلامت به شکل ضمنی در موسسه انجام می‌شد.

در این بخش، برای کودکان پیش‌دبستانی پرونده سلامت تشکیل داده شد. این پرونده، بیان کننده‌ی وضعیت سلامت هر کودک و خانواده‌ی اوست.

یکی دیگر از اقدامات انجام شده توسط معاونت سلامت، غربال‌گری و معاینه پزشکی کودکان بود.

غربال‌گری پزشکی کودکان، برای دومین سال و با هدف تشخیص و درمان زودهنگام بعضی بیماری‌ها و پیشگیری از شیوع بیماری‌های واگیردار در موسسه انجام می‌شود.

طی این معاینه‌ها وضعیت پوست و مو، وضعیت اسکلتی کودکان، بررسی قلب و ریه کودکان توسط پزشک داوطلب بررسی شد.

از بین معاینات صورت گرفته، بررسی وضعیت رشد کودکان، بیماری‌های عفونی قابل انتقال و بیماری‌های عفونی پوستی اهمیت ویژ‌ه‌ای داشت.

در بررسی وضعیت رشد کودکان، دو مشکل شایع بین کودکان جامعه‌ی مخاطب ما، سوءتغذیه و بیماری‌های انگلی روده است.

سوءتغذیه به علت مشکلات مالی، فرهنگی و عدم آگاهی محرومان از مواد موثر و مفید و همچنین سوءتغذیه مادر در دوران بارداری کودک به وجود می‌آید.

سوءتغذیه اثرات متعددی بر کودکان دارد. به طور مثال منجر به اختلال در روند رشد کودک شده و کودک از نظر قد و وزن از همسالان خود عقب‌تر خواهد بود. علاوه بر این، کاهش رشد، مسایل ثانویه‌ای را برای کودک ایجاد می‌کند. چنین کودکانی ممکن است مورد تحقیر قرار گرفته و از جانب دیگران طرد شوند. آن‌ها به دلیل تفاوت‌های ظاهری‌ای که با همسالان خود دارند، سخت‌تر می‌توانند ارتباط برقرار کنند و اعتماد به نفس کمتری دارند.

سوءتغذیه در صورت طولانی شدن، عواقب ذهنی برای کودک در پی دارد و حتی می‌تواند بر هوش و یادگیری او تاثیر ‌گذارد. از این رو تشخیص و درمان زود هنگام آن اهمیت زیادی دارد. بسیاری از مشکلات یادگیری که به کودکان جامعه‌ی مخاطب ما نسبت داده می‌شود در حقیقت ثانویه و حاصل سوءتغذیه هستند و برطرف شدن سوءتغذیه، از بروز این مشکلات پیشگیری کرده و یا منجر به درمان آن‌ها می‌شود.

بیماری‌های انگلی روده‌ی کودکان نیز بین اطفال بسیار شایع است و بنا به وضعیت بهداشتی محرومین تشدید هم می‌شود. در این بیماری غذای کودک خوراک انگل‌ها می‌شود و به رشد کودک نمی‌رسد. بنابراین تشخیص و درمان بیماری‌های انگلی نیز می‌تواند از بروز اختلال در رشد کودکان جلوگیری کند.

بیماری‌های انگلی توسط شاخص‌های آزمایشگاهی آزمایش و بررسی شده و توسط پزشک همکار موسسه درمان می‌شود.

طبق برنامه‌ریزی‌های صورت گرفته توسط معاونت سلامت موسسه طلوع تصمیم گرفتیم کاهش رشد، اختلال رشد و سوءتغذیه در کودکان را در مرحله‌ی اول با بررسی قد و وزن کودک و در مرحله‌ی دوم با استفاده از شاخص‌های آزمایشگاهی بررسی کنیم. پزشک داوطلبِ همکار موسسه، شاخص‌های آزمایشگاهی و مشکلات سوء‌تغذیه کودکان را بررسی و تحلیل می‌کند و درمان‌ لازم را به کمک بعضی از داروها و با آموزش‌های لازم به خانواده پیگیر می‌شود.

به امید خدا برنامه‌ی صبحانه‌ی رایگان را نیز در مدرسه خواهیم داشت و امیدمان به این است که بدین وسیله بتوانیم تا حدی گرسنگی و سوءتغذیه در کودکان را برطرف کرده و فرهنگ خوردن صبحانه‌ی سالم را رفته رفته در کودکان ایجاد نماییم.

در پایان سال تحصیلی وضعیت اختلالات رشدی کودکان مجددا سنجیده خواهد شد. یکی از اهداف انجام این سنجش مشخص کردن اثر بخشی طرح تغذیه، طرح درمان فقر آهن و بیماری انگلی در بهبود وضعیت رشدی کودکان است.

یک دستپخت زیبا، تجربه‌ی آشپزی در پیش‌دبستانی

آشپزی علاوه بر اینکه برای کودکان یک سرگرمی است، یک آموزشگاه طبیعی برای کمک به آن‎ها در رشد و یادگیری است.

وقتی کودکان با پیروی از دستورالعمل، یک خوراکی تهیه می‌کنند یا در تهیه‌ی غذا به دیگران کمک می‌کنند:

  • استقلال خود را رشد می‌دهند
  • با شرکت در فعالیت‌های پخت و پز، یاد می‌گیرند که غذاهایی که هر روز می‎خورند چگونه آماده می‌شود.
  • یاد می‎گیرند که فرآیند آماده شدن غذا چه اندازه در سلامت و بهینه زیستن آن‌ها نقش دارد.
  • با یادگرفتن واژگان و اصطلاح های مخصوص آشپزی، گنجینه‌ی لغات‎شان افزایش می‌یابد.
  • با انجام کارهای ظریفی مثل پوست کندن و خرد کردن حین آشپزی، ماهیچه‌های ظریف دستان‎شان را تقویت می‌کنند.
  • و هنگامی که دسته جمعی آشپزی می‌کنند، مهارت‌ کار گروهی را در خود پرورش می‌دهند.

با هدف نزدیک کردن هر چه بیش‌تر آموزش به بستر زندگی و اجتماع، امسال برنامه‌ی آشپزی را به طور جدی‌تر در برنامه‌ی آموزشی پیش‌دبستان دنبال می‌کنیم.

در یکی از این کلاس‌های آموزشی، در ابتدای کلاس بچه‌ها داستان علی را شنیدند: «یک روز مادر علی به خاطر کمردرد نمی‌توانست از جا بلند شود و غذا درست کند. علی هم تصمیم می‌گیرد به کمک مادربزرگ و دوستانش غذا درست کند. آن‌ها با مشارکت هم و کمک مادربزرگ غذایی دست‌جمعی تهیه و در کنار هم میل می‎کنند.»

علی در داستان ما هم آشپزی گروهی را تجربه می‌کند و هم کمک به مادر و پرستاری از او را می‌آموزد. پس از داستان معلم گفت:

– می‌خواهیم با هم سالاد ماکارونی درست کنیم… برای درست کردن سالاد ماکارونی به تخم مرغ، سیب‌زمینی، ماکارونی و هویج احتیاج داریم.

معلم از کودکان خواست که هر کدام از مواد مورد نیاز را که در خانه دارند، روز بعد با خودشان به کلاس بیاورند.

***

خاطره‌ی روز بعد را از زبان مدیر واحد آموزش پیش دبستان بخوانید:

آن روز بعد از آماده کردن مکان، در را برای خوش‌آمدگویی و ورود بچه‌ها باز کردم. مادرها به همراه کودکانشان، با چشمانی خندان و پرذوق، منتظر بودند. انگار برای آن‌ها هم اولین آشپزی کودکان، تجربه‌ای تازه بود. بچه‌ها از مادران‎شان خداحافظی کردند و وارد کلاس‌شان شدند.

در دستان هرکدام از بچه‌ها کیسه‌ای کوچک بود. یکی سیب‌زمینی آورده بود، یکی هویج، یکی تخم‌مرغ …

زنگ اول: بچه‌ها برای شستن مواد اولیه، دو نفر دو نفر از کلاس بیرون می‌آمدند و در حالی‎که از اشتیاق و هیجان روی پا بند نمی‌شدند از من می‌پرسیدند: «خانم مدیر، کجا باید بریم؟» من هم آن‌ها را به سمت آشپزخانه هدایت می‌کردم.

بچه‌ها به کمک هم، مواد اولیه را شستند و بعد از آن، مواد را روی اجاق گاز گذاشتیم تا آب‌پز شوند.

زنگ دوم: حالا نوبت پوست کندن و خرد کردن مواد سالاد ماکارونی رسیده بود. بچه‌ها بعد از شستن دست‌هایشان در گروه‌های سه نفره دور میزها نشستند.

– اجازه، من تا حالا تو خونه آشپزی نکرده بودم…

– خانم، من بلد نیستم خرد کنم…

– علی ‌جان تو سرفه می‌کنی، این ماسک را بگیر و موقع شروع آشپزی ماسک بزن…

– اجازه، من می‌خواهم تخم‌مرغ‌ها را خرد کنم…

ابتدا معلم به بچه‌ها نشان داد که چطور مواد را پوست بکَنند و کوچک و نگینی خرد کنند. سپس به هر گروه مقداری هویج، سیب‌زمینی، فلفل دلمه و تعدادی تخم‌مرغ داده شد تا بچه‌ها آن‌ها را پوست بگیرند و خرد کنند.

-اجازه! سیب‌زمینی‌ها رو باید این‎طوری پوست بگیرم؟

– بله درسته…

– خانم معلم، اینو نگاه کنید! مثل توپه…

– آره زینب‌ جان. این زرده‌ی تخم‌مرغه. مثل توپ گرده؛ مثل خورشید زرده. به خاطر رنگش بهش میگن زرده.

– خانم معلم، هویج‌ها رو این‌طوری خرد کنم؟

– باید کمی آن‌ها را ریزتر کنی…

بچه‌ها بعد از خرد کردن مواد، آن‌ها را در ظرف اصلی که به هر میز داده شده بود ریختند و بعد از اضافه کردنِ ماکارونی پخته شده، با کمک هم، مواد را مخلوط کردند. سپس معلم به کمک بچه‌ها با ماست و سبزیجات خشک، سس سالاد ماکارونی را درست کردند و روی آن ریختند.

– خسته نباشید آشپزهای کوچولو. غذاتون آماده شد. حالا وقتشه که از دست‌پختتون بخورید.

– وای خانم معلم! دست‌پخت این میزه چقدر قشنگ شده!

بچه‌ها که بی‌صبرانه منتظر این مرحله بودند، هرکدام در ظرف خود مقداری سالاد ریختند و مشغول خوردن دست‌پخت خودشان شدند. در آخر کودکان مقداری از سالاد را به همراه دستورِ پخت آن به خانه بردند تا هم اعضای خانواده اولین دست‌پخت آن‌ها را بچشند و هم تجربه‌ی آشپزی را در خانه نیز تکرار کنند.

آرزویی برای به اشتراک گذاشتن؛ «نمایشگاه پایانی اولین دوره خانه نوجوان»

یک خانواده‌ی بدون مرز

دست برادر کوچک‌ترش را گرفته بود و در می‌زد. در را که باز کردم، گفت: «قبولش می‌کنید؟»

– «بله! چرا که نه؟!»

می‌شد در چشم‌هایش نگرانی را دید. نمی دانستم نگرانی‌اش از چیست؛ شاید فکر می‌کرد خیلی زود آمده است و ممکن است هنوز درِ موسسه باز نشده باشد. آخر او باید برادر کوچکش را به موسسه می آورد و بعد خودش به مدرسه می رفت. دوست داشتم بدانم چه در فکرش می گذرد. اما او به سرعت دست محمد را در دست من گذاشت و خدا حافظی کرد. همین که مطمئن شد ما به سمت داخلِ موسسه می‌رویم، شروع کرد به دویدن…

کیف کوچک و کمی کثیفش پشت کمرش به چپ و راست پیچ و تاب می‌خورد. همراه محمد لحظه‌ای ایستادیم و نگاهش کردیم. در نگاه و رفتارش غیرتی بود که برایم تحسین بر انگیز بود.

معلم کلاس محمد هنوز نیامده بود و من هم باید برای کلاسم آماده می‌شدم. لپ‌تاپ را که باز کردم، تصویر پس‌زمینه‌ی لپ‌تاپ چشمم را گرفت. تصویری از یک رودخانه و گُل‌هایی بر کناره‌اش؛ و آسمانی وسیع و پرنور که بخش بزرگی از تصویر را از آنِ خود کرده بود؛ به همراه کلبه‌هایی که در دوردست دیده می‌شدند…

لابد خورشیدی آن‌طرف‌ها بود که به آسمان نور می‌پاشید… سرم را این سو و آن سوی نمایشگر لپ‌تاپ گرفتم تا شاید بتوانم در انتهای تصویر خورشید را ببینم. انگار دلم می‌خواست نور آن خورشید به چهره‌ی من هم بتابد.

سرم را که برگرداندم، نگاهم به چشم‌های درخشان محمد افتاد که مثل خورشید می‌درخشید. به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
صندلیِ کوچکی برداشت و آن را به صندلی من چسباند؛ کنارم نشست و او هم به تصویر نگاه کرد. در حالی که هر دو به تصویر نگاه می‌کردیم، پرسید: «چند تا رنگ داریم خانم؟»

– «خیلی رنگ‌؛ محمد»

– «اسم‎هاشون رو بهم بگو»

– «بذار یه کاری کنیم. تو چند تا رنگ که می‌دونی رو بگو، منم ادامه می‎دم…»

– «آبی، سبز، زرد…»

– «محمد، توی این عکس چی می‌بینی؟»

– «گاراژ…»

– «کدوم‌ها به نظرت گاراژ هستن؟»

محمد با دست به کلبه‌های انتهای تصویر اشاره کرد.

– «آها… البته اون کلبه‌ها، خونه‌ی ماشین‌ها نیستن. خونه‌ی آدم‌هان. ولی منم که از این طرف نگاهشون می‌کنم انگار به گاراژ هم شبیه میشن.»
ادامه دادم: «این‌جا آب داره»

– «آب…»

– «چمن داره»

– «سَمَن…!»

به قسمت‌های مختلف عکس اشاره می‌کردم و نام چیزها را می‌گفتم و او هم به زبان خودش تکرار می‌کرد.
کارهایی داشتم که باید برای آماده کردن کلاسم انجام می‎دادم. محمد انگار داشت به چیزی فکر می‌کرد؛ یک دفعه گفت: «یه چیز بگو که با آ شروع میشه»

گفتم: «خوردنیه؟»

– «آره. توی عکس هم هست.»

حالا او بازی با مرا شروع کرده بود!

– «آب؟»

– «آره.»

نگاهم کرد و خندید و دست زد. ذوق زده شده بود.

– «حالا یه چیز بگو که با کَپ شروع میشه»

درست متوجه نشدم. پرسیدم:

– «کَب؟!»

سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

همین موقع، زین‌الله وارد شد، یک کودک افغانستانی سبزه رو با لباس‌هایی کمی ژولیده. محمد به او نگاهی کرد و ساکت ماند. به نظر می‌رسید احساس خوبی ندارد.

پرسید: «افغانیه؟»

«آره محمد. زین‌الله اهل افغانستانه. بهتره براش یه صندلی بیاریم که بشینه و خسته نشه. توی بازی ما هم می‌تونه کمک کنه. سؤالای تو داره سخت میشه و ممکنه من نتونم تنهایی به سؤال‌هات جواب بدم.»

زین‌الله نشست. بیشتر کنار من نشسته بود تا کنار محمد.

ادامه دادم: «خب… شروع کنیم. ببین زین‌الله، محمد از ما خواسته یه چیزی بگیم که با کَب شروع میشه.»

– حیوونه؟

محمد بازی را دنبال کرد.

– آره. حیوونه.

گفتم: کبک؟

–  نه.

– زین‌الله تو چی فکر می‌کنی؟

– کبوتر نیس؟

– نه!

محمد این را گفت و از ته دل با ذوق می‌خندید.

– زین‌الله یه کاری بکن!

من و زین‌الله شروع کردیم به گفتن انواع و اقسام حیوانات. همه چیزهایی که به ذهنمان می رسید با «کَب» شروع می‎شود را گفتیم.

– یعنی چیه؟ ما که اسم همه‌ی حیوون‌ها رو گفتیم!

محمد از خنده سرخ شده بود و در عین حال مهربانانه می‌خواست کمک کند تا جواب را پیدا کنیم. «کوچولو هستا…!»

– زین‌الله. توی اون کیسه که مجسمه‌های گلی‌ای که درست کردی رو توش گذاشتی، حیوون نیست؟
زین‌الله سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

–  بذار توی اون کیسه رو هم نگاه کنیم.

زین‌الله کیسه‌ای را که حیوان‌های گِلی‌ دست‌سازش در آن بود را بالا آورد و تک تک مجسمه‌ها را از آن بیرون آورد. با دیدن مجسمه‌های گلی، چشم‌های محمد برق زد.

–  تو این هم چیزی نیست که با کَب شروع بشه خانم.

– خب محمد، ما دیگه بلد نیستیم، جوابش چی میشه؟

– «کَپشدوزک… کَپشدوزک!»

همه‌مان خندیدیم.

«کفشدوزک! بگو کَف.» این صدای معلم محمد بود که کمی قبل وارد شده بود و داشت با لبخند به ما نگاه می‌کرد.

زین‌الله دوباره کیسه‌ی مجسمه‌هایش را باز کرد و مجسمه‌های گِلی را به محمد نشان داد. محمد صندلی‌اش را به زین‌الله نزدیک کرد و شروع کرد به حرف زدن و سؤال کردن درباره‌ی نحوه‌ی درست کردن مجسمه‌ها. زین‌الله هم به زبان کودکانه‌اش شروع کرد به توضیح دادن نحوه‌ی گِل درست کردن و مجسمه ساختن.

حالا وقتی به صندلی‌ها، به چشم‌ها و نگاهشان به همدیگر نگاه می‌کردی، می‌دیدی مرزی وجود ندارد. مهربانی زین‌الله و ذوق و شوق محمد مرزها را از میان برداشته بود؛ مرزهایی که اغلب مانع آشنایی ما و آموختنِ از همدیگر می‌شود.

به طبیعت سلام می‌گوییم…

با دست هایت، دست هایی در پیوند با هم سالانت، سبز کن، پیری جهان اطرافت را…

در خاک مرده امید بدم…

با گرمای نفس هایت. با نفس هایتان…

 

در واحد «گلخانه» در خانه نوجوان، بچه ها سراغ قصه‌ی «تیستوی سبزانگشتی» رفتند:
«تیستو» پسربچه‌ای است که می‌فهمد انگشتانش خاصیت سبزکننده دارند. بذر هر گیاهی که با انگشتان تیستو تماس برقرار کند سبز می‌شود و به سرعت به گیاهی زیبا تبدیل می‌شود. تنها دوست او باغبان پیری‌ست به نام سبیلو که به تیستو می‌آموزد ویژگی منحصر به فرد انگشتان او می‌تواند تغییرات شگرفی در دنیای اطرافش ایجاد کند. تیستو دست به کار می‌شود و با رویاندن گل و گیاه در بیمارستان، باغ‌وحش، زندان و محله فقیرنشینان، زشتی‌ها را به زیبایی بدل می‌کند.

در ادامه برای تکلیف خانه، نوجوانان به این موضوع فکر کردند که: «با کمک گل‌ها و گیاهان چگونه می‌توانیم به خودمان، خانواده‌مان و دیگران کمک کنیم و به جنگ ناامیدی برویم؟»
آن‌ها نظرات خود را در جلسه دوم در کلاس بیان کردند.
سپس مربی گلخانه، برای آشنا کردن دانش‌آموزان با انواع خاک و کاربرد آن‌ها یک بازی جالب ترتیب داد: انواع خاک‌ها در بشقاب‌هایی روی میز کلاس گذاشته شدند، نام هر خاک و خصوصیت و کاربرد هر خاک روی کاغذهای جداگانه از قبل نوشته شده بود و روی میز قرار داشت. سپس بچه‌ها به گروه‌های دونفره تقسیم شدند. قرار بود در هر گروه بچه‌ها با مشورت دادن به هم و آوردن دلیل، متوجه بشوند که نام هر خاک چیست و کدام برگه روی میز توصیف کننده محتویات خاک و کاربرد آن است.
هر گروه باید یافته های خود را با باقی کلاس در میان می گذاشت.  هم‌گروهی‌ها باید هرآنچه را می‌دانستند یا کشف می‎کردند کاملا با هم درمیان بگذارند.

گروه‌ها سراغ خاک‌ها رفتند و شروع به لمس کردن، بوییدن و مشاهده بافت خاک‌ها مختلف کردند. سپس به برگه‌های روی میز مراجعه کردند و سعی کردند حدس بزنند خاکی که در دست دارند مربوط به کدام دسته است.

بعد از آن، نحوه‌ی کاشتن تعدادی گل آپارتمانی و فضای باز با ترکیب خاک‌های مختلف را آموختند و به کمک هم در دل خاک گل نشاندند.

به این ترتیب باغچه خانه نوجوان و گلدان‌های ایوان، توسط تیستوهای سبزانگشت، سرسبز و زنده شد.

 

زنگ کتابخانه و آشنایی با چاپ کتاب تا نشر آن

یکی از ساعت‌های کلاسی در دوره‌ی جبرانی پیش‌دبستانی طلوع، زنگ کتابخانه است.

در یکی از این ساعت‌ها، بچه‌ها در قالب داستانِ پسربچه‌ای به نام «سپهر» با مفاهیمی همچون چاپخانه و چاپ کردن کتاب، آشنا شدند و فیلمی از چاپخانه را دیدند. در ادامه‌ی داستان، مفهوم انتشارات را یاد گرفتند و با لوگوی انتشارات «کانون پرورش فکری»، «بنفشه» و «انتشارات فنی ایران» آشنا شدند و کتاب‌هایی از هر کدام را مشاهده کردند.

در پایان کلاس، بچه‌ها تصاویری از «نمایشگاه کتاب» را از تلویزیون کلاس مشاهده کردند. حضور نشر های مختلف را در نمایشگاه دیدند و در قالب یک بازی وانمودی، نمایشگاه کتاب کوچکی در کلاسشان برپا کردند. به این ترتیب که: بچه‌های کلاس به دو گروه تقسیم شدند؛ به هر گروه تعدادی کتاب از سه انتشارات «کانون»، «بنفشه» و «انتشارات فنی» داده شد تا براساس لوگوی انتشارات، آن‌ها را تفکیک کنند. سپس با همکاری هم میزها را چیدند، لوگوی انتشارات را بالای هر کدام از میزها چسباندند، کتاب‌های مربوط به آن را روی میزها گذاشتند، و پس از چیدن کتاب‌ها روی میزها، برای فروش دست به کار شدند. در این بازی چند نفر فروشنده شدند. معلم و بقیه‌ی بچه‌ها به آن‌ها سر زدند، کتاب‌ها را ورق زدند، مشاهده کردند و از آن‌ها خرید نمودند.

در روزهای بعد از اجرای این طرح، وقتی معلم در زنگ‌های آزاد یا زمان‌های اضافه به بچه‌ها اجازه می‌داد که از کتابخانه کلاس، کتاب بردارند؛ یا خودش کتابی را در اختیار آن‌ها می‌گذاشت، بچه‌ها با اشتیاق همچون کشفی تازه دستشان را روی لوگوی کتاب هامی‌گذاشتند و می‌گفتند: اِ… «انتشارات کانون!» یا علامت کانون! یا اِ… این کتابه مال «انتشارات فنی» هست.

رقابت و دوستی در کلاس فوتبال

کلاس فوتبال دانش‌آموزان موسسه‌ی طلوع که از نیمه‌ی دوم مهر ماه سال گذشته آغاز شده بود، در نیمه‌ی دوم خرداد ماه ۹۸ به پایان رسید.

در این دوره به طور میانگین ۷۵ کودک و نوجوان پسر ۹ تا ۱۴ ساله، در گروه‌های ۲۵ نفره و در یکی از روزهای پنجشنبه یا جمعه، وقت خود را در فضایی شاد و مفرح، صرف یادگیری کار گروهی و مهارت‌های تکنیکی در تمرینات فوتسال نمودند.

دانش‌آموزان موسسه طلوع در طی دو ماه ۲ مرتبه در فضایی شاد و دوستانه، با تیم صبح آفرینش مسابقه دادند. این مسابقه در سه رده‌ی سنی برگزار گردید. در این مسابقه دانش‌آموزان ضمن تجربه‌ی بازی در مقابل تیم‌های دیگر، دوستان جدیدی نیز پیدا کردند.

قبل از شروع بازی دوم چون مربی تیم صبح آفرینش کمی دیرتر به سالن مسابقه می‌رسید، از ما خواست که دانش‌آموزان تیم‌شان با ما تمرین و اصطلاحاً گرم کنند.

تیم طلوع دو نفر مربی داشت. بعد از گرم کردن، دانش‌آموزان طلوع در حال تمرین با یکی از مربیان تیم بودند و مربی دیگر تیم تصمیم گرفت با دانش‌آموزان تیم صبح آفرینش تمرین کند. در ابتدا دانش‌آموزان تعجب کردند ولی خیلی سریع فضا صمیمی شد و تمرین‌ها به خوبی پیش رفت.

بازی دوم شروع شد و تیم موسسه طلوع که در بازی اول برنده شده بود، بازی دوم را هم برد.

بعد از بازی یکی از دانش‌آموزان موسسه صبح آفرینش نزد یکی از مربیان طلوع رفت و گفت: «ما از باختمان ناامید نمی‌شویم، شما هم از بردتان مغرور نشوید». مربی دستانش را روی شانه‌‌های او گذاشت و گفت: «من خیلی خوشحالم از اینکه شما از باختتان ناامید نشدید. ما هم سعی خودمان را می‌کنیم که مغرور نشویم و دوستان خوبی برای شما باشیم».

دور جدید کلاس‌های فوتبال ابتدای تیرماه ۹۸ آغاز شده است. امید داریم این دوره کلاس‌ها سرشار از تجربه‌ها و دوستی‌های تازه باشد.