از بازی با رنگ انگشتی تا مهربانی با دوستان

تجربه‌ی کشیدن نقاشی با انگشت و لمس کردن رنگ در دست برای کودکان شوق زیادی دارد.

آن روز با گفتن این که امروز در زنگ هنر کار با رنگ انگشتی داریم، صدای هورا کشیدن و بالا پایین پریدن بچه‌ها، کلاس را پر از شوق کودکانه‌شان کرد.

بچه‌ها را گروه‌بندی کردم. در گروه‌های سه نفره شروع به کشیدن نقاشی با رنگ انگشتی کردند. گروه صورتی، نارنجی، آبی و سبز.

اما چیزهایی بود که باید می‌آموختیم …

درست تقاضا کردن از دوستانمان، چیزی را از دست هم نکشیدن، صبر کردن برای رسیدن نوبت‎مان، همان چیزهایی که هر روزه از رعایت نکردن‌شان و نبودشان رنج می‌بریم و این سوال را در ذهن‌مان ایجاد می کند که آیا همه‌ی ما دوره‌ی پیش‌دبستانی را پشت سرگذاشته‌ایم؟

دایره‌های رنگی هر گروه را روی تخته نصب کردم و یک ردیف برای مهربانی و یک ردیف برای تمیز و مرتب کار کردن برای هر گروه ایجاد کردم. توضیح دادم که منظور از مهربانی این است که اگر مشکلی پیش آمد با هم گفت‌وگو می‌کنیم و اگر وسیله‌ای لازم داشتیم صبر می‌کنیم تا دوست‌مان آن را به ما بدهد و منظور از تمیز و مرتب کار کردن این است که مراقب هستیم که در و دیوار کلاس‌مان و لباس‎های خودمان و دوستان‌مان کثیف نشوند. هر گروه که هر دو ستاره را می‎گرفت به جایزه‎ی گروهی‎اش در ردیف آخر دست پیدا می‌کرد.

همه‌ی گروه‎‌ها ستاره‌ها را گرفتند، برای هر گروه توضیح دادم که مصداق مهربانی و تمیز کار کردن در گروه‌شان کدام رفتار و از جانب چه کسی بوده است.

یکی از گروه‌ها علاوه بر ستاره‎های از پیش تعیین شده یک بچه‌ستاره هم گرفت. صحنه‌ای را توصیف کردم که هر سه عضو گروه با دست‌های رنگی و پالت‌هایشان می‌خواستند از کلاس خارج شوند. آن‌ها نمی‌دانستند چگونه بدون رنگی کردن دستگیره‌‌ی در،  در را باز کنند. مسئله‌ی سختی بود اما بالاخره راه را پیدا کردند؛ یک نفر پالت‌های رنگ را در دست می‌گیرد، یک نفر در را با آرنجش باز می‌کند و آن دیگری با پا در را به سمت خودشان می‌کشد.

«حل مسئله» فرزندی بود که از پای‎بندی بچه‎ها به پاکیزه کار کردن متولد شده بود. مثل همان بچه ستاره‌ای که کنار اسم گروه‌شان قرار گرفت.

زنگ بعد پاداش کار گروهی‌شان انجام بازی‌های دست‌ورزی و فکری در گروه‌های سه نفره بود با پای‎بندی به همان ارزش‌های زنگ قبل؛ گفت‌وگو، صبر، مرتب و تمیز کار کردن و درست تحویل گرفتن و درست تحویل دادن وسایل.

بعد از آموزش همه‌ی بازی‌ها به کل کلاس، کودکان در قالب گروه‌های سه تایی مشغول بازی ‌شدند.

حین انجام یک بازی فکری، کارت‌های بازی یکی از گروه‌ها به دست یکی از اعضا پاره شد. اما معنی این زیر پاگذاشتن ارزش‌های کلاس نبود، ما در کنار هم آموخته بودیم که جبران خطا نیز ارزش بزرگی است که یادش می‌گیریم و انجامش می‌دهیم.

 

بازی، ورزش و سرگرمی

شاد باش!

بازی کن!

لذت ببر!

(اگر خسته شدی، یاد بگیر استراحت کنی، نه اینکه تسلیم بشی!)

 

آن روز کلاسم را با یک بازی زبانی شروع کردم. هر دانش‌آموز باید در مورد خودش یک ویژگی واقعی و دو ویژگی غیرواقعی می‌گفت. هم گروهی گوینده‌ی آن سه جمله، باید تلاش می‎کرد با سوال پرسیدن از او بفهمد که کدام ویژگی حقیقت دارد.

سارا نوشته بود من آدم بسیار شوخ‌طبعی هستم.

باران از او پرسید: می‌دونی ماهی گلی چطور با دستش شنا می‌کنه؟

سارا: خوب … بذار فکر کنم و کمی مکث کرد و خندید.

باران: اگه آدم شوخ‌طبعی بودی حتماً سؤال من رو با طنز جواب می‌دادی.

من گفتم: آیا شوخ‌طبع بودن را دوست داری؟ چرا؟

سارا: آره خب! دوست دارم رابطه‌هام صمیمی‌تر و نزدیک‌تر شوند. به نظرم شوخی یخ ارتباطی رو می‌شکنه.

باران: یک موقعیت که شوخی کرده‌ای را بگو.

و بین بچه ها چالشی به‌وجود آمد که آیا او واقعاً شوخ‌طبع است یا نه.

و ماجرا با سوال‌های بیشتری از او ادامه پیدا کرد.

 

بچه‌ها این بازی را خیلی دوست داشتند و اصرار ‎کردند که ماجرا به همین ترتیب ادامه پیدا کند. گاهی بحث‌ها عمیق می‎شد و بچه ها درباره آرزوها و خواسته‌های مهم‌شان حرف می‌زدند. ما همه داشتیم گوش دادن به یکدیگر و همدلی را در این فضا تمرین می‌کردیم.

 

در کلاسی دیگر، یک بار من سه گزینه در مورد خودم را روی تخته نوشتم:

  • والیبال را خیلی دوست دارم.
  • شعر را دوست دارم و خیلی زود حفظ می‌شوم.
  • دوست دارم خودم را بشناسم و به خودم کمک کنم.

موقعی که بچه‌ها مشغول صحبت و تصمیم‌گیری بودند حرف‌هایشان را می‌شنیدم. این‌ها بعضی از سوال‌هایشان بود: چه کار کردین که به خودتون کمک کنید؟ برای این‌که خودتون رو بشناسید چه راه‌هایی رو امتحان کردید؟ و …

در نهایت آماده‌ی پرسش و پاسخ شدیم. قسمتی از گفتگو این‌چنین پیش رفت:

زهرا گفت: خانم شما مشاعره بلدید؟

من گفتم: نه.

زهرا: پس معلوم شد شعر دوست ندارید؟

من: مگه هر کسی که شعر دوست داره مشاعره می‌کنه؟

زهرا: خوب پس چون نمی‌تونید شعر حفظ کنید، نمی‌تونید مشاعره کنید!

من: خوب من ممکنه حافظه کوتاه مدت خوبی داشته باشم و سریع شعر حفظ بشم ولی حافظه‌ی بلند مدت ضعیفی داشته باشم و نتونم در مشاعره شرکت کنم. پس با این دلیل نمی‌تونی حرف من را رد کنی؟!

مریم به بحث اضافه شد و پرسید: خانم میشه یه شعر بخونیم و شما حفظش کنید؟

معلم: چرا که نه!

مریم: ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی /  دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

من تلاش کردم همراه او شعر را بخوانم و حفظ کنم.

باقی دانش‌آموزان به سمت مریم رو کردند و گفتند: نه، این که خیلی آسون بود، یه شعر دیگه بگو

مریم (در حالی‌ که لبخند می‌زد): گل در بر و می در کف و معشوق به کام است /  سلطان جهانم به چنین روز غلام است

معلم: گل در بر و می در کف و ؟؟؟  وااای نه، نمی‌تونم! یادم نمونده!!

و همه خندیدیم…

نوجوانی، بوی چوب و دست‎های در کنار هم

بچه‌ها وارد کلاس شدند و هرکس در گوشه‌ای از کلاس نشست. ـ صندلی‌ها در کلاس نجاری در میانه و اطراف کلاس پخش هستند. ـ اولین روز کلاس بود و بچه‌ها هنوز با کلاس و یکدیگر آشنا نشده بودند. قبل از شروع کلاس مقداری چوب برش داده بودم و بوی چوب در کلاس پیچیده بود. توجه آنان را به بوی چوب جلب کردم و از آن‌ها خواستم حس‌شان را نسبت به بوی چوب بگویند. خیلی از آن‌ها بوی چوب را دوست داشتند.

آن روز قصد داشتم بچه‌ها در تعاملی گروهی آموزش ببینند. آن‌ها را به گروه‌هایی تقسیم کردم و از آن‌ها خواستم برای گروه خود نامی انتخاب کنند. گروهی نام گلی را [گل رُز] انتخاب کرد؛ گروهی نام تلاشگران و گروهی «ما می توانیم» را به عنوان نام گروه‌شان انتخاب کردند و …

از بچه‌های گروه پرسیدم: چرا این نام ـ ما می‌توانیم ـ را انتخاب کرده‌اید؟

آن‌ها گفتند: چون فرقی بین ما و مردان نیست و انگار همه‌ی ما توانایی انجام کارهای مختلف را داریم.

از این‌که آن‌ها خودشان را ضعیف نمی‌دانستند و دوست داشتند برتوانایی‌هایشان اضافه کنند خوشحال شدم.

مابقی بچه‌ها نیز آن‌ها را تایید کردند و کلاس با امید و انگیزه‌ای برای رشد و یادگیری شروع شد.

در ابتدای کلاس با انواعی از کارهای چوبی آشنا شدند: تابلو معرق ساخته شده از چوب برش خورده درختان، جعبه‌ی آجیل ساخته شده با چوب روسی دور ریز که سنباده خورده بود و بچه‌ها بعد از لمس کردن آن از نرمی چوب لذت می‌بردند.

کارهایی مثل مگنت و چوب‌های سوخت‌کاری را هم به آن‌ها نشان دادم. بچه‌ها از زیبایی و ترکیب چوب‌ها کنار هم در تابلو معرق و از نوع کاری که روی چوب توسط سوخت‌کاری انجام شده بود و ترکیب رنگ و نقاشی جالب مگنت شگفت‌زده شده بودند.

و با گفت‌وگوهایی که حین این ماجرا پیش می‌آمد بچه‌ها کم کم با یکدیگر و با کلاس خو گرفتند و کلاس را دوست داشتند. آن روز علاوه بر آشنایی با ابزار و شیوه‌ی کارشان، کار ساخت جامدادی، جاموبایلی و قفسه‌ی کوچک کتاب را شروع کردیم.

بچه‌ها در گرو‌ه‌هایشان در حین ساخت وسایل به یکدیگر کمک می‌کردند و آنچه را که یاد گرفته بودند برای یکدیگر توضیح می‌دادند. اشتیاق آنان از کار با چوب و ساختن وسایل از چهره و جنب و جوششان مشخص بود.

بعضی بچه‌ها دوست داشتند تنهایی کارشان را انجام دهند و نه با گروه. من هم علاوه بر اینکه سعی می‌کردم فرصت کار تک نفره را به آن‌ها بدهم تلاش می‌کردم به آن‌ها نشان بدهم که با یک دست نمی‌شود چند تا هندوانه را برداشت و نیاز به دست‌های بیشتری داریم و آن‌ها را به کار گروهی ترغیب می‌کردم.

بچه‌ها در کلاس شاد بودند و انگیزه‌ی زیادی برای ادامه‌ی کلاس در هفته‌ی بعد داشتند.

بعضی از بچه‌ها می‌گفتند کار کردن با ابزار حس خیلی خوبی به ما می‌داد و هر چند از کار با بعضی ابزار می‌ترسیدیم اما در نهایت این کار برایمان لذت‌بخش بود.

به امید روزهایی که دختران ما هیچ وقت احساس یأس و ناتوانی نکنند.

«دوست دارم صدای خنده‌هایشان را بشنوم»؛ آغاز به کار واحد ورزش، بازی، سرگرمی در خانه‌ی نوجوان

نشاط، سلامتی، امید، کشف ارزش خویشتن و ایجاد ارتباطی مفید و سازنده با دیگران در فضایی امن و شاد برای هر نوجوانی ضروری است.

ما در تلاشیم تا حد امکان، چنین فضای رشد دهنده‌ای را در خانه نوجوان فراهم کنیم.

در ادامه خاطره معلم از اولین روز کار واحد ورزش، بازی و سرگرمی آمده است:

«وارد سالن خانه [نوجوان] شدم، بچه‌ها دور فوتبال‌دستی جمع شده بودند. عده‌ای مشغول بازی بودند و عده‌ای کنجکاوانه نگاه می‌کردند که نتیجه چه خواهد شد؟

بلند سلام کردم و در حالی‌که وارد آشپزخانه می‌شدم، گفتم: خودتونو آماده کنید که قراره امروز حسابی بازی کنیم.

چند روز قبل یکی از دوستانم چند تا سیب سرخ و زرد داد تا آن‌ها را برای بچه‌های خانه نوجوان ببرم. با عجله سیب‌ها را پوست گرفتم. برای شروع بازی با بچه‌ها لحظه شماری می‎کردم.

سیب‌ها را به یکی از نوجوان‌ها دادم تا به همه تعارف کند. هم‎زمان سبدی پر از توپ برداشتم و به آنان نشان دادم و گفتم: «امروز قراره کلی بازی‌های مختلف با توپ انجام بدیم. پس سیب بخورید تا قوی شید!»

این اولین تجربه بازی‌های حرکتی و پرجنب و جوش در خانه بود.

در چشم‌هایشان تعجب را می‌دیدم. انگار می‎گفتند: «خوب کجا قراره بازی کنیم؟ چطوری؟ چه بازی؟…»

میز وسط کتابخانه را کنار زدم و گفتم: «بدویین کمک! باید زمین بازی را آماده کنیم.» به کمکم آمدند. میز و صندلی‌ها را کناری زدیم.

«خوب، الان وسط کتابخانه، جایی برای بازی‌های پرتحرک ما باز شد.»

گوشه‌ای روی زمین نشستم و توپی را در دست گرفتم.

بقیه ایستاده نگاهم می‌کردند.

گفتم «مگه نمی‌خوایید بازی کنید؟ خوب شما هم بشینید.» دور هم حلقه زدیم و نشستیم و تا جایی که می‌شد یک دایره بزرگ درست کردیم.

خودم را معرفی کردم و سریع به سمت هر کدامشان توپی پرتاب کردم و گفتم «بجنبید، زود باشید، وقت نداریم باید کلی بازی کنیم…»

بازی شروع شد…

بازی‌ها شروع شدند…

از نظر من توپ یعنی حرکت، و حرکت برای من زندگی است. آن روز به خانه رفته بودم تا این مفهوم مهم زندگی‌ام را همراه دانش‌آموزانم، با هم، تجربه کنیم.

تقریباً آن‌روز شروع بازی‌های حرکتی‌مان بود. هدف مهم من کشف فضای زندگی و سرزندگی ـ به وسیله‌ی بازی با توپ ـ توسط آنان بود.

توپ را به شکل‌های مختلف به سمت آنان پرتاب می‌کردم و از آنان می‌خواستم به همین صورت توپ را به سمت یکدیگر پرتاب کنند. چرخش‌های مختلف توپ برایمان زیبا و جذاب بود.

یکی از بازی‌ها این‌طوری بود: توپی را به هوا پرتاب می‌کردم و همه‌ی آنان باید با توپ‌های کوچکی که دستشان بود، این توپ را نشانه می‌گرفتند و به سمتش پرتاب می‌کردند. اولش به نظر می‌رسید این کار برایشان با حضور یک معلم غیرمعمول است. به همین خاطر نشان دادم که خودم چقدر مشتاق این بازی هستم و آنان به سرعت وارد گود شدند.»

از جایی به بعد خودشان شروع به پیشنهاد دادن کردند و با هم بازی‌هایی ابداع کردیم. به خصوص در شکل پاس‌کاری به هم!

دلم می‌خواست دانش‌آموزانم، خانه نوجوان را خانه‌ی خودشان بدانند.

با آن‌ها می‌خندیدم.

خنده‌شان را دوست داشتم.

از خواب و خستگی خبری نبود!

دوست داریم هم در محیط خانه [نوجوان] و هم در طبیعت آزاد، بازی‌هایمان را ادامه دهیم.»

به امید خدا با خبرهای خوب و شاد دوباره سراغ‎تان خواهیم آمد.

یک دستپخت زیبا، تجربه‌ی آشپزی در پیش‌دبستانی

آشپزی علاوه بر اینکه برای کودکان یک سرگرمی است، یک آموزشگاه طبیعی برای کمک به آن‎ها در رشد و یادگیری است.

وقتی کودکان با پیروی از دستورالعمل، یک خوراکی تهیه می‌کنند یا در تهیه‌ی غذا به دیگران کمک می‌کنند:

  • استقلال خود را رشد می‌دهند
  • با شرکت در فعالیت‌های پخت و پز، یاد می‌گیرند که غذاهایی که هر روز می‎خورند چگونه آماده می‌شود.
  • یاد می‎گیرند که فرآیند آماده شدن غذا چه اندازه در سلامت و بهینه زیستن آن‌ها نقش دارد.
  • با یادگرفتن واژگان و اصطلاح های مخصوص آشپزی، گنجینه‌ی لغات‎شان افزایش می‌یابد.
  • با انجام کارهای ظریفی مثل پوست کندن و خرد کردن حین آشپزی، ماهیچه‌های ظریف دستان‎شان را تقویت می‌کنند.
  • و هنگامی که دسته جمعی آشپزی می‌کنند، مهارت‌ کار گروهی را در خود پرورش می‌دهند.

با هدف نزدیک کردن هر چه بیش‌تر آموزش به بستر زندگی و اجتماع، امسال برنامه‌ی آشپزی را به طور جدی‌تر در برنامه‌ی آموزشی پیش‌دبستان دنبال می‌کنیم.

در یکی از این کلاس‌های آموزشی، در ابتدای کلاس بچه‌ها داستان علی را شنیدند: «یک روز مادر علی به خاطر کمردرد نمی‌توانست از جا بلند شود و غذا درست کند. علی هم تصمیم می‌گیرد به کمک مادربزرگ و دوستانش غذا درست کند. آن‌ها با مشارکت هم و کمک مادربزرگ غذایی دست‌جمعی تهیه و در کنار هم میل می‎کنند.»

علی در داستان ما هم آشپزی گروهی را تجربه می‌کند و هم کمک به مادر و پرستاری از او را می‌آموزد. پس از داستان معلم گفت:

– می‌خواهیم با هم سالاد ماکارونی درست کنیم… برای درست کردن سالاد ماکارونی به تخم مرغ، سیب‌زمینی، ماکارونی و هویج احتیاج داریم.

معلم از کودکان خواست که هر کدام از مواد مورد نیاز را که در خانه دارند، روز بعد با خودشان به کلاس بیاورند.

***

خاطره‌ی روز بعد را از زبان مدیر واحد آموزش پیش دبستان بخوانید:

آن روز بعد از آماده کردن مکان، در را برای خوش‌آمدگویی و ورود بچه‌ها باز کردم. مادرها به همراه کودکانشان، با چشمانی خندان و پرذوق، منتظر بودند. انگار برای آن‌ها هم اولین آشپزی کودکان، تجربه‌ای تازه بود. بچه‌ها از مادران‎شان خداحافظی کردند و وارد کلاس‌شان شدند.

در دستان هرکدام از بچه‌ها کیسه‌ای کوچک بود. یکی سیب‌زمینی آورده بود، یکی هویج، یکی تخم‌مرغ …

زنگ اول: بچه‌ها برای شستن مواد اولیه، دو نفر دو نفر از کلاس بیرون می‌آمدند و در حالی‎که از اشتیاق و هیجان روی پا بند نمی‌شدند از من می‌پرسیدند: «خانم مدیر، کجا باید بریم؟» من هم آن‌ها را به سمت آشپزخانه هدایت می‌کردم.

بچه‌ها به کمک هم، مواد اولیه را شستند و بعد از آن، مواد را روی اجاق گاز گذاشتیم تا آب‌پز شوند.

زنگ دوم: حالا نوبت پوست کندن و خرد کردن مواد سالاد ماکارونی رسیده بود. بچه‌ها بعد از شستن دست‌هایشان در گروه‌های سه نفره دور میزها نشستند.

– اجازه، من تا حالا تو خونه آشپزی نکرده بودم…

– خانم، من بلد نیستم خرد کنم…

– علی ‌جان تو سرفه می‌کنی، این ماسک را بگیر و موقع شروع آشپزی ماسک بزن…

– اجازه، من می‌خواهم تخم‌مرغ‌ها را خرد کنم…

ابتدا معلم به بچه‌ها نشان داد که چطور مواد را پوست بکَنند و کوچک و نگینی خرد کنند. سپس به هر گروه مقداری هویج، سیب‌زمینی، فلفل دلمه و تعدادی تخم‌مرغ داده شد تا بچه‌ها آن‌ها را پوست بگیرند و خرد کنند.

-اجازه! سیب‌زمینی‌ها رو باید این‎طوری پوست بگیرم؟

– بله درسته…

– خانم معلم، اینو نگاه کنید! مثل توپه…

– آره زینب‌ جان. این زرده‌ی تخم‌مرغه. مثل توپ گرده؛ مثل خورشید زرده. به خاطر رنگش بهش میگن زرده.

– خانم معلم، هویج‌ها رو این‌طوری خرد کنم؟

– باید کمی آن‌ها را ریزتر کنی…

بچه‌ها بعد از خرد کردن مواد، آن‌ها را در ظرف اصلی که به هر میز داده شده بود ریختند و بعد از اضافه کردنِ ماکارونی پخته شده، با کمک هم، مواد را مخلوط کردند. سپس معلم به کمک بچه‌ها با ماست و سبزیجات خشک، سس سالاد ماکارونی را درست کردند و روی آن ریختند.

– خسته نباشید آشپزهای کوچولو. غذاتون آماده شد. حالا وقتشه که از دست‌پختتون بخورید.

– وای خانم معلم! دست‌پخت این میزه چقدر قشنگ شده!

بچه‌ها که بی‌صبرانه منتظر این مرحله بودند، هرکدام در ظرف خود مقداری سالاد ریختند و مشغول خوردن دست‌پخت خودشان شدند. در آخر کودکان مقداری از سالاد را به همراه دستورِ پخت آن به خانه بردند تا هم اعضای خانواده اولین دست‌پخت آن‌ها را بچشند و هم تجربه‌ی آشپزی را در خانه نیز تکرار کنند.

در کلاس آشپزی خانه‌ی نوجوان چه می‌گذرد؟

وارد کلاس شدم.

روی تخته نوشتم «با غذا دیر خواهم شد.»

بچه‌ها تعجب کردند و  درحالی‌که می‌خندیدند گفتند: خانم، سیر! نه دیر!! اشتباه نوشتید!

من هم خندیدم و گفتم: دیر، نه سیر! شما اشتباه فکر می‌کنید! و با تعجب و کنجکاوی به من نگاه کردند.

ادامه دادم:

وقتی برای کسی که دوستش داریم غذا درست می‌کنیم، دوست داشتن را دوباره تجربه می‌کنیم.

دور حرف «د» خط کشیدم و گفتم: «د» یعنی دوست داشتن.

وقتی تصمیم می‌گیریم از ظروف یکبار مصرف برای بسته‌بندی غذا استفاده نکنیم، یاوری خوب برای حفظ سلامتی محیط زندگی‌مان شده‌ایم.

دور حرف «ی» خط کشیدم و گفتم: «ی» یعنی یاور محیط زیست.

وقتی غذایمان را با همسایه‌مان تقسیم می‌کنیم، رهایی را تجربه می‌کنیم.

دور حرف «ر» خط کشیدم و گفتم: «ر»  یعنی رهایی بخش.

ماژیک را برداشتم و این‌بار روی تخته نوشتم:

با غذا دیر «خواهیم» شد!

و ادامه دادم: غذا امکانی  است برای دوست داشتن، یاور محیط زیست بودن و تجربه‌ی رهایی و نجات؛ برای همه‌ی ما!

و بدین‌گونه کلاس آشپزی ما در خانه‌ی نوجوان آغاز شد …

در این جلسه با کمک بچه‌ها کیک تاوه‌ای سیب و دارچین (پن‌کیک) درست کردیم و هم‌زمان در مورد اینکه چطور می‌توانیم در خانه‌مان سفره‌ای پر از دیر داشته باشیم صحبت کردیم.

یکی گفت: وقتی غذا درست می‌کنم باید حواسم به مادرم که فشار خون دارد باشد و زیاد از نمک استفاده نکنم.

دیگری ‌گفت: وقتی به مدرسه می‌روم یک لقمه‌ی بزرگ با خودم می‌برم تا بتوانم آن را با دوستانم تقسیم کنم.

و آن‌ یکی: سر سفره برای همه‌ی کسانی که گرسنه هستند دعا می‌کنم.

و ….

ادامه‌ی گفتگو‌ها به جلسه‌ی بعد موکول شد.

بعد از تهیه‌ی پن‌کیک‌ها (که به اندازه‌ی همه‌ی دانش‌آموزان و کارکنان خانه‌ی نوجوان درست کرده بودیم)، دو نماینده‌ی کلاس آن‌ها را با قیمتی مناسب در خانه‌ی نوجوان فروختند و برای حاضران در مورد «با غذا دیر می‌شویم»، توضیح دادند.

به امید خدا قصد داریم در ادامه پس از مشورت با دانش‌آموزان، با پول به دست آمده از غذاها کاری کنیم که دیر شویم!

یک خانواده‌ی بدون مرز

دست برادر کوچک‌ترش را گرفته بود و در می‌زد. در را که باز کردم، گفت: «قبولش می‌کنید؟»

– «بله! چرا که نه؟!»

می‌شد در چشم‌هایش نگرانی را دید. نمی دانستم نگرانی‌اش از چیست؛ شاید فکر می‌کرد خیلی زود آمده است و ممکن است هنوز درِ موسسه باز نشده باشد. آخر او باید برادر کوچکش را به موسسه می آورد و بعد خودش به مدرسه می رفت. دوست داشتم بدانم چه در فکرش می گذرد. اما او به سرعت دست محمد را در دست من گذاشت و خدا حافظی کرد. همین که مطمئن شد ما به سمت داخلِ موسسه می‌رویم، شروع کرد به دویدن…

کیف کوچک و کمی کثیفش پشت کمرش به چپ و راست پیچ و تاب می‌خورد. همراه محمد لحظه‌ای ایستادیم و نگاهش کردیم. در نگاه و رفتارش غیرتی بود که برایم تحسین بر انگیز بود.

معلم کلاس محمد هنوز نیامده بود و من هم باید برای کلاسم آماده می‌شدم. لپ‌تاپ را که باز کردم، تصویر پس‌زمینه‌ی لپ‌تاپ چشمم را گرفت. تصویری از یک رودخانه و گُل‌هایی بر کناره‌اش؛ و آسمانی وسیع و پرنور که بخش بزرگی از تصویر را از آنِ خود کرده بود؛ به همراه کلبه‌هایی که در دوردست دیده می‌شدند…

لابد خورشیدی آن‌طرف‌ها بود که به آسمان نور می‌پاشید… سرم را این سو و آن سوی نمایشگر لپ‌تاپ گرفتم تا شاید بتوانم در انتهای تصویر خورشید را ببینم. انگار دلم می‌خواست نور آن خورشید به چهره‌ی من هم بتابد.

سرم را که برگرداندم، نگاهم به چشم‌های درخشان محمد افتاد که مثل خورشید می‌درخشید. به هم نگاه کردیم و خندیدیم.
صندلیِ کوچکی برداشت و آن را به صندلی من چسباند؛ کنارم نشست و او هم به تصویر نگاه کرد. در حالی که هر دو به تصویر نگاه می‌کردیم، پرسید: «چند تا رنگ داریم خانم؟»

– «خیلی رنگ‌؛ محمد»

– «اسم‎هاشون رو بهم بگو»

– «بذار یه کاری کنیم. تو چند تا رنگ که می‌دونی رو بگو، منم ادامه می‎دم…»

– «آبی، سبز، زرد…»

– «محمد، توی این عکس چی می‌بینی؟»

– «گاراژ…»

– «کدوم‌ها به نظرت گاراژ هستن؟»

محمد با دست به کلبه‌های انتهای تصویر اشاره کرد.

– «آها… البته اون کلبه‌ها، خونه‌ی ماشین‌ها نیستن. خونه‌ی آدم‌هان. ولی منم که از این طرف نگاهشون می‌کنم انگار به گاراژ هم شبیه میشن.»
ادامه دادم: «این‌جا آب داره»

– «آب…»

– «چمن داره»

– «سَمَن…!»

به قسمت‌های مختلف عکس اشاره می‌کردم و نام چیزها را می‌گفتم و او هم به زبان خودش تکرار می‌کرد.
کارهایی داشتم که باید برای آماده کردن کلاسم انجام می‎دادم. محمد انگار داشت به چیزی فکر می‌کرد؛ یک دفعه گفت: «یه چیز بگو که با آ شروع میشه»

گفتم: «خوردنیه؟»

– «آره. توی عکس هم هست.»

حالا او بازی با مرا شروع کرده بود!

– «آب؟»

– «آره.»

نگاهم کرد و خندید و دست زد. ذوق زده شده بود.

– «حالا یه چیز بگو که با کَپ شروع میشه»

درست متوجه نشدم. پرسیدم:

– «کَب؟!»

سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

همین موقع، زین‌الله وارد شد، یک کودک افغانستانی سبزه رو با لباس‌هایی کمی ژولیده. محمد به او نگاهی کرد و ساکت ماند. به نظر می‌رسید احساس خوبی ندارد.

پرسید: «افغانیه؟»

«آره محمد. زین‌الله اهل افغانستانه. بهتره براش یه صندلی بیاریم که بشینه و خسته نشه. توی بازی ما هم می‌تونه کمک کنه. سؤالای تو داره سخت میشه و ممکنه من نتونم تنهایی به سؤال‌هات جواب بدم.»

زین‌الله نشست. بیشتر کنار من نشسته بود تا کنار محمد.

ادامه دادم: «خب… شروع کنیم. ببین زین‌الله، محمد از ما خواسته یه چیزی بگیم که با کَب شروع میشه.»

– حیوونه؟

محمد بازی را دنبال کرد.

– آره. حیوونه.

گفتم: کبک؟

–  نه.

– زین‌الله تو چی فکر می‌کنی؟

– کبوتر نیس؟

– نه!

محمد این را گفت و از ته دل با ذوق می‌خندید.

– زین‌الله یه کاری بکن!

من و زین‌الله شروع کردیم به گفتن انواع و اقسام حیوانات. همه چیزهایی که به ذهنمان می رسید با «کَب» شروع می‎شود را گفتیم.

– یعنی چیه؟ ما که اسم همه‌ی حیوون‌ها رو گفتیم!

محمد از خنده سرخ شده بود و در عین حال مهربانانه می‌خواست کمک کند تا جواب را پیدا کنیم. «کوچولو هستا…!»

– زین‌الله. توی اون کیسه که مجسمه‌های گلی‌ای که درست کردی رو توش گذاشتی، حیوون نیست؟
زین‌الله سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد.

–  بذار توی اون کیسه رو هم نگاه کنیم.

زین‌الله کیسه‌ای را که حیوان‌های گِلی‌ دست‌سازش در آن بود را بالا آورد و تک تک مجسمه‌ها را از آن بیرون آورد. با دیدن مجسمه‌های گلی، چشم‌های محمد برق زد.

–  تو این هم چیزی نیست که با کَب شروع بشه خانم.

– خب محمد، ما دیگه بلد نیستیم، جوابش چی میشه؟

– «کَپشدوزک… کَپشدوزک!»

همه‌مان خندیدیم.

«کفشدوزک! بگو کَف.» این صدای معلم محمد بود که کمی قبل وارد شده بود و داشت با لبخند به ما نگاه می‌کرد.

زین‌الله دوباره کیسه‌ی مجسمه‌هایش را باز کرد و مجسمه‌های گِلی را به محمد نشان داد. محمد صندلی‌اش را به زین‌الله نزدیک کرد و شروع کرد به حرف زدن و سؤال کردن درباره‌ی نحوه‌ی درست کردن مجسمه‌ها. زین‌الله هم به زبان کودکانه‌اش شروع کرد به توضیح دادن نحوه‌ی گِل درست کردن و مجسمه ساختن.

حالا وقتی به صندلی‌ها، به چشم‌ها و نگاهشان به همدیگر نگاه می‌کردی، می‌دیدی مرزی وجود ندارد. مهربانی زین‌الله و ذوق و شوق محمد مرزها را از میان برداشته بود؛ مرزهایی که اغلب مانع آشنایی ما و آموختنِ از همدیگر می‌شود.

خانه‌ی دوستی

تجربه‌ی یکی از معلمان از فعالیتی در کلاس‌های آموزش جبرانی پیش‌دبستان

دعوای بچه‌ها بر سر وسیله‌های بازی و انحصار آن به خودشان برایم آشنا بود.

آن روز بازی «جِنگا» را آوردم و از بچه‌ها خواستم با چوب‌های رنگی و بی‌رنگ شروع کنند به بازی کردن.
بدین‌ترتیب جزیره‌های جدا از هم ساخته شد…

هر‌کسی برای خودش و نهایتا دوستش چوب برداشت و در سرزمین‌های دور و جدا از هم خانه‌هایی ساختند. از همان خانه‌های دور از همسایه.

میانشان چرخیدم، یکی با دقت برای خانه‌اش پنجره‌های رنگی می‌ساخت، یکی پله می‌ساخت. دقت کردم تا بشناسم‌شان و بدانم چه کاری را بهتر انجام می‌دهند.

کمی بعد مهمان خانه‌هایشان شدم تا به آن‌ها سر بزنم. اما با هم در خانه جا نمی‌شدیم. یا من جا می‌شدم یا میزبان.

گفتم:«بچه‌ها کاش خانه‌ی بزرگی داشتیم که همه در آن، جا می‌شدند حتی خانم معلم!»
همه آمدند تا خانه‌هایشان را بزرگ‌تر کنند پس باید به زور از هم چوب می‌گرفتند و بازهم دعوای آشنا.

گفتم: «اگر همه با هم یک خانه‌ی بزرگ بسازیم چی؟»

و به این ترتیب من شدم سر کارگر و هرکسی شغلی پیدا کرد،
زهرا پنجره ساز خانه‌ی ما شد.
علی حوض درست کرد.
فاطمه برای بیرون خانه کوچه ساخت و …

پس، خانه‌ای ساخته شد که معلم و بچه ها در آن، جا شدند و خانم مدیر را هم به خانه‌شان دعوت کردند.

و در حالی که به خانه‌ی مشترکمان نگاه می‌کردم، می‌اندیشیدم  که آیا می‌توانیم این خانه را وسعت دهیم و هر روز یک نفر را به آن دعوت کنیم؟ و آیا خانه‌ی دل‌هایمان رویای زندگی مشترک با دیگران را دنبال می‌کند؟

 

قصه‌های من و بابام در کتابخانه طلوع

«یکی بود، یکی نبود. یک پدر بود و یک پسر بود. آن پدر بابای خوب من بود. آن پسر هم من بودم. من خیلی کوچک بودم که مادرم مرد. وقتی مادرم زنده بود، برایم قصه می‌گفت. بابام دلش می‌سوخت که دیگر مادرم قصه نمی‌گوید. یک روز کاغذ و مدادش را آورد. مرا روی زانویش نشاند. برایم نقاشی کشید و قصه گفت. من از آن قصه خیلی خوشم آمد. از آن روز به بعد هر وقت که بابام کار نداشت، برایم قصه می‌گفت. او قصه‌هایی می‌گفت که من و بابام توی آن‌ها بودیم. آرزوهایمان توی آن‌ها بود. هر چه را می‌خواستیم توی آن قصه‌ها پیدا می‌کردیم…
حالا نزدیک به چهل سال از آن روزگارمی‌گذرد و این نقاشی‌ها و قصه‌ها برایم به یادگار مانده است… »

در یکی از روزهای کتابخانه، فعالیت‌هایی بر اساس کتاب مصور «قصه‌های من و بابام» انجام شد:
بعد از معرفی کتاب، بچه‌ها به دو گروه تقسیم شدند و هر گروه باید در زمانی مشخص، بدون راهنمایی گرفتن از متن قصه‌های کتاب و تنها با کمک تصاویر هر قصه، ماجرای آن را کشف می‌کرد. ناگفته نماند که قصه‌ی مربوط به هر گروه را گروه مقابل با مشورت معلم انتخاب می‌کردند.

بعد دو گروه جمع شدند و به قید قرعه یک نفر از هر کدام از گروه‌ها، به نمایندگی از طرف گروه خود، مسئول توضیح دادن یکی از قصه‌ها شد.

در پایان هم بعضی از بچه‌ها، خاطراتی جالب از پدرشان را  برای جمع تعریف کردند.

 

«آفتاب مهتاب» منتشر شد

اگر این خبر را دیده باشید، در جریان هستید که دانش‌آموزان عضو کتابخانه‌ی طلوع از اواخر بهار دور هم جمع شدند تا یک نشریه تهیه کنند.

این نشریه اکنون آماده شده است. بچه‌ها نام «آفتاب مهتاب» را برای آن انتخاب کرده‌اند.

در این نشریه داستان، لطیفه، معما، شعبده‌بازی و خاطراتی از خود بچه‌ها را خواهید یافت. دو صفحه‌ی ویژه نیز به نقاشی‌ها و جملات کوتاهی از بچه‌ها با عنوان «تابستان فصلی است که…» اختصاص یافته است.

نسخه‌ی چاپ‌شده‌ی این نشریه در اختیار عده‌ای از اعضای کتابخانه و معلمان و همکاران طلوع قرار می‌گیرد. نسخه‌ی الکترونیکی نشریه را می‌توانید به صورت یک فایل PDF دریافت کنید:

دریافت نشریه‌ی «آفتاب مهتاب»

 

بچه‌های نشریه در حال کار …