چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟

(به مناسبت ۱۳ آبان – روز دانش‌آموز)

دانش‌آموز کیست؟ کودکی ساده‌دل که حفظ کردن کتاب‌های درسی تنها مسئولیت زندگی‌اش است؟ نوجوانی پر شر و شور که باید تأدیب شود و انضباط مدرسه را رعایت کند؟ دختر یا پسری که ورای آن‌چه والدینش و مدرسه به او آموخته‌اند، اندیشه و خواسته‌ای ندارد؟ انسانی نارس و ناتوان که در برابر خشونت و سختی هیچ اقدامی از او بر نمی‌آید؟

در روز دانش‌آموز، مروری می‌کنیم بر زندگی و فعالیت‌های چند کودک و نوجوان، که کوشش‌هایشان نشان می‌دهد آنان بسیار بیش از آن‌چه ما بزرگسالان اغلب می‌پنداریم، اشخاصی‌اند دارای توان تفکر، مسئولیت‌پذیری، همدلی، استقامت و تأثیرگذاری.

این تصویر، گابریلا آری‌یه‌تا، دختر ۱۳ ساله‌ی بولیویایی را در حال سخنرانی در سازمان ملل، در حضور سران کشورهای جهان نشان می‌دهد. در سال ۲۰۰۲، ۱۵۴ کودک از سراسر جهان گزارشی را با عنوان «جهانی شایسته‌ی ما بسازید» به سازمان ملل تقدیم کردند. آن‌ها در گزارش خود نوشتند: «ما جهانی می‌خواهیم شایسته‌ی کودکان؛ زیرا جهان شایسته‌ی ما، جهانی شایسته‌ی همه است».

***

آنیتا خوش‌واها، ۱۵ ساله، هند

«دختران آزادند همچون زنبورهای عسل پرواز کنند و زندگی‌شان را همچون عسل شیرین سازند.»

«در هند از دخترانی که در طبقات پایین جامعه متولد می‌شوند، انتظار می‌رود زندگی‌شان به چوپانی و یا ازدواج در سنین پایین و بچه‌ی زیاد به دنیا آوردن بگذرد – اما برای آنیتا خوش‌واها این پیش‌بینی درست نبود. آنیتا وقتی ۶ ساله بود، خیلی دلش می‌خواست به مدرسه برود و سرانجام با کمک معلم مدرسه، توانست والدینش را راضی به این کار کند.

پس از تحصیل رایگان در دوره‌ی ابتدایی، آنیتا شهریه‌ی مدرسه‌اش را از تدریس به کودکان دیگر و شاگردی نزد زنبوردارها به دست می‌آورد. آنیتا که در زنبورداری آموخته بود برای رسیدن به خواسته‌هایش، رنج و سختی را نیز تاب بیاورد، در ۱۵ سالگی جسورانه از ازدواج خودداری کرد. او چهار روز تظاهر به اعتصاب غذا کرد تا نهایتاً پدر و مادرش تسلیم انتخاب او شدند.

زنبورداری آرزوی آنیتا بود، اما عسل‌سازی کاری خطرناک بود و فقط برای مردها مناسب تلقی می‌شد. آنیتا از زنبور نمی‌ترسید. او یک سال پول‌هایش را جمع کرد تا توانست یک کندو با یک زنبور ملکه بخرد. وقتی کندو شروع به عسل دادن کرد، کندوی دوم را خرید. همه می‌گفتند آنیتا دیوانه شده است. وقتی زنبورها می‌گزیدندش، دیگران به او می‌خندیدند؛ اما وقتی کارش سودآور شد مردم دیگر سر به سرش نگذاشتند.

حالا حتی به او ملکه‌ی زنبور عسل نیز می‌گویند. بعد از چهار سال، آنیتا بیش از صد کندو داشت. دوچرخه خرید و در کالج ثبت نام کرد. موفقیت او در خانواده‌های دیگر این امید را به وجود آورد که زنبورداری کنند. در پوستری که سازمان یونیسف منتشر کرد، او را دختری نامیده‌اند که به رفع تعصب جنسیتی کمک کرده است و الهام‌بخش میلیون‌ها دختر هندی شده است. امروز، در دهکده‌ی آنیتا، تمام دختران به مدرسه می‌روند.

آنیتا می‌گوید: «رؤیاها با جادو به واقعیت تبدیل نمی‌شوند، بلکه این اتفاق با عرق ریختن، اراده و کار سخت رخ می‌دهد.»

***

امانوئل باگوال، ۱۴ ساله، فیلیپین

«اگر خواهانِ تغییر هستید، باید از درونِ خود آغاز کنید.»

کار با کودکان زاغه نشین مانیل، پایتخت فیلیپین
نوجوانانی که امید را هدیه می‌کنند

«به آموختن عشق بورزید تا متقابلاْ به شما عشق بورزد و شما را قادر سازد تا جهان‌تان را تغییر دهید.»

امانوئل وقتی کلاس هشتم بود، جمله‌ی بالا را از سخنرانی که میهمان مدرسه‌شان بود به گوش جان شنید. امانوئل که دوست داشت «ام» صدایش بزنند، می‌خواست درس بخواند، اما بچه‌های دیگر که مدرسه را ترک کرده و به دار و دسته‌های تبه‌کار پیوسته بودند، دستش می‌انداختند که مدرسه را ول کن و عضو دار و دسته‌ی ما بشو.

اینقدر اذیت و آزارش کردند که اِم چاره‌ای ندید جز اینکه عضو یکی از آن دار و دسته‌ها بشود. سخنران میهمان هم گفت که او هم وسوسه می‌شده که مدرسه را رها کند، اما به جایش تصمیم گرفته با کسانی که تهدیدش می‌کردند از راه درس خواندن بجنگد؛ او گفت از فقیر بودن خودش احساس شرمندگی می‌کرده، در زاغه‌ها و بزرگ شده، و برای این‌که چیزی پیدا کند در زباله‌ها می‌گشته است.

«ام» هم در فقر زندگی می‌کرد. وقتی ۹ سالش بود، ساعت ۳ صبح بیدار می‌شد تا کامیون را بشوید و در زباله‌ها می‌گشت تا چیزی پیدا کند و بفروشد. آخر هفته‌ها با چرخ‌دستی ذرت می‌فروخت تا خرج مدرسه‌اش را در بیاورد. بعد از مراسم سخنرانی، امانوئل جناب سخنران یعنی آقای مرنین مانالایسای را ملاقات کرد؛ همان کسی که باعث شد زندگیِ ام تغییر کند.

ام با اشتیاق به باشگاه او به نام «۸۵۸۶» ملحق شد و بعدتر به گروه «جمعیت نوجوانان پرشور» پیوست که در مناطق فقیرنشین برای کودکان غذا تهیه می‌کرد و کمک‌های اولیه‌ی پزشکی انجام می‌داد تا مانع از ملحق شدن آن‌ها به دارودسته‌های تبه‌کار، موادفروش و باندهای سرقت شود.

امانوئل با چرخ‌دستی‌اش کتاب و انواع لوازم مورد نیاز مدرسه را می‌برد که به درد آموزش ابتدایی کودکان می‌خورد. مدتی بعد، او مؤسسه‌ی «مراقب حقوق خودت باش!» را تأسیس کرد تا با آموزش والدین، مربیان و کودکان از وسعت چرخه‌ی سوءاستفاده و اذیت و آزار کودکان بکاهد.

حالا دیگر «ام» در جوانی‌اش به یک فعال شناخته شده در زمینه‌ی حقوق کودکان کار تبدیل شده و می‌کوشد تا شرایط تحصیل و زندگی خوب را برای کودکانی که همچون خود او شرایط دشواری دارند، فراهم کند. او برای تداوم کارش، در برابر رسومات و سنت‌های آسیب‌رسان و نیز در برابر تهدیدهای مالی و جانی ایستادگی کرده و می‌کند.

امانوئل باگوال در ۲۰ سالگی؛ زمانی که کاندید دریافت جایزه‌ی صلح نوبل گردید

***
شانِن کوستاچین، ۱۳ ساله، کانادا

کودکان بومیِ سرخ‌پوست در کانادا با تبعیض رو‌به‌رو هستند و حقوق‌شان نقض می‌شود. در مقایسه با کودکان غیربومی آمار ترک تحصیل، اعتیاد، مرگ و میرِ ناشی از بیماری و خودکشی کودکان بومی بیشتر است. فقر سبب می‌شود تا کودکان بیشتری در دارالتأدیب‌ها و نوانخانه‌ها تحت مراقبت قرار بگیرند. آلودگی و تغییرات آب و هوایی نیز تأثیر مخرب زیادی بر زندگی بومیانِ سراسر جهان دارد.

شانن کوستاچین، در حال سخنرانی روی پله‌های پارلمان و مجلس کانادا، سال ۲۰۰۸
شانن می‌گوید:
«از پیگیری آرزوهایتان نهراسید. تسلیم ناامیدی نشوید. ایستادگی کنید و از آن‌چه به آن اعتقاد دارید حرف بزنید.»

شانن کوستاچین، یکی از سرخپوستان بومیِ کاناداست که در ۱۳ سالگی، برای ایجاد مدرسه‌ای شایسته و کارآمد برای کودکان سرخ‌پوست تلاش می‌کرد.

***

«مدرسه، فرصتی است برای امیدها و رؤیاهای آینده. ما می‌خواهیم همان امید‌هایی را داشته باشیم که هر دانش‌آموز کاناداییِ دیگر دارد.»

شانن وقتی صدها تظاهرکننده را در محوطه‌ی چمن مجلس کانادا دید تنش لرزید. حضور دوستانش، خانواده‌اش و دیگران مشوقی بود تا صحبت‌هایش را ادامه بدهد. او وضعیت نابه‌سامان سازه‌های سیار مستقر در محل اسکان دورافتاده‌ی سرخ‌پوستان در «آتاواپکات» را توصیف کرد. «می‌خواهم برایتان بگویم چه حالی دارد وقتی هیچ‌وقت از شروع مدرسه خوشحال نشوید. سخت است وقتی همه‌ی همکلاسی‌هایشان سردشان است احساس رضایت کنید. وقتی در مدرسه امکاناتی مثل کتابخانه نداشته باشید، نمی‌توانید به‌راحتی فکر کنید که بعداً انسان مهمی خواهید شد.»

زمانی که مدرسه‌ی شانن با گازوییل آلوده شد، دولت موقتاً سازه‌های سیار برایشان آورده بود؛ اما هنگامی که برای سومین بار به قولشان برای ساختن یک مدرسه‌ی جدید عمل نکردند، شانن با کل همشاگردی‌های کلاس هشتمی‌اش از خیر گردش علمی سالانه‌ی خود گذشتند تا برای اعتراض به دولت به «اوتاوا» سفر کنند.

«امروز من ناراضی‌ام، چرا که مقامِ مسئول امور بومیان به من گفت که هیچ بودجه‌ای برای ساخت مدرسه‌ی جدید در کار نیست. حرفش را باور نکردم! وقتی ]برای خداحافظی[ دست دادیم، به او گفتم که بچه‌ها از خواسته‌هایشان دست نمی‌کشند.»

شانن فیلمی ساخت تا دانش‌آموزان را تشویق کند به دولت نامه بنویسند و خواستار همان حقوق و بودجه‌ای شوند که به سایر کودکان کانادایی اختصاص می‌یابد. این بزرگ‌ترین جنبش حقوقی کودکان در کانادا، دولت را مجبور کرد تا سرانجام به وعده‌اش عمل کند. اما شانن هرگز مدرسه‌ی جدیدش را ندید، او پیش از تولد ۱۶ سالگی‌اش در یک حادثه‌ی رانندگی در گذشت. حالا دوستانش کارزارِ عدالت آموزشی برای سرخ‌پوستان بومی کانادا را «رؤیای شانِن» نام نهاده‌اند. رؤیای شانن، هنوز دنبال می‌شود.

***

هانوول پارک، ۱۷ ساله، کره‌ی جنوبی

«من سه ساعت برای خواب وقت دارم. از ساعت ۲ تا ۵ صبح می‌خوابم. دو ساعت وقت مطالعه برای خودم دارم، و از ساعت ۹ تا ۵ عصر مدرسه می‌روم. وقتی از مدرسه به خانه بر می‌گردم، غذا می‌خورم و از ۶ عصر تا ۹ شب مطالعه‌ی آزاد دارم، یک درس اختصاصی از ۹ شب تا ۱۱ دارم و بعد هم دوباره از ساعت ۱۱ شب تا ۲ نیمه‌شب برای دل خودم مطالعه می‌کنم.» (پسری ۱۴ ساله از کره‌ی جنوبی)

بسیاری از خانواده‌ها به بچه‌هایشان فشار می‌آورند تا درس بخوانند و آن‌ها را از زندگی خوب، بازی گروهی و اوقات فراغت مفید محروم می‌کنند. دانش‌آموزان کره‌ی جنوبی بالاترین نمره‌های آزمون را در دنیا دارند، اما یکی از بالاترین نرخ‌های خودکشی نوجوانان در جهان را هم دارند.

علاوه بر این، قلدری، خشونت کلامی، طرد و تحقیر هم در محیط‌های رقابتی بیشتر واقع می‌شوند. داستان هانوول پارک، نمونه‌ای است در همین باره:

هانوول می‌گوید: بی‌دلیل سیلی خورده‌ام. روی صورتم یک جای زخم دارم و چشم‌هایم ضربه دیده است. یکی از بچه قلدرها وسایلم را دزدید و آن‌ها را فروخت. گنده‌لات‌ها صندلی‌ها را به سمت من انداختند و کوله‌پشتی‌ام را از پنجره به بیرون پرت کردند. آن‌ها با بدجنسی و غرض‌ورزی شایعاتی درمورد من پخش می‌کردند، پشت سرم حرف می‌زدند. من را توی کلاس نگه می‌داشتند و از بازی و فعالیت محرومم می‌کردند. به پدر و مادرم هم گفتم، اما آن‌ها قضیه را جدی نگرفتند. به مسئولان مدرسه هم گفتم، اما آن‌ها از من خواستند که سکوت کنم. رفتار این قلدرها و لات‌ها با من این‌قدر بد بود که سعی کردم از طبقه‌ی چهارم مدرسه جلوی چشم معلم‌ها بپرم پایین، اما پلیس آمد و جلویم را گرفت. مدتی در اتاقم در تاریکی و در وضعیتی عصبی ماندم. حالا هم دارم فیلم ویدیویی می‌سازم تا آگاهی مردم را نسبت به قلدری در مدرسه بالا ببرم به این امید که دیگران زجری را نکشند که من در ۶ سال سکوت کشیدم.

قلدری کردن آن‌قدر وحشتناک شده بود که می‌خواستم خودم را بکشم.

کارشناسان و متخصصان می‌گویند خشونت و خودکشی در مدارس کره‌ی جنوبی امری جدی و معمول است، و تاحدودی نتیجه‌ی برنامه‌های رقابتی مدارس است که صرفاً روی دست‌آوردهای درسی متمرکز می‌شود، به جای آن‌که روی شخصیت جامع و متعادل دانش‌آموز تأکید کنند. برای به دست آوردن موفقیت‌های درسی فشار زیادی روی نوجوانان است. نتیجه می‌تواند این باشد که آن‌ها در جمع پرخاشگرانه رفتار کنند و افراد ضعیف و بی‌دفاع گروه را هدف بگیرند.

هانوول می‌گوید: امیدوارم کسانی که از خشونت در مدرسه رنج می‌کشند آرزوهایشان به یادشان باشد و بفهمند که چیزهای خوب و زیبا هم در جهان وجود دارد.
و به علاوه، [بدانند که] کمک به دیگران کار بسیار روحیه‌بخشی است.

 

 

منبع:

مطالب این نوشتار عمدتاً از کتاب «حقوق ما: چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟» اقتباس شده‌اند. این کتاب، نوشته‌ی جانت ویلسون، به بررسی زندگی کودکانی می‌پردازد که برای احقاق حقوق خودشان یا کودکان دیگر، دست به کار شده‌اند.

این کتاب با ترجمه‌ی «لیلی برات زاده»، توسط «کتاب مریم (وابسته به نشر مرکز)» منتشر شده است.

در این نوشتار، برش‌های نقل شده از کتاب با رجوع به منابع دیگر تکمیل و بعضاً تصحیح شده‌اند.

بحران گرسنگی (به مناسبت روز جهانی غذا)

روز ۱۶ اکتبر  به عنوان «روز جهانی غذا» نام‌گذاری شده است. در نهایت شگفتی، هنوز از هر ۱۰ نفر در جهان، یک نفر از گرسنگی حاد رنج می‌برد [۱]، و اکنون دیگر بسیاری از ما می‌دانیم که مشکل را نه در کمبود منابع، بلکه در توزیع ناعادلانه باید جست.

این آمار تنها آمار مرتبط با گرسنگی‌های حاد است، حال آنکه گرسنگی و سوء تغذیه در شکل‌های خفیف‌تر نیز می‌تواند سبب بروز مشکلات جدی شود. تنها به عنوان یک مثال، کمبود مواد غذایی لازم و کافی در دوره‌ی بارداری می‌تواند اثری جدی بر سلامت مادر و کودک بگذارد.

به این ترتیب، خیل عظیمی از مردم را درگیر مسئله‌ی گرسنگی می‌یابیم، و بسیاری از این مردم در همسایگی ما، در کشور و شهر و گاه حتی در محله‌ی خود ما زندگی می‌کنند.

برای روبه‌رو شدن با این مسئله چه می‌توان کرد؟ قدم اول شاید، دانستن بیشتر در مورد مسئله و ابعاد آن و راه حل‌های محتمل است. مقاله‌ی زیر که در وب‌سایت «آیات» منتشر شده می‌تواند نقطه شروع خوبی برای مطالعه باشد [۲].

قدم بعد، که هنوز یک قدم قبل از اقدام مستقیم است، سخن گفتن درباره‌ی این مسئله است. هنوز هم فراوان‌اند افرادی که درباره‌ی ابعاد این مسئله و راهکارهای ممکن اطلاعات کافی ندارند. سخن گفتن از مسئله، آشکار کردن ابعاد ماجرا و درگیر کردن عده‌ای کثیر در حل مسئله ، و نیز تلاش برای اصلاح‌های ساختاری اولویتی جدی دارد.

 

پاورقی‌ها

[۱] UN News: Over 820 million people suffering from hunger. https://news.un.org/en/story/2019/07/1042411

[۲] آمارهای این مقاله کمی قدیمی هستند، اما بیان مسئله متناسب با وضعیت امروز ما و آموزنده است.

***

برشی از مقاله‌ی «بحران گرسنگی»

در نور ضعیف اتاق چیزی نمانده بود که سر من بخورد به ظرف بزرگی که خانواده فرانکو‌ چند سال قبل موقع بارندگی از سقف آویزان کرده بودند. در شهر مانتا به ندرت باران می‌بارد. با این که از آن سال به بعد باران نباریده‌ بود، آن ظرف‌ همچنان سر جایش بود و آماده بود که هر قطره معجزه آسای باران را بقاپد.

آن طرف اتاق، در داخل یک جعبه‌ی مقوایی– که ماریا‌ با خواهش از ما گرفته بود- دویلیتو‌ فرانکوی‌ سه ماهه قرار داشت. بدن نحیفش‌ غیر از پیراهنی نازک و پوسیده پوششی نداشت. از دیدن بچه پژمرده و مردنی به کلی مبهوت شدم. لپ‌های این بچه همراه نفس زدن‌های سختش‌ باد می‌کرد و گود می‌افتاد.

ماریا‌ گفت: «در دوره حاملگی مریض بودم و هیچ وقت خودم شیر نداشتم به بچه بدهم. مدتی بچه را پیش خواهر شوهرم فرستادم تا شیر بخورد ولی حالا دیگر پیش او هم نمی‌تواند برود.»

پرسیدم: «حالا چه غذایی به او می دهی؟»

– «ذرت».

با اشاره دست مرا به آشپزخانه برد. در آن جا، در کاسه‌ای که از کدو قلیانی‌ درست شده بود، نشاسته‌ی ذرت بود. در گوشه‌ی آشپزخانه دستش را توی پیت سر- بازی فرو کرد که حول و حوش‌ و بالای آن مگس‌ها در حال پرواز بودند و به من نشان داد که مایع شیر مانند را به چه نحو درست می‌کند. پیش خودم گفتم: حتی بچه‌ای که دارد از گرسنگی می‌میرد، تشخیص می‌دهد که بهتر است همچو آشغالی را نخورد.

ماریا‌ گفت: «بعضی وقت‌ها هم سعی می کنم بهش پلاتانو‌ بخورانم‌.» پلاتانو‌ را که نوعی موز است، اگر خشک کنی آرد بی‌خاصیتی از آن به دست می‌آید.

گفتم: «ولی ماریا‌! چیزی که بچه لازم دارد شیر است.»

سرش را تکان داد و شانه‌هایش را از استیصال‌ بالا انداخت. «پول ندارم شیر بخرم. هیچ کدام از بچه‌های من شیر نخورده‌اند.»

قرار شد فردا صبح دویلیتو‌ را به درمانگاه ببریم.

وقتی که سرم را خم کردم تا از در کوتاه کلبه بیرون بروم، «کوکیِ» دو ساله از گوشه اتاق پیدایش شد. خم شدم و بغلش کردم. خندید و دست‌های کوچکش را روی شانه‌هایم انداخت.از کلبه بیرون آمدم؛ حرف های دکتر لما‌ در ذهنم تکرار می‌شد: «…سوء‌تغذیه حاد لطمات دایمی و جبران ناپذیری بر جای می‌گذارد. این بچه‌ها از رشد و نمو جسمانی باز می‌مانند و جبران این نقیصه به هیچ روی میسر نیست. طفلْ کوتاه قامت، بلکه کوتوله باقی می‌ماند و تقریباً به‌طور یقین کم‌هوش می‌شود…»در مانتا‌ بیشتر اهالی کوتاه قامت‌اند!

دیدگانی برای نابینایان (نگاهی به زندگی لویی بریل از دریچه‌ی کتاب «پیروزی بر شب»)

داستان‌هایی از زندگی امیرکبیر

(به مناسبت ۲۰ دی، سالروز شهادت امیرکبیر)

معرفی و سرآغاز

محمد تقی، معروف به میرزا تقی‌خان امیرکبیر، متولد سال ۱۲۱۳ هجری قمری است.
او اهل فراهان و دست‌پرورده‌ی قائم مقام فراهانی است. پدر محمدتقی در دربار آشپز بود.
نقل شده است که محمدتقی در کودکی، هنگامی که ناهار فرزندان قائم مقام را می‌آورد، پشت در کلاس درس می‌ایستاد تا آن‌ها غذای خود را بخورند و ظرف­ها را بازگرداند. و در همین اثنا آنچه را معلم به آن­ها می‌آموخت، او هم فرا می‌گرفت. روزی قائم مقام به آزمایش پسرانش آمده بود و هر چه از آنها پرسید، چیزی نمی‌دانستند و محمدتقی جواب سؤالات را می‌داد. قائم مقام از او پرسید: «تقی، تو کجا درس خوانده‌ای؟» عرض کرد: «روزها که غذای آقازاده‌ها را می‌آورم، می‌ایستم و درس معلم را گوش می‌دهم». قائم مقام به او انعامی داد و محمدتقی نگرفت و گریه کرد. قائم مقام گفت: «چرا گریه می‌کنی؟ چه می‌خواهی؟» محمدتقی گفت: «اجازه دهید من نیز در کنار آقا‌زاده‌ها درس بخوانم.» قائم مقام دلش به رحم آمد و قبول کرد و به معلم گفت تا در کنار بچه‌هایش به محمد تقی نیز درس بیاموزد.

به هر حال، میرزا تقی با فرزندان خاندان قائم مقام محشور و هم‌بازی بود و چون مکرر از خودش هوش و درایت زیادی نشان می‌داد، قائم مقام هم در تعلیم و تربیت او تلاش زیادی می‌کرد.
محمد تقی ابتدا بخشی از کارهای دبیری و نامه‌نگاری‌های قائم مقام را انجام می‌داده است. بعد از دبیری، میرزا تقی خان وارد دستگاه دیوان می‌شود و مستوفی نظام می‌گردد. پس از آن، به مقام وزیر نظام آذربایجان و سپس امیر نظام آذربایجان می‌رسد.
میرزا تقی خان امیرکبیر، بعد از گذراندن دوره های مختلف در محیط خانوادگی و محیط اجتماعی داخلی، چند سفر بسیار مهم و حساس به خارج از کشور داشت. این مسافرت ها در پرورش دادن روح بزرگ و اندیشه‌های بلند وی، نقش مهم و قابل ملاحظه‌ای را ایفا کرد.

در ادامه چند داستان از زمان صدارت امیرکبیر نقل شده است.

(۱)

شکایت دهقان به امیر

در مسافرت [امیرکبیر] به اصفهان، در یکی از منازل (محلّ توقف) استری متعلق به یکی از ملتزمین رکاب که سه هزار ریال هم ارزش داشته،‌ در نتیجه‌ی غفلت صاحبش به مزرعه‌ی دهقانی می‌رود و خسارت فراوان به زراعت او وارد می‌آورد. دهقان جمعی از کشاورزان را به شهادت می‌گیرد و برای شکایت در مقابل چادر امیر می‌آید و آنجا می‌ایستد.
امیرکبیر پس از بیرون آمدن از چادر او را به حضور طلبیده و علت ایستادن او را می‌پرسد. مرد دهقان چگونگی امر را برای او بیان می‌کند. امیر می‌گوید: «قاطر را نگاه‌دار تا صاحب آن پیدا شود. آن وقت حکم می‌کنیم که زیان تو را با مخارجی که برای حیوان می‌کنی به تو بدهد. از این گذشته او را باید تنبیه کنم تا دیگران از این پس مواظب باشند که استرشان زیانی به دهقانان وارد نیاورد.»

دهقان به خانه بازگشت و منتظر ماند تا صاحب قاطر پیدا شود؛ امّا صاحب آن از ترس خشم امیر پیدا نشد. در موقع حرکت اردو مجدداً مرد زارع به نزد امیر آمد. امیر گفت: «برو آن قاطر از آن خودت باشد و اگر صاحب آن آمد باید تو را راضی نماید و اگر هم فروختی باید از خریدار بخرد. فقط کاری بکن که معلوم باشد استر در کجاست.»

(۲)

روزنامه

ذهن امیرکبیر درباره‌ی روزنامه و ارزش سیاسی و مدنی آن، به خوبی روشن بود و او از روزنامه‌های خارجی و روزنامه‌هایی که در دیگر کشورهای اسلامی مثل مصر و عثمانی(ترکیه) چاپ می‌شد، باخبر بود. امیرکبیر، از همان آغاز دولت خود، گروه و دستگاه ویژه‌ای برای گردآوری روزنامه‌های خارجی و ترجمه‌ی آن‌ها تأسیس کرد. مباشر ترجمه‌ی روزنامه‌ها، ”برجیس“انگلیسی بود و نگارش آن‌ها به زبان فارسی، کار عبدالله ترجمه‌نویس بود. روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه، از دل همین گروه بیرون آمد و شکل گرفت.

امیرکبیر برای خرید روزنامه، مشترکینی برای آن مقرر کرد: «هر کس در ایران دارای دویست تومان مواجب دولتی است، باید اجیر(مشترک) یک نسخه روزنامه شده و در سال، دو تومانِ قیمت آن را بدهد.» امیر از این حد هم جلوتر رفت و برای بالا بردن سطح اطلاع و آگاهی ایلات و عشایر، خوانین محلی و ایل بیگیان (روؤسای ایل) را نیز مشمول اشتراک اجباری روزنامه قرار داد.

مدت زیادی طول نکشید که روزنامه وقایع اتفاقیه جای خود را در بین مردم باز کرد و بسیاری از مردم با رغبت، اسامی و نشانی خود را به روزنامه فرستادند و تقاضا کردند که این روزنامه به قرار هفتگی برایشان ارسال گردد تا از مندرجات آن آگاهی پیدا کنند.

(۳)

آبله کوبی(واکسن آبله)

آبله کوبی از زمان فتحعلی شاه به ایران وارد شده بود اما قانون آبله­ کوبی عمومی را میرزا تقی‌خان گذارد. برای آگاهانیدن مردم، در همه جا اعلام شد: «در ممالک محروسه(ایران)، ناخوشی آبله عمومی است که اطفال را عارض می‌شود که اکثری را هلاک می‌کند، یا کور یا معیوب می‌شود. اشخاصی را که در کودکی آبله را درنیاورده‌اند، در بزرگی بیرون می‌آورند و به هلاکت می‌رسند، خصوص اهل دارالمرز (=به ویژه مردم مناطق مرزی)[…] اطباء چاره‌ی این ناخوشی را به این طور یافته‌اند که در طفولیت از گاو آبله برمی‌دارند و به طفل می‌کوبند و آن طفل چند دانه بیرون می‌آورد و بی‌زحمت خوب می‌شود.»

بنا به گفته‌ی یکی از دکترهای خارجی: «[…]امیر، رساله­ای در این باب (آبله کوبی) به ترجمه رسانید و چاپ کرد. و آبله کوبانی با حقوق کافی به ولایات فرستاد. این قانونِ [آبله کوبی]، در زمان امیرکبیر به شکل همگانی و اجباری می‌شود و ضمانت اجرای قانون، این بود که اولیای اطفالی که در آن قصور می‌ورزیدند، مورد مؤاخذه و جریمه قرار می‌گرفتند.»

*     *     *

داستان:

اعتضادالسلطنه درباره‌ی همین مسئله‌ی آبله کوبی می‌گوید: «در سفر اصفهان، روزی در چهل ستون، امیر را برافروخته دیدم. گمان بردم که از سرحدی(=مرز) خبر بدی رسیده؛ اما معلوم شد که فرزندان صادق رنگ­آمیز و محمد کله­پز، از بیماری آبله مرده‌اند. امیر از آنان مؤاخذه کرد که چرا با وجود آن که دولت مایه‌ی آبله‌کوبی را فرستاده و در معابر هم جار زده‌اند که اطفال را آبله کوبید، قصور کرده‌اند؟ پس گفت: « از هر یک پنج تومان گرفته، مرخص کنید و پول را در صندوق خاص خرج مریضان بگذارید.» چون توانایی پرداخت آن را نداشتند، امیر دستور داد که از کیسه‌ی خودش این پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد.

بعد من به امیر گفتم: این [که] مطلبی نبود که این قدر شما را مشتعل کرده بود؟!

امیر فرمود: شاهزاده، تعجب دارم که شما شنیدید دو نفر بی­جهت تلف شدند و به شما تأثیر نکرد.

از این سخن امیر من بسیار شرمنده شدم.»

(۴)

مبارزه با مداحی و چاپلوسی

«از گذشته­های دور، بازار مداحی و چاپلوسی در دربار حاکمان ایرانی رواج زیادی داشته و بسیاری از شاعران و سخن‌پردازان که از ذوق و استعداد شاعری برخوردار بوده­اند، بر هیاهوی بازار مدح و ثنای پادشاهان و وزرا و صاحب منصبان می­افزوده­اند. در دوره‌های فریب و دروغ، اغلب، آدم‌های ضعیف، جبون و بی‌مایه به مقام‌های بزرگ دست می‌یابند. اینان که در درون خود احساس حقارت و بی­ارزشی کرده و می­دانند که نه بر اساس شایستگی، که در اثر ”زد و بند“ و پرداخت ”رشوه“ به آن مقام دست یافته‌اند، اغلب از مدح و ستایش شاعران ارضا می‌شوند.

در عصر محمد شاه قاجار، حقوق و مزایای شاعران درباری و چاپلوس، بسیار زیاد بود. فقر فرهنگی و کمبود کتاب‌های علمی وحشتناک بود و در واقع به قولی ”ایران زمین به بیابانی خشک از بی­دانشی تبدیل گشته بود که فقط بته‌ها و خارهای اشعار دروغ [در آن] به چشم می‌خورد.“

*     *     *

داستان:
یکی از شاعران چاپلوس آن زمان، قاآنی بود که در مداحی و دروغ‌گویی و تملق از دیگران جلو افتاده و از اینکه حتی زبون‌ترین مردان روزگار را شجاع ترین مردان به حساب آورد، باکی نداشت. وی حتی هنگامی که حاج میرزا آقاسی، صدر اعظم محمد شاه، دچار زکام سختی شده بود، شعری درباره‌ی زکام او سرود که بخشی از آن چنین است:

که جلوه کرد که آفاق پر ز انوار است؟/که رخ نمود که گیتی تمام فرخار است؟
ز خلف احمد مرسل مگر نسیمی خاست/ که هر کجا گذرم تبت است و تاتار است
زکام خواجه گواهی دهد بدین گویی/ که این نسیم ز خلق رسول مختار است
دلا ز مدح محمد به مدح خواجه گرای/ که خواجه از پس او بر دو کون سالار است
پناه دولت اسلام، حاجی آقاسی/ که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است

پس از مرگ محمد شاه و آغاز سلطنت ناصرالدین‌شاه و صدارت امیرکبیر، قاآنی به مدح ناصرالدین شاه و امیرکبیر پرداخت و بیش از دوازده قصیده در مدح امیرکبیر گفت و در اشعارش او را ”تاج امم، اتابک اعظم، نتاج مجد“ و ”کتاب رحمت و فهرست فضل و دفتر فیض“ و ”امیر صدرین میرزا تقی خان…“ و ”کتاب حکمت و دیباچه‌ی صحیفه‌ی فیض“ لقب داد. وی روزی بهترین قصیده‌ی خود را در مدح امیر سرود و به امید گرفتن کیسه‌های زر به نزد او رفت. به داستان برخورد امیرکبیر با او توجه کنید:

امیر نظام، نگاهی به قاآنی افکند که دست به سینه جلوی او ایستاده بود. او می‌دانست که افرادی مانند قاآنی با استفاده از ذوق شاعری خود، کلماتی پر زرق و برق را نثار حاکمان نموده و صله و اشرفی دریافت می‌کنند و در همان حال بهترین مترجمان و نویسندگان به علت نداشتن مشوّق و حتی خرج زندگانی خود، در فقر و بدبختی به سر می برند.

امیر نظام آهسته گفت:
– چه می‌خواهید؟

قاآنی قدمی به جلو گذاشت. سینه‌اش را صاف کرد و گفت:
– شما از میزان ارادت من به خودتان اطلاع دارید ولی با این وجود من به سختی موفق شدم تا وقت ملاقات از شما بگیرم. چرا حاضر نیستید هر چند مدت یک بار، من به حضورتان برسم و قصیده‌ای که در بیان اوصاف جمیله‌ی حضرت‌تان سروده‌ام، برایتان بخوانم؟

امیر نظام پاسخ گفت:
– حقیقتش را بخواهید من در اثر فشار کارهای مملکتی، فرصت بسیار کمی برای شنیدن اشعار دارم. امروزه مردم به کار احتیاج دارند، کار، و الّا نجات ملّت میسر نیست.

قاآنی لبخندی زد و گفت:
– […] کاملا واقفم که حضرتعالی نسبت به شعرا نظر خوبی ندارید و حتی دستور داده‌اید که حقوق آنان را قطع کنند؛ در حالی که امیر معظم خوب می‌دانند که گلستان ایران زمین اصولا با گل‌های شاعران جان گرفته است و شاعران در بیان اوصاف حاکمان عدالت‌گستر سهم بسیار داشته‌اند و …

امیر نظام سخن قاآنی را قطع کرد و گفت:
– هر زمان که مردمان این سرزمین از فقر و بیماری و جهل رنج نبردند، برای همه فرصت و مجال علم‌آموزی و تحصیل ایجاد بود و بیماری‌های مختلف هر ساله هزاران نفر را به دیار عدم نفرستاد، می‌توانیم بگوییم ایران گلستان شده است و الّا سرودن شعر هیچ کشوری را گلستان نکرده است. به هر حال بفرمایید که امروز از چه رو وقت ملاقات خواسته‌اید.

قاآنی گفت:
– آمده‌ام تا قصیده‌ای را که در ثنای شما سروده‌ام برایتان بخوانم. قرار است حاج حسین خطاط این اشعار را با خط خوش بنویسد و بعد با چاپ سنگی چاپ شود و در همه‌جا آن را پخش کنیم.
و بعد چون به اخلاق امیر آشنا بود و می‌دانست که ممکن است به وی اجازه‌ی خواندن شعر را ندهد، بدون این که منتظر اجازه‌ی امیر شود، شروع به خواندن قصیده کرد:

نسیم خلد می‌وزد مگر ز جویبارها/که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها
خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جم/که گشت دولت عجم قوی چو کوهسارها
ز سعی صدر نامور، مهین امیر دادگر/ کزو گشوده باب و در، ز حصن و از حصارها
امیر شه، امین شه، یسار شه، یمین شه/ که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها
[…]
دو سال هست کمترک که فکرت تو چون محک/ ز نقد جان یک به یک، به سنگ زد عیارها

در اینجا قاآنی لحظاتی مکث کرد و بعد در حالی که بر هر یک از کلمات خود تأکید می‌کرد، ادامه داد:

به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی/که مؤمنان متقی کنند افتخارها

وی قصد داشت که دنباله‌ی اشعار خود را بخواند که امیر دستش را بالا برد و قاطعانه و محکم گفت: بس کنید!

قاآنی سر از روی کاغذ برداشت و به چهره‌ی خشمگین امیر نگریست. امیرکبیر چند بار در طول اتاق قدم زد و بعد در حالی که چشمان خود را به چهره‌ی قاآنی دوخته بود گفت:
– مقصودتان از ظالم شقی کیست؟!

قاآنی ساکت ماند و امیر ادامه داد:
– مقصودتان حاج میرزا آقاسی است…همان کسی که ده­ها قصیده در ثنای او سرودید. همان کسی که درباره‌ی زکامش هم شعر گفتید. این طور نیست؟! همان کسی که درباره‌ی او گفتی:

پناه دولت اسلام حاجی آقاسی/که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است.

و حالا آن ”اسلام پناه“ دیروز ”ظالم شقی“ امروز شده است. شما شاعران به خاطر گرفتن مشتی زر و اشرفی همه چیز را زیر پا می‌گذارید. خوب می­دانم که فردا پس از من شعری در ثنای دیگری می‌گویی و مرا به خیانت و دزدی متهم می‌کنی. بیهوده نبود که من حقوق همه‌ی شاعران را قطع کردم، در حالی که می‌دانم آن همه دشمن خواهند شد. ولی بگذار فحش‌هایی که فردا می‌خواهند به من بدهند، همین امروز بگویند.

قاآنی از چهره‌ی امیر چنان وحشت کرد که کاغذ اشعارش را در جیب گذارد و راه افتاد تا به سرعت از اتاق خارج شود. اما امیر فریاد کشید: بایستید!

سپس دستور داد چوب و فلک بیاورند تا قاآنی را تنبیه کنند و از آن پس به او مستمری نیز ندهند. اعتضاد السلطنه واسطه شد تا امیرکبیر از تنبیه قاآنی درگذشت و از امیر استدعا کرد که حقوق قاآنی را دوباره برقرار سازد. امیر گفت: قاآنی غیر از شاعری چه هنری دارد؟ به عرض رسید که مقداری فرانسه می‌داند. امیر کتابی را در مورد فلاحت (کشاورزی) به قاآنی سپرد و آن شاعر هر هفته یک جزوه‌ی آن را از فرانسه به فارسی ترجمه می‌کرد و توسط اعتضادالسلطنه پیش امیر می‌فرستاد و در ازای آن خدمت، مزدی می‌گرفت.

میرزا تقی خان امیر کبیر عقیده داشت که دولت نباید پول مفت یا پول چاپلوسی به کسی بدهد. هر کس در مقابل کاری که در نشر فرهنگ و علم و صنعت می‌کند، باید حقوق بگیرد. امیر عقیده داشت که برای استفاده از صنعت و علم غرب، باید مترجمان ورزیده، کتاب‌های دانشمندان اروپایی را به فارسی ترجمه کنند و از این رو، نخست در دستگاه دولت هیأتی از مترجمان گرد آورد. هر کجا کسی را می‌یافت که با زبان‌های خارجی آشنایی داشت، پیش کشید و کاری به او رجوع کرد.

(۵)

علت شکایت شما را نمی‌فهمم

دکتر یاکوب پولاک همراه با یک هیأت نظامی ـ علمی به دعوت امیرکبیر برای تدریس در مدرسه‌ی دارالفنون به ایران آمد. متأسفانه ورود آنان به ایران مصادف بود با برکناری و سپس شهادت امیرکبیر. از آن پس هیأت نظامی ـ علمی اتریشی با مشکلات فراوان روبرو بودند، از جمله اینکه افسران و پزشکان اتریشی از کمبود فضای آموزشی و وسایل کمک آموزشی رنج می‌بردند و پاسخ اولیای امور بسیار شگفت‌انگیز بود. دکتر پولاک در این مورد می‌نویسد:

«هرگاه افسران ما می‌کوشیدند ذهن رئیس الوزراء [میرزا آقا خان نوری] را نسبت به نقایصی که در کار خود دارند روشن کنند، وی از منشی خود می‌پرسید که آیا این آقایان حقوق خود را تمام و کمال دریافت داشته‌اند؟ و هرگاه پاسخ مثبت بود در جواب آنان می‌گفت: من علّت شکایت شما را نمی‌فهمم چون حقوق خودتان را درست به موقع گرفته‌‌‌‌اید.»

 

منابع:

* «داستان هایی از زندگی امیرکبیر»، نوشته ی محمدرضا حکیمی، نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی

* «میرزا تقی خان امیرکبیر»، نوشته‌ی مریم نژاد اکبری مهربان، نشر کتاب پارسه

*«هزار و یک حکایت تاریخی»، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، انتشارات قلم

روزی که از زندگی میرزا کوچک خان جنگلی آموختیم…

🍃 یازده آذر ماه، سالگرد شهادت میرزا کوچک خان جنگلی بود.  به همین مناسبت یکی از دوستانمان که مطالعاتی درباره‌ی زندگی میرزا کوچک خان داشت، مهمان کتابخانه طلوع شد تا قصه زندگی او را برای ما و بچه‌ها تعریف کند.

🌿 بچه‌ها حدود یک ساعت و نیم پای حرف‌های دوستمان نشستند؛ درباره فضای حاکم بر ایران در زمان میرزا و زندگی و مبازرات او شنیدند، عکس‌هایی از میرزا و بعضی همراهانش دیدند و بخش‌هایی از فیلمی که درباره او ساخته شده را تماشا کردند.

توصیف مقاومت میرزا و یارانش در آن روزهای سخت، برای همه امیدبخش و زیبا بود.

🌱 آن روز صحبت‌ها طولانی‌تر از همیشه شده بود. موقع بیرون رفتن از کلاس یکی از بچه‌ها گفت: «امروز ما هم مثل بعضی یاران میرزا شده‌ایم که تا آخر همراهش ماندند: پای شنیدن زندگی میرزا ایستادیم و کلاس را ترک نکردیم.»

بخشی از نامه‌ی میرزا به دوستانش، اندکی قبل از تشکیل نهضت جنگل:
«عصر دیروز قدم زنان به طرف باغ تفلیس می‌رفتم. کثرت خیالات و شدت آلام درونی مرا دچار مالیخولیای عجیبی نمود. با خود می‌گفتم: ترا چه یارا که با ملک‌الملوک ایران بکاوی. مگر از جنرال‌های دربار نمی‌ترسی؟ از سردار ایران یعنی امیر بهادر جنگ نمی‌هراسی؟… پا به اندازه گلیمت دراز نما. باز کجا صعوه لاغر کجا! پشه کجا خسرو خاور کجا! در این فکر بودم ناگهان مادر مصیبت دیده وطن را مشاهده کردم که با زبان دل می‌گفت: هان ای فرزندان ناخلف! … اطفال عزیز مرا در تبریز از دم تیغ گذراندند. همه را هدف گلوله کردند، شما در خانه‌های خود با کمال فراغت به عیش و عشرت مشغول شدید! می‌بینید غیرت نمی‌کنید!  …
چه شب سختی بود و چه ساعات مهیب و هولناک!»

خانه نه زاغه (چگونه زنان برای رهایی از زاغه‌نشینی دست به کار شدند)

نویسنده: مارتا تریوس

گواراری[۱] مجتمع ساختمانی‌ای که پنج سال پیش[۲] در حومه‌ی سانخوزه، ‌پایتخت کستاریکا،‌ ساخته شد، رهاورد تجربه‌ی فوقالعاده‌ای است که گروهی از زنان با شعار «خانه،‌ نه زاغه» بدان دست زدند. کشمکش روزانه‌ی آنان بر ضد فقر باعث شد راه‌حلی را برای مشکل مسکن خود پیدا کنند. این زنان نماینده‌ی بیش از ۳۰,‌۰۰۰ خانواه بودند که خاستگاه اغلب آنان روستایی بود. آنان که از هوا پاک روستا محروم شده بودند می‌خواستند راه‌حلی برای زیادی جمعیت در شهر بیابند.

قوانینی که مقامات حکومتی برای خانه‌سازی و شهرسازی از آن پیروی می‌کردند در طرح‌های جدید خانه‌سازی، ‌ساختارهایی را در شهر به وجود آورده بود که باعث پیدایی زاغه‌های شهری شده بودند. زنان در برابر این امر واکنش نشان دادند و برنامه‌های حکومتی خانه‌سازی را رد کردند. آن‌ها میگفتند: «ما خانه‌ای می‌خواهیم که در آن زندگی کنیم، نه سقفی که زیر آن بخوابیم. ما به مدرسه و خدمات پزشکی‌ای که نزدیکمان باشد نیاز داریم؛ ما می‌خواهیم بچه‌هایمان در محیط امن بازی کنند،‌ از درخت بالا بروند و از طبیعت لذت ببرند؛ ‌ما کار می‌خواهیم.»

چنین می‌نمود که خانواده‌های بی‌خانه‌ همه‌ی مسائل اجتماعی را دارای رابطه متقابل می‌دانند. آنها می‌خواستند هم از شرّ زاغه-شهرها خلاص شوند و هم اطمینان پیدا کنند که خانواده‌هایشان تغذیه‌ی صحیح دارند و نیازهای بهداشتی و آموزشی‌شان برآورده خواهد شد. بنابراین، ‌در کنار ساختن خانه‌ی جدید برای بهبود واقعی اوضاع زندگیشان هم مبارزه می‌کردند.

Home not slums1.PNG

یاری رساندن

«مرکز اطلاعات و فعالیت طرفداران زن»، موسسه‌ای که مدافع حقوق زنان است و پیشتر در بسیاری از شهرهای دیگر کستاریکا از طرح‌های مشابهی حمایت کرده است، ‌این زنان را یاری کرد. هر خانوادهای برای آنکه صاحب خانه شود،‌ می‌بایست ۷۰۰ ساعت کار کند. ولی لازم نبود همه‌ی این مدت را در محل ساختمان‌سازی صرف کند. گزینه‌های دیگری شامل نگهداری از بچّه‌ها،‌ آماده کردن غذا به طور دسته‌جمعی و خدمت در کمیته‌های مربوط به مسائلی چون بهداشت،‌ مسائل قانونی و محیط نیز وجود داشت.

گروهی از زنان تکنیسین، داوطلبانه نوع جدید از مسکن را برای جواب‌گویی به نیازهایی که زنان گواراری بیان کرده بودند طرح ریزی کردند. آنها متخصصان دولتی را نیز واداشتند که به طرح‌های‌آن‌ها تسلیم شوند، به‌ویژه از آن رو که هزینه‌ی این طرح‌ها کمتر از طرح‌های بدیل آنها می‌شد. سپس زن‌ها کمر همّت بستند که کارِ خانه‌سازی را به انجام رسانند. هیچ کاری برایشان چندان دشوار نبود. همه‌ی کارها را به دست گرفتند، از سرپرستی کارگرانی که کار تهیه‌ی مصالح را برعهده داشتند تا سازمان‌دهی هزاران داوطلبی که وقت آزاد خود را صرف کار در این طرح کرده بودند. در تعطیلات آخر هفته محل ساختمان‌سازی، کانون فعالیت مردمی می‌شد که برای کمک به ساختن خانه‌ها جمع شده بودند. همه کمک می‌کردند، حتی سالخوردگان، معلولان و بچه‌ها.

در خلال دقایق استراحت، ‌داوطلبان زنان را نسبت به مسائلی همچون بهداشت غذایی، شیر دادن، ‌جلوگیری از بارداری،‌ قانون‌گذاری اجتماعی و بهداشت راهنمایی می‌کردند. دستاورد این همبستگی فعالانه فقط به این محدود نبود که خانه‌ها با سرعتی رکوردشکنانه ساخته شدند، بلکه این اجتماع تازه شیوه‌ای از زندگانی را پرورد که احتمالاً پایدار خواهد ماند.

Home not slums2.JPG

برخورد با طبیعت

خانه‌ها که به صورت دسته‌های صد واحدی ساخته شده بودند، ‌شکل‌های متنوعی داشتند که با ویژگی‌های محلی منطبق و دارای حیاط خلوت‌های مشترکی بودند که برای رشد درختان به صورت پناه‌گاه امنی درآمده بود. از این لحاظ گواراری الگوی پیشرفت است […].

منطقه گواراری به یمن فضاهای باز و فضاهای سبز اشتراکی خود، زمین‌های وسیعی دارد که هر کس می‌تواند در عین حفظ روابط همسایگی که در خلال کار ساختمان‌سازی شکل گرفت، از آنها بهره‌مند شود. کشت سبزی‌ها و گیاهان دارویی و پرورش دام در مقیاس کوچک ایجاد اشتغال می‌کند و بودجه‌ی لازم برای فعالیت‌‌های متنوعی را که مرکز بزرگ اجتماع هماهنگ‌کننده‌ی آن است تامین می‌کند. مرکز، که کاسا دلاموخر(خانه‌ی زنان) نامیده می‌شود، دارای یک درمانگاه،‌ یک دفتر مشاوره‌ی حقوقی،‌ مرکزی برای زنان و کودکان آسیب‌دیده،‌ انجمنی مربوط به سالخوردگان و باشگاه‌های ورزشی و تفریحی است.

عبور و مرور وسایل حمل و نقل در گواراری محدود است. بیشتر جاده‌ها فقط مخصوص پیاده‌روهاست، بنابراین، بچه‌ها از خطر تصادف‌های خیابانی در امانند و هنگامی که بازی می‌کنند مادرانشان می‌توانند از پنجره‌ی آشپزخانه مواظبشان باشند.

تکنیک‌های جدید ساختمان‌سازی، که از مصالح سبک استفاده می‌کنند تا زنان بتوانند آن‌ها را حمل کنند،‌ راه‌حلی نیز برای مساله هرز رفتن آب مصرفی فراهم آورده است. گواراری دستگاه تصفیه‌ی آبی دارد که جریان آب را پیش از ورود آن به داخل انشعاب‌ها تصفیه می‌کند. آغاز به کار این دستگاه مصادف بود با تشکیل یک جمعیت ضد آلودگی که هدفش پالودن آب رودخانه‌های محلی بود. تصمیم بر این شد که بستر رودی که از ناحیه می‌گذرد حفاظت و تبدیل به گردشگاه شود و این در درجه‌ی نخست به این دلیل انجام می‌گرفت که از تبدیل رودخانه‌ها به فاضلاب عمومی جلوگیری شود، ‌زیرا ممکن بود مسائل اجتماعی و بهداشتی فراوانی برای اجتماع پدید آورد. پوشش گیاهی و جانوری حوالی رودخانه فهرست‌برداری و از‌آنها محافظت می‌شود. کودکان می‌آموزند که در عین بازی در ساحل رود خود را با طبیعت هماهنگ کنند.

مردم گواراری در جریان دست و پنجه نرم‌کردن با دشواری‌های زندگی روزانه راه‌حل مسائل گسترده‌تری را یافته‌اند و این مرهون زندگی فعال اجتماعی و به ویژه پویایی زنان خانواده است. در پایان لازم است گفته‌ی یکی از همین زنان را نقل کنیم: «در این‌جا همه متخصص و سازنده‌اند. ما با متخصصان مشورت می‌کنیم و در می‌یابیم که کارمان را چگونه بدون آنها پیش ببریم. ما از یکدیگر می‌آموزیم و این به سود همه است. پیروزی واقعی ما در این است که اکنون جمع تشخیص داده است که شرکت دادن زنان در زندگی جمعی به سود همه است.»

منبع: ماهنامه پیام یونسکو، فروردین ۱۳۷۱، شماره ۲۶۲ (زنان و محیط زیست)


  1. Guarari
  2. این متن مربوط به ۱۹۸۶ میلادی است.

آموزش: واکسنی برای HIV/ ایدز

حقیقت‌هایی درباره‌ی HIV/ایدز به نقل از ماهنامه‌ی پیام یونسکو شماره ۳۸۵ سال سی و ششم اسفند ۱۳۹۲
به مناسبت ۱ دسامبر، روز جهانی ایدز (۱۰ آذر)

– پاول واقعاً نمی‌داند چگونه به ویروس HIV آلوده شده است. شاید زمانی بوده که از آمپول معتادان دیگر استفاده می‌کرد. به هر حال، وضعیت جسمانی‌اش بسیار بد است. او با ۲۲ سال سن، قادر به کار کردن نیست، با یک درآمد ناچیز در خرابه‌ای در حومه‌ی شهر زندگی می‌کند و در تلاش است راهی برای ادامه‌ی زندگی خود به سوی هر نوع آینده‌ای پیدا کند.
پاول می‌گوید: «من جذامی نیستم. آدم بدی نیستم. من ایدز دارم. به دارو نیاز دارم. همین! به همین سادگی. پس چرا مردم نمی‌خواهند وضعیت را درک کنند و بپذیرند؟»

 شماره‌ی ۳۸۵ پیام یونسکو به ارزیابی این موضوع پرداخته و گزارشی مختصر از تلاش‌هایی که در گوشه و کنار جهان در جهت پیشگیری از شیوع این بیماری انجام شده است، ارائه می‌نماید.

« آمار HIV – ایدز قلب انسان را می‌شکند و فاجعه‌ای بشری که در هر یک از موارد مشاهده می‌کنیم از آن هم فراتر می‌رود … دانش ما درباره‌ی رشد و گسترش این بیماری همه‌گیر، هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود. عدم قاطعیت تصمیم‌گیران در مشاهده و برخورد با این مسئله، با تمامی عوامل بی‌ثباتی دیگر از جمله: فقر، انزوای اجتماعی، سطح پایین آموزش، دشواری دسترسی به مراقبت‌های پزشکی و غیره درآمیخته است. نتیجه‌ی چنین ترکیبی آسیب‌پذیری شدید شمار بسیار زیادی از زنان جوان آفریقایی یا اقشار دیگر جامعه، نظیر معتادان مواد مخدر است […]
در رویارویی با چنین پدیده‌ی مخربی که مرگبارتر از فجیع‌ترین جنگ‌هاست، […] اینجا و آنجا می‌توانیم بارقه‌هایی از امید را مشاهده کنیم.

پیشرفت معالجات پزشکی، نقش بزرگی در محدود کردن صدمات این بیماری دارد، اما راه حل اصلی جلوگیری از شیوع این بیماری با اقدامات و آموزش‌های پیشگیرانه‌ای است که از طریق بسیج همگانی در همه‌ی سطوح جامعه صورت می‌پذیرد. ارقام و گزارش‌هایی که از تایلند، برزیل، آفریقای جنوبی و یا اوگاندا ارائه می‌شوند، به اندازه‌ی کافی گویا هستند. نتایج ـ موفقیت‌های کوچک و بزرگ ـ به طور عمده به اتحاد نیروهای درگیر بستگی دارد. برای مثال، مقامات برزیلی توانسته‌اند برای برقراری ارتباط با جمعیت حاشیه‌ای، ظرفیت‌های سازمان‌های غیردولتی را در هم ادغام کنند، از قابلیت‌های دفتر یونسکو در برازیلیا بهره بگیرند و رسانه‌ها را در این مقوله درگیر کنند. یک نمونه از این موارد، کارگردانان و تهیه‌کنندگان مجموعه‌های تلویزیونی بسیار پرطرف‌دار هستند.»

این شماره از پیام یونسکو را می‌توانید از اینجا دریافت نمایید.

  • امروز تقریباً ۴۰ میلیون نفر مبتلا به ایدز هستند و شمار یتیمان ایدز به بیش از ۱۳ میلیون می‌رسد.
  • هر روز تعداد ۸۰۰۰ نفر از بیماری ایدز می‌میرند و ۱۴۰۰۰ نفر دیگر به آن مبتلا می‌شوند.
  • در مناطق جنوبی صحرای آفریقا، از هر ده نفر مبتلا به این بیماری، شش نفر زن هستند.
  • ایدز که تا سال‌ها پیش ناشناخته بود، اکنون علت شماره یک مرگ افراد جوان در دنیاست.
  • ویروس ایدز از طریق نقاط ضعف جامعه در آن رخنه می‌کند و به آسیب‌پذیرترین گروه‌ها از جمله: فقیران، زنان، اقلیت‌های بومی، مهاجران و جوانان ضربه می‌زند.
  • «ایدز از جنگ و نبود آموزش سود می‌برد. این واقعاً یک بیماری اجتماعی است.» (الکساندرا درکسلر، کارشناس برنامه در موسسه بین‌المللی برنامه‌ریزی آموزشی (IIEP))
  • «تیری جادویی در ترکش نیست. ما می‌دانیم برای نتیجه دادن، باید یک سیاست پیشگیری در آنِ واحد در چند مسیر حرکت کند و از سوی سران سیاسی، خدمات بهداشتی، مدارس و جامعه‌ی مدنی حمایت شود.» (پیتر اگلتون، مدیر تحقیقات و مشاوره در موسسه آموزش لندن و کارشناس HIV)
  • آنجلین موگوندر به صراحت می‌گوید: «بسیاری از دوستان من اگر شانس مرا داشتند، امروز زنده بودند». این زن ۲۴ ساله‌ی زیمبابوه‌ای، که هم‌اکنون سرپرستی یک سازمان کمک‌رسانی به زنان جوان مناطق روستایی را برعهده دارد، می‌داند که بخت با وی همراه بوده است. یک سازمان غیردولتی هزینه‌ی مدرسه‌ی وی را به عهده گرفت و امکان تحصیلات متوسطه را در اختیارش گذاشت. بعضی از دوستان وی چاره‌ای جز این نداشتند که به پیشنهاد ازدواج پیرمردان پولدار تن بدهند تا بتوانند از عهده‌ی مخارج تحصیلی خود برآیند. چند تن از آن‌ها از همین طریق به ویروس ایدز آلوده شدند.
    چنین داستان‌هایی متأسفانه عمومیت دارند. ده سال پیش، زنان کمتر از مردان به ایدز مبتلا می‌شدند، اما این روند در بعضی از مناطق خاص، جهت عکس به خود گرفته است. خطر آلودگی زنان جوان آفریقایی ۵/۲ درصد بیشتر از مردان است. زنان نه فقط از لحاظ زیست‌شناسی (خطر سرایت بیماری از مرد به زن دو برابر زن به مرد است ) بلکه از نظر اجتماعی نیز آسیب‌پذیرترند.
    علت: در جوامع مردسالار، زنان آزادی انتخاب چندانی ندارند. آنجلین موگوندر در تأیید این مطلب می‌گوید: «زنان جوانی مثل من که در منطقه روستایی بزرگ می‌شوند، یاد می‌گیرند که ساکت و مطیع باشند، روی مزرعه و در خانه کار کنند، زود ازدواج کنند و بچه‌دار شوند. چنین تعلیم و تربیتی توان آن‌ها را از جهت بحث و مذاکره با مردان تا حد زیادی پایین می‌آورد. ازدواج هم موجب ایمنی آن‌ها نمی‌شود. بسیاری از زنان از طریق همسران خود آلوده می‌شوند.»

معرفی کتاب «کتابخانه آموزشگاهی»

«کتابخانه آموزشگاهی و نقش آن در ایجاد عادت به مطالعه»

مولف: توران میرهادی

ناشر: نشر کتابدار

در این کتاب مختصر و بسیار مفید ۱۰۰ صفحه‌ای، از مراحل ایجاد کتابخانه در کلاس و مدرسه سخن گفته شده و پیشنهادهای متنوعی برای ایجاد عادت به مطالعه در دانش‌آموزان پایه‌های مختلف تحصیلی داده شده است. همچنین بعضی مشکلات و موانع کتاب‌خوان کردن دانش‌آموزان مطرح و راهکارهایی برایشان پیشنهاد شده است.
مطالب کتاب براساس تجربه‌های کتابخانه مدرسه فرهاد[۱] نوشته شده‌اند.

در جایی از پیشگفتار کتاب می‌خوانیم:

آرزوی ما در مدرسه فرهاد این بود که دانش در کتاب‌های درسی زندانی نشود و دانش‌آموزان بنا بر علاقه، کنجکاوی و هدف‌هایی که دارند به منابع ادبی، هنری و اطلاعاتی دسترسی داشته باشند؛ از کودکی لذت مطالعه را تجربه کنند و با گستره‌ی دانش و هنر بشری در همه‌ی ابعاد آن آشنا شوند و بدانند چه تجربه و چه اطلاعی را در کجا و چگونه می‌توانند بیابند.

دراین کتاب «برنامه ماهانه کتابدار مدرسه در طول سال» شامل برنامه ویژه کتابخانه در اسفند ماه برای عضویت دانش‌آموزان کلاس اولی که تازه خواندن و نوشتن آموخته‌اند توضیح داده شده. همچنین تجربه برنامه «یک ساعت مطالعه در هفته» در طول سال تحصیلی برای همه دانش‌آموزان در یکی از ضمیمه‌های کتاب به صورت مفصل بیان شده است.

مطالعه این کتاب را به مدیران و معلمان و کتابداران مدارس و تمام کسانی که از فواید فراوان ایجاد عادت به مطالعه در کودکان آگاهند پیشنهاد می‌کنیم.

[۱] برای آشنایی مختصری با مدرسه فرهاد به این آدرس رجوع کنید.

سالمندان دنیا در چه فعالیت‌های داوطلبانه‌ای مشارکت دارند؟

🔸بنیاد دیوید سوزوکی در کانادا، از داوطلبان سالمند برای فعالیتهای مرتبط به حفاظت از محیط زیست استفاده می کند. هدف کلی این برنامه‌ها آگاهی‌بخشی عمومی در مورد تغییرات آب و هوایی و اقلیمی، مفهوم پایداری زیست محیطی، آلودگی و سایر موضوعات مرتبط با محیط زیست است.
افراد سالمند داوطلب برای همکاری می‌توانند در جلسات گروهی یا جلسات مشورتی حضور یابند یا مطالب خود را به صورت آنلاین منتشر کنند. افراد سالمند عضو این گروه تلاش می کنند تا سایر افراد سالمند و جوانان را به فعالیت برای حفظ محیط زیست ترغیب کنند.
این کار نمونه‌ای از استفاده از توان بازنشستگان و سالمندان از طریق فعالیت‌های داوطلبانه برای افزایش آگاهی‌های اجتماعی در جهت افزایش خیر عمومی است.

🔸برنامه داوطلبان بازنشسته و سالمند در بریتانیا افراد بالای ۵۰ سال را تشویق می‌کند تا در منطقه محل زندگی خود کارهای داوطلبانه انجام دهند. در حال حاضر بیش از ۱۴ هزار داوطلب سالمند در سرتاسر انگلستان، اسکاتلند و ولز فعالند. در مورد اعضای این گروهها هم محدودیتی وجود ندارد؛ داوطلبان معلول هم به کار دعوت می شوند و حد بالایی سن هم برای پذیرش عضو داوطلب وجود ندارد. این نهاد به عنوان بخشی از نهاد خیریه بزرگ داوطلبان خدمات محلی شکل گرفته است.
هدف اولیه‌ی این نهاد مقابله با انزوای سالمندان و حس بی‌هدفی در زندگی است که برخی افراد بازنشسته و سالمند دچار آن می‌شوند. در این برنامه از تجربه و مهارت افراد عضو برای بهبود شرایط محل زندگی‌شان نیز استفاده می‌شود.
ارزیابی‌ها نشان می‌دهد برای بسیاری داوطلبان، فعالیت در این نهاد به مهم‌ترین فعالیت معنابخش در زندگیشان بدل شده است. پروژه‌های محلی که به وسیله خود داوطلبان اجرا می‌شوند بسیار متنوع‌اند و به خود داوطلبان بستگی دارند. معمولاً این پروژه گستره‌ی وسیعی از فعالیت‌ها از بخش سلامت گرفته تا محیط زیست و آموزش و میراث فرهنگی را در برمی گیرد.

🔸«خبرنگاران سالمند» یک وب‌سایت خبری به آدرس seniorcorrespondent.com است که تمامی افراد فعال در آن سالمند هستند. کمپانی سیگنال هیل این برنامه را اجرایی کرده و هدف آن شنیده شدن صدای سالمندان و مطرح شدن وقایع از منظر این گروه است.
در برنامه‌های این وب‌سایت مسائل مرتبط با سالمندان بیشتر از سایر منابع خبری برجسته می‌شود و گزارشگران سالمند از اقصی نقاط جهان برای دیگران اطلاع‌رسانی می‌کنند. نکته مهم در این وب‌سایت این است که هدف گردانندگان، فراهم کردن رسانه‌ای است که برای همه‌ی سنین مفید بوده و بیش از آنکه به شکاف و تضاد توجه کند به دنبال روشنگری امور از منظر عقل و خرد باشد.
این وب‌سایت همواره تلاش می‌کند تا مشارکت افراد سالمند را برای به اشتراک گذاشتن تجربیات زندگی خود جلب کند و از این طریق به بهبود وضعیت زندگی این جمعیت کمک کند.

🔹منبع: ماهنامه‌ی «قلمرو رفاه»، شماره ۲۶، خرداد و تیر ۹۶، صفحه ۳۰ (بخشی از پرونده‌ی ویژه‌ی این شماره که در مورد سالمندان است)

رمضان، ماه اندیشه و محبت

بخش‌هایی از یکی از سخنرانی‌های امام موسی صدر به مناسبت فرارسیدن ماه رمضان

🔸بسم اللَّه الرحمن الرحیم. برادران مؤمن، بار دیگر ماه رمضان با شبهاى الهام‌ بخش، روزهاى سراسر پند، فضاى معطر، و خاطرات و درس هایش، در حالى که انسان را به سوى حزم و نظم و انضباط و استوارى فرا مى‌خواند، به ما روى آورده است.

بار دیگر روزه مى‌گیریم، شب‌ زنده ‌دارى مى ‌کنیم و شعایر دینى را بزرگ مى‌داریم و سرانجام با شادمانى و خشنودى عید را با هم جشن مى ‌گیریم سپس به زندگى عادى باز مى‌آییم و به همین ترتیب، سالها، یکى پس از دیگرى مى‌آیند و یادها و خاطرات ما بیشتر و بیشتر مى‌گردد. بیم آن مى‌رود که ماهِ رمضان به عادتِ بى‌روحى تبدیل شود که شعایرِ آن تنها عادتها و رسومى سرگرم ‌کننده باشد و از همه معانى اصلى و روح حقیقىِ خود تهى گردد. با یک نگاه گذرا در مى‌‌یابیم که این مصیبت، یعنى مصیبتى که روزه و رمضان به آن مبتلا شده‌اند، مصیبتى است که بر همه عبادات و مناسک دینى سایه افکنده است.

🔸اى دین ‌باوران، آیا در روزه ما آثارِ روزه و در نمازمان عروج و پرواز به ملکوت آسمانها را مى‌توان یافت؟ آیا در فطر و قربان جوهر و معانى این اعیاد را مى‌بینید؟ آیا همه ما به شعایرِ دینى عمل مى‌کنیم و از اماکن مقدسه تأثیر مى‌پذیریم؟ و آیا گستره معنایى را که در مسجد الاقصى و کلیساى قیامت براى امتِ ما به ودیعه نهاده شده، پیش از آن که با اشغال این دو فضاى مقدس ضربه بخوریم و حسرت و خسارتِ آنها را بچشیم، درک کرده بودیم؟

🔸اى خدا باوران، اگر ما در همه ساحتهاى وجودى و ابعاد حیات خویش، در خانه و بازار، محل کار و عبادت و در همه عرصه‌ها اندیشه دینى و تعالیم آن را تجربه کنیم، اگر حصار زندان را ببینیم و دینمان را که در معابد زندانى شده است آزاد کنیم و اجازه دهیم دین به همه قلمروهاى زندگى ما وارد شود و بایدها و نبایدها را تحقق بخشد و تأثیر بگذارد و جهت دهد، اگر به دین فرصتِ حضور و ظهور دهیم و اگر آن را محدود و کمرنگ نگردانیم و در عزلت و انزوا زندانى نکنیم، در آن صورت آثار و برکات این ثروت عظیم را در زندگانى و در ساختن تمدن خویش خواهیم یافت.

🔸در تجربه‌ی جدید، در این ماه مبارک و در فریضه روزه‌‌دارى باید عقل و دل خویش را با بدن‌هایمان به کار بگیریم. بر ما است که بیندیشیم و تأمل کنیم. باید، محبت بورزیم و به فکر دیگران باشیم. باید محبت و اندیشه را در عبادت روزه خود وارد نماییم. آرى، «یک ساعت تفکر از یک سال عبادت برتر است»، این سخن امام صادق است. امام صادق‌(ع) در جای دیگر فرمود: «آیا دین جز محبت است؟»این روزه‌ی زنده مایه نجات از آتش است و یکى از ارکان اسلام به شمار مى‌آید. چنین روزه‌اى ضیافت خداوند است و گرامیداشتِ انسان. این است شأن انسان و قَدرِ او.

🔸رمضان تنها با این اوصاف رمضانى است که فضایى ایجاد مى‌کند تا انسانى عزت‌مند و سرفراز پرورش یابد که فاتح مکه باشد و پیروزِ جنگِ بدر و سازنده تاریخ. این است رمضانى که ماهِ انس است و هنگامِ احساسِ آلامِ همنوعان، موسمِ به فراموشى سپردنِ کینه‌ها و الفتِ جامعه، توحیدِ کلمه و نزدیکى قلبها و برانگیختن دوباره امت. روزه ماه مبارک، با این اوصاف، نخستین گام است براى پایه ‌گذارى و ساختن تاریخ.

(برگرفته از کتاب «اخلاق روزه»، مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر)