چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟

(به مناسبت ۱۳ آبان – روز دانش‌آموز)

دانش‌آموز کیست؟ کودکی ساده‌دل که حفظ کردن کتاب‌های درسی تنها مسئولیت زندگی‌اش است؟ نوجوانی پر شر و شور که باید تأدیب شود و انضباط مدرسه را رعایت کند؟ دختر یا پسری که ورای آن‌چه والدینش و مدرسه به او آموخته‌اند، اندیشه و خواسته‌ای ندارد؟ انسانی نارس و ناتوان که در برابر خشونت و سختی هیچ اقدامی از او بر نمی‌آید؟

در روز دانش‌آموز، مروری می‌کنیم بر زندگی و فعالیت‌های چند کودک و نوجوان، که کوشش‌هایشان نشان می‌دهد آنان بسیار بیش از آن‌چه ما بزرگسالان اغلب می‌پنداریم، اشخاصی‌اند دارای توان تفکر، مسئولیت‌پذیری، همدلی، استقامت و تأثیرگذاری.

این تصویر، گابریلا آری‌یه‌تا، دختر ۱۳ ساله‌ی بولیویایی را در حال سخنرانی در سازمان ملل، در حضور سران کشورهای جهان نشان می‌دهد. در سال ۲۰۰۲، ۱۵۴ کودک از سراسر جهان گزارشی را با عنوان «جهانی شایسته‌ی ما بسازید» به سازمان ملل تقدیم کردند. آن‌ها در گزارش خود نوشتند: «ما جهانی می‌خواهیم شایسته‌ی کودکان؛ زیرا جهان شایسته‌ی ما، جهانی شایسته‌ی همه است».

***

آنیتا خوش‌واها، ۱۵ ساله، هند

«دختران آزادند همچون زنبورهای عسل پرواز کنند و زندگی‌شان را همچون عسل شیرین سازند.»

«در هند از دخترانی که در طبقات پایین جامعه متولد می‌شوند، انتظار می‌رود زندگی‌شان به چوپانی و یا ازدواج در سنین پایین و بچه‌ی زیاد به دنیا آوردن بگذرد – اما برای آنیتا خوش‌واها این پیش‌بینی درست نبود. آنیتا وقتی ۶ ساله بود، خیلی دلش می‌خواست به مدرسه برود و سرانجام با کمک معلم مدرسه، توانست والدینش را راضی به این کار کند.

پس از تحصیل رایگان در دوره‌ی ابتدایی، آنیتا شهریه‌ی مدرسه‌اش را از تدریس به کودکان دیگر و شاگردی نزد زنبوردارها به دست می‌آورد. آنیتا که در زنبورداری آموخته بود برای رسیدن به خواسته‌هایش، رنج و سختی را نیز تاب بیاورد، در ۱۵ سالگی جسورانه از ازدواج خودداری کرد. او چهار روز تظاهر به اعتصاب غذا کرد تا نهایتاً پدر و مادرش تسلیم انتخاب او شدند.

زنبورداری آرزوی آنیتا بود، اما عسل‌سازی کاری خطرناک بود و فقط برای مردها مناسب تلقی می‌شد. آنیتا از زنبور نمی‌ترسید. او یک سال پول‌هایش را جمع کرد تا توانست یک کندو با یک زنبور ملکه بخرد. وقتی کندو شروع به عسل دادن کرد، کندوی دوم را خرید. همه می‌گفتند آنیتا دیوانه شده است. وقتی زنبورها می‌گزیدندش، دیگران به او می‌خندیدند؛ اما وقتی کارش سودآور شد مردم دیگر سر به سرش نگذاشتند.

حالا حتی به او ملکه‌ی زنبور عسل نیز می‌گویند. بعد از چهار سال، آنیتا بیش از صد کندو داشت. دوچرخه خرید و در کالج ثبت نام کرد. موفقیت او در خانواده‌های دیگر این امید را به وجود آورد که زنبورداری کنند. در پوستری که سازمان یونیسف منتشر کرد، او را دختری نامیده‌اند که به رفع تعصب جنسیتی کمک کرده است و الهام‌بخش میلیون‌ها دختر هندی شده است. امروز، در دهکده‌ی آنیتا، تمام دختران به مدرسه می‌روند.

آنیتا می‌گوید: «رؤیاها با جادو به واقعیت تبدیل نمی‌شوند، بلکه این اتفاق با عرق ریختن، اراده و کار سخت رخ می‌دهد.»

***

امانوئل باگوال، ۱۴ ساله، فیلیپین

«اگر خواهانِ تغییر هستید، باید از درونِ خود آغاز کنید.»

کار با کودکان زاغه نشین مانیل، پایتخت فیلیپین
نوجوانانی که امید را هدیه می‌کنند

«به آموختن عشق بورزید تا متقابلاْ به شما عشق بورزد و شما را قادر سازد تا جهان‌تان را تغییر دهید.»

امانوئل وقتی کلاس هشتم بود، جمله‌ی بالا را از سخنرانی که میهمان مدرسه‌شان بود به گوش جان شنید. امانوئل که دوست داشت «ام» صدایش بزنند، می‌خواست درس بخواند، اما بچه‌های دیگر که مدرسه را ترک کرده و به دار و دسته‌های تبه‌کار پیوسته بودند، دستش می‌انداختند که مدرسه را ول کن و عضو دار و دسته‌ی ما بشو.

اینقدر اذیت و آزارش کردند که اِم چاره‌ای ندید جز اینکه عضو یکی از آن دار و دسته‌ها بشود. سخنران میهمان هم گفت که او هم وسوسه می‌شده که مدرسه را رها کند، اما به جایش تصمیم گرفته با کسانی که تهدیدش می‌کردند از راه درس خواندن بجنگد؛ او گفت از فقیر بودن خودش احساس شرمندگی می‌کرده، در زاغه‌ها و بزرگ شده، و برای این‌که چیزی پیدا کند در زباله‌ها می‌گشته است.

«ام» هم در فقر زندگی می‌کرد. وقتی ۹ سالش بود، ساعت ۳ صبح بیدار می‌شد تا کامیون را بشوید و در زباله‌ها می‌گشت تا چیزی پیدا کند و بفروشد. آخر هفته‌ها با چرخ‌دستی ذرت می‌فروخت تا خرج مدرسه‌اش را در بیاورد. بعد از مراسم سخنرانی، امانوئل جناب سخنران یعنی آقای مرنین مانالایسای را ملاقات کرد؛ همان کسی که باعث شد زندگیِ ام تغییر کند.

ام با اشتیاق به باشگاه او به نام «۸۵۸۶» ملحق شد و بعدتر به گروه «جمعیت نوجوانان پرشور» پیوست که در مناطق فقیرنشین برای کودکان غذا تهیه می‌کرد و کمک‌های اولیه‌ی پزشکی انجام می‌داد تا مانع از ملحق شدن آن‌ها به دارودسته‌های تبه‌کار، موادفروش و باندهای سرقت شود.

امانوئل با چرخ‌دستی‌اش کتاب و انواع لوازم مورد نیاز مدرسه را می‌برد که به درد آموزش ابتدایی کودکان می‌خورد. مدتی بعد، او مؤسسه‌ی «مراقب حقوق خودت باش!» را تأسیس کرد تا با آموزش والدین، مربیان و کودکان از وسعت چرخه‌ی سوءاستفاده و اذیت و آزار کودکان بکاهد.

حالا دیگر «ام» در جوانی‌اش به یک فعال شناخته شده در زمینه‌ی حقوق کودکان کار تبدیل شده و می‌کوشد تا شرایط تحصیل و زندگی خوب را برای کودکانی که همچون خود او شرایط دشواری دارند، فراهم کند. او برای تداوم کارش، در برابر رسومات و سنت‌های آسیب‌رسان و نیز در برابر تهدیدهای مالی و جانی ایستادگی کرده و می‌کند.

امانوئل باگوال در ۲۰ سالگی؛ زمانی که کاندید دریافت جایزه‌ی صلح نوبل گردید

***
شانِن کوستاچین، ۱۳ ساله، کانادا

کودکان بومیِ سرخ‌پوست در کانادا با تبعیض رو‌به‌رو هستند و حقوق‌شان نقض می‌شود. در مقایسه با کودکان غیربومی آمار ترک تحصیل، اعتیاد، مرگ و میرِ ناشی از بیماری و خودکشی کودکان بومی بیشتر است. فقر سبب می‌شود تا کودکان بیشتری در دارالتأدیب‌ها و نوانخانه‌ها تحت مراقبت قرار بگیرند. آلودگی و تغییرات آب و هوایی نیز تأثیر مخرب زیادی بر زندگی بومیانِ سراسر جهان دارد.

شانن کوستاچین، در حال سخنرانی روی پله‌های پارلمان و مجلس کانادا، سال ۲۰۰۸
شانن می‌گوید:
«از پیگیری آرزوهایتان نهراسید. تسلیم ناامیدی نشوید. ایستادگی کنید و از آن‌چه به آن اعتقاد دارید حرف بزنید.»

شانن کوستاچین، یکی از سرخپوستان بومیِ کاناداست که در ۱۳ سالگی، برای ایجاد مدرسه‌ای شایسته و کارآمد برای کودکان سرخ‌پوست تلاش می‌کرد.

***

«مدرسه، فرصتی است برای امیدها و رؤیاهای آینده. ما می‌خواهیم همان امید‌هایی را داشته باشیم که هر دانش‌آموز کاناداییِ دیگر دارد.»

شانن وقتی صدها تظاهرکننده را در محوطه‌ی چمن مجلس کانادا دید تنش لرزید. حضور دوستانش، خانواده‌اش و دیگران مشوقی بود تا صحبت‌هایش را ادامه بدهد. او وضعیت نابه‌سامان سازه‌های سیار مستقر در محل اسکان دورافتاده‌ی سرخ‌پوستان در «آتاواپکات» را توصیف کرد. «می‌خواهم برایتان بگویم چه حالی دارد وقتی هیچ‌وقت از شروع مدرسه خوشحال نشوید. سخت است وقتی همه‌ی همکلاسی‌هایشان سردشان است احساس رضایت کنید. وقتی در مدرسه امکاناتی مثل کتابخانه نداشته باشید، نمی‌توانید به‌راحتی فکر کنید که بعداً انسان مهمی خواهید شد.»

زمانی که مدرسه‌ی شانن با گازوییل آلوده شد، دولت موقتاً سازه‌های سیار برایشان آورده بود؛ اما هنگامی که برای سومین بار به قولشان برای ساختن یک مدرسه‌ی جدید عمل نکردند، شانن با کل همشاگردی‌های کلاس هشتمی‌اش از خیر گردش علمی سالانه‌ی خود گذشتند تا برای اعتراض به دولت به «اوتاوا» سفر کنند.

«امروز من ناراضی‌ام، چرا که مقامِ مسئول امور بومیان به من گفت که هیچ بودجه‌ای برای ساخت مدرسه‌ی جدید در کار نیست. حرفش را باور نکردم! وقتی ]برای خداحافظی[ دست دادیم، به او گفتم که بچه‌ها از خواسته‌هایشان دست نمی‌کشند.»

شانن فیلمی ساخت تا دانش‌آموزان را تشویق کند به دولت نامه بنویسند و خواستار همان حقوق و بودجه‌ای شوند که به سایر کودکان کانادایی اختصاص می‌یابد. این بزرگ‌ترین جنبش حقوقی کودکان در کانادا، دولت را مجبور کرد تا سرانجام به وعده‌اش عمل کند. اما شانن هرگز مدرسه‌ی جدیدش را ندید، او پیش از تولد ۱۶ سالگی‌اش در یک حادثه‌ی رانندگی در گذشت. حالا دوستانش کارزارِ عدالت آموزشی برای سرخ‌پوستان بومی کانادا را «رؤیای شانِن» نام نهاده‌اند. رؤیای شانن، هنوز دنبال می‌شود.

***

هانوول پارک، ۱۷ ساله، کره‌ی جنوبی

«من سه ساعت برای خواب وقت دارم. از ساعت ۲ تا ۵ صبح می‌خوابم. دو ساعت وقت مطالعه برای خودم دارم، و از ساعت ۹ تا ۵ عصر مدرسه می‌روم. وقتی از مدرسه به خانه بر می‌گردم، غذا می‌خورم و از ۶ عصر تا ۹ شب مطالعه‌ی آزاد دارم، یک درس اختصاصی از ۹ شب تا ۱۱ دارم و بعد هم دوباره از ساعت ۱۱ شب تا ۲ نیمه‌شب برای دل خودم مطالعه می‌کنم.» (پسری ۱۴ ساله از کره‌ی جنوبی)

بسیاری از خانواده‌ها به بچه‌هایشان فشار می‌آورند تا درس بخوانند و آن‌ها را از زندگی خوب، بازی گروهی و اوقات فراغت مفید محروم می‌کنند. دانش‌آموزان کره‌ی جنوبی بالاترین نمره‌های آزمون را در دنیا دارند، اما یکی از بالاترین نرخ‌های خودکشی نوجوانان در جهان را هم دارند.

علاوه بر این، قلدری، خشونت کلامی، طرد و تحقیر هم در محیط‌های رقابتی بیشتر واقع می‌شوند. داستان هانوول پارک، نمونه‌ای است در همین باره:

هانوول می‌گوید: بی‌دلیل سیلی خورده‌ام. روی صورتم یک جای زخم دارم و چشم‌هایم ضربه دیده است. یکی از بچه قلدرها وسایلم را دزدید و آن‌ها را فروخت. گنده‌لات‌ها صندلی‌ها را به سمت من انداختند و کوله‌پشتی‌ام را از پنجره به بیرون پرت کردند. آن‌ها با بدجنسی و غرض‌ورزی شایعاتی درمورد من پخش می‌کردند، پشت سرم حرف می‌زدند. من را توی کلاس نگه می‌داشتند و از بازی و فعالیت محرومم می‌کردند. به پدر و مادرم هم گفتم، اما آن‌ها قضیه را جدی نگرفتند. به مسئولان مدرسه هم گفتم، اما آن‌ها از من خواستند که سکوت کنم. رفتار این قلدرها و لات‌ها با من این‌قدر بد بود که سعی کردم از طبقه‌ی چهارم مدرسه جلوی چشم معلم‌ها بپرم پایین، اما پلیس آمد و جلویم را گرفت. مدتی در اتاقم در تاریکی و در وضعیتی عصبی ماندم. حالا هم دارم فیلم ویدیویی می‌سازم تا آگاهی مردم را نسبت به قلدری در مدرسه بالا ببرم به این امید که دیگران زجری را نکشند که من در ۶ سال سکوت کشیدم.

قلدری کردن آن‌قدر وحشتناک شده بود که می‌خواستم خودم را بکشم.

کارشناسان و متخصصان می‌گویند خشونت و خودکشی در مدارس کره‌ی جنوبی امری جدی و معمول است، و تاحدودی نتیجه‌ی برنامه‌های رقابتی مدارس است که صرفاً روی دست‌آوردهای درسی متمرکز می‌شود، به جای آن‌که روی شخصیت جامع و متعادل دانش‌آموز تأکید کنند. برای به دست آوردن موفقیت‌های درسی فشار زیادی روی نوجوانان است. نتیجه می‌تواند این باشد که آن‌ها در جمع پرخاشگرانه رفتار کنند و افراد ضعیف و بی‌دفاع گروه را هدف بگیرند.

هانوول می‌گوید: امیدوارم کسانی که از خشونت در مدرسه رنج می‌کشند آرزوهایشان به یادشان باشد و بفهمند که چیزهای خوب و زیبا هم در جهان وجود دارد.
و به علاوه، [بدانند که] کمک به دیگران کار بسیار روحیه‌بخشی است.

 

 

منبع:

مطالب این نوشتار عمدتاً از کتاب «حقوق ما: چگونه کودکان می‌توانند جهان را تغییر دهند؟» اقتباس شده‌اند. این کتاب، نوشته‌ی جانت ویلسون، به بررسی زندگی کودکانی می‌پردازد که برای احقاق حقوق خودشان یا کودکان دیگر، دست به کار شده‌اند.

این کتاب با ترجمه‌ی «لیلی برات زاده»، توسط «کتاب مریم (وابسته به نشر مرکز)» منتشر شده است.

در این نوشتار، برش‌های نقل شده از کتاب با رجوع به منابع دیگر تکمیل و بعضاً تصحیح شده‌اند.

بحران گرسنگی (به مناسبت روز جهانی غذا)

روز ۱۶ اکتبر  به عنوان «روز جهانی غذا» نام‌گذاری شده است. در نهایت شگفتی، هنوز از هر ۱۰ نفر در جهان، یک نفر از گرسنگی حاد رنج می‌برد [۱]، و اکنون دیگر بسیاری از ما می‌دانیم که مشکل را نه در کمبود منابع، بلکه در توزیع ناعادلانه باید جست.

این آمار تنها آمار مرتبط با گرسنگی‌های حاد است، حال آنکه گرسنگی و سوء تغذیه در شکل‌های خفیف‌تر نیز می‌تواند سبب بروز مشکلات جدی شود. تنها به عنوان یک مثال، کمبود مواد غذایی لازم و کافی در دوره‌ی بارداری می‌تواند اثری جدی بر سلامت مادر و کودک بگذارد.

به این ترتیب، خیل عظیمی از مردم را درگیر مسئله‌ی گرسنگی می‌یابیم، و بسیاری از این مردم در همسایگی ما، در کشور و شهر و گاه حتی در محله‌ی خود ما زندگی می‌کنند.

برای روبه‌رو شدن با این مسئله چه می‌توان کرد؟ قدم اول شاید، دانستن بیشتر در مورد مسئله و ابعاد آن و راه حل‌های محتمل است. مقاله‌ی زیر که در وب‌سایت «آیات» منتشر شده می‌تواند نقطه شروع خوبی برای مطالعه باشد [۲].

قدم بعد، که هنوز یک قدم قبل از اقدام مستقیم است، سخن گفتن درباره‌ی این مسئله است. هنوز هم فراوان‌اند افرادی که درباره‌ی ابعاد این مسئله و راهکارهای ممکن اطلاعات کافی ندارند. سخن گفتن از مسئله، آشکار کردن ابعاد ماجرا و درگیر کردن عده‌ای کثیر در حل مسئله ، و نیز تلاش برای اصلاح‌های ساختاری اولویتی جدی دارد.

 

پاورقی‌ها

[۱] UN News: Over 820 million people suffering from hunger. https://news.un.org/en/story/2019/07/1042411

[۲] آمارهای این مقاله کمی قدیمی هستند، اما بیان مسئله متناسب با وضعیت امروز ما و آموزنده است.

***

برشی از مقاله‌ی «بحران گرسنگی»

در نور ضعیف اتاق چیزی نمانده بود که سر من بخورد به ظرف بزرگی که خانواده فرانکو‌ چند سال قبل موقع بارندگی از سقف آویزان کرده بودند. در شهر مانتا به ندرت باران می‌بارد. با این که از آن سال به بعد باران نباریده‌ بود، آن ظرف‌ همچنان سر جایش بود و آماده بود که هر قطره معجزه آسای باران را بقاپد.

آن طرف اتاق، در داخل یک جعبه‌ی مقوایی– که ماریا‌ با خواهش از ما گرفته بود- دویلیتو‌ فرانکوی‌ سه ماهه قرار داشت. بدن نحیفش‌ غیر از پیراهنی نازک و پوسیده پوششی نداشت. از دیدن بچه پژمرده و مردنی به کلی مبهوت شدم. لپ‌های این بچه همراه نفس زدن‌های سختش‌ باد می‌کرد و گود می‌افتاد.

ماریا‌ گفت: «در دوره حاملگی مریض بودم و هیچ وقت خودم شیر نداشتم به بچه بدهم. مدتی بچه را پیش خواهر شوهرم فرستادم تا شیر بخورد ولی حالا دیگر پیش او هم نمی‌تواند برود.»

پرسیدم: «حالا چه غذایی به او می دهی؟»

– «ذرت».

با اشاره دست مرا به آشپزخانه برد. در آن جا، در کاسه‌ای که از کدو قلیانی‌ درست شده بود، نشاسته‌ی ذرت بود. در گوشه‌ی آشپزخانه دستش را توی پیت سر- بازی فرو کرد که حول و حوش‌ و بالای آن مگس‌ها در حال پرواز بودند و به من نشان داد که مایع شیر مانند را به چه نحو درست می‌کند. پیش خودم گفتم: حتی بچه‌ای که دارد از گرسنگی می‌میرد، تشخیص می‌دهد که بهتر است همچو آشغالی را نخورد.

ماریا‌ گفت: «بعضی وقت‌ها هم سعی می کنم بهش پلاتانو‌ بخورانم‌.» پلاتانو‌ را که نوعی موز است، اگر خشک کنی آرد بی‌خاصیتی از آن به دست می‌آید.

گفتم: «ولی ماریا‌! چیزی که بچه لازم دارد شیر است.»

سرش را تکان داد و شانه‌هایش را از استیصال‌ بالا انداخت. «پول ندارم شیر بخرم. هیچ کدام از بچه‌های من شیر نخورده‌اند.»

قرار شد فردا صبح دویلیتو‌ را به درمانگاه ببریم.

وقتی که سرم را خم کردم تا از در کوتاه کلبه بیرون بروم، «کوکیِ» دو ساله از گوشه اتاق پیدایش شد. خم شدم و بغلش کردم. خندید و دست‌های کوچکش را روی شانه‌هایم انداخت.از کلبه بیرون آمدم؛ حرف های دکتر لما‌ در ذهنم تکرار می‌شد: «…سوء‌تغذیه حاد لطمات دایمی و جبران ناپذیری بر جای می‌گذارد. این بچه‌ها از رشد و نمو جسمانی باز می‌مانند و جبران این نقیصه به هیچ روی میسر نیست. طفلْ کوتاه قامت، بلکه کوتوله باقی می‌ماند و تقریباً به‌طور یقین کم‌هوش می‌شود…»در مانتا‌ بیشتر اهالی کوتاه قامت‌اند!

دیدگانی برای نابینایان (نگاهی به زندگی لویی بریل از دریچه‌ی کتاب «پیروزی بر شب»)

نوشیدن جرعه‌ای آب

روزهایی که سر ماه باران نمی‌بارید و خورشید مثل کوره زرد رنگی در آسمان می‌سوخت، در شهر ترینیداد به دوران «خشکسالی بزرگ» معروف شد. در آن موقع، همه مردم منتظر بودند آسمان ببارد تا رودهای خشک، سیراب شود و زمین‌های داغ و خشک را آبیاری کند؛ اما از باران خبری نبود. خورشید، صبح زود در آسمان آبی ظاهر می‌شد و روستاییان، تمام روز چشم به آسمان می‌دوختند و نمی‌دانستند برای پارجینا – خدای باران- چه اتفاقی افتاده است. آنها به بیل‌ها و چارشاخ‌های خود تکیه می‌دادند و لباس‌هایشان را که از عرق خیس شده بود می‌چلاندند. هیچ امیدی به حاصل کار و زحمت خود نداشتند. وحشت‌زده فکر می‌کردند اگر به همین زودی باران نبارد، تمام مزرعه‌ها و دام‌هایشان از بین می‌رود و با خطر مرگ و گرسنگی روبه‌رو می‌شوند.

در دهکده کوچک لاس لوماس، مانکو در جالیز خود، لب‌های خشکیده‌اش را می‌لیسید و آستین خیسش را روی صورت سوخته‌اش می‌کشید. در گوشه دیگر مزرعه، صدای ماغ غمگین گاوی به گوش می‌رسید که همه‌جا را برای پیدا کردن علف، روی زمین ترک‌خورده بو می‌کشید؛ اما مزرعه به ویرانه‌ای تبدیل شده بود. درخت‌ها عریان بودند و پوست آنها از تنه جدا شده بود؛ انگار که مریض بودند. وقتی باد می‌وزید، با خود غم و اندوه می‌آورد؛ گویی گرما تمام لطافت آن را ربوده بود. با این همه، مانکو دکمه پیراهنش را باز می‌کرد تا باد داغ به سینه‌اش بخورد.

او مرد نیرومندی بود که به خاطر سال‌های زیادی که روی زمین کار کرده بود، چهره‌ای آفتاب‌سوخته داشت که به قهوه‌ای می‌زد. بازوانش کج بودند و پشتش حتی موقع صاف ایستادن هم قوز داشت. وقتی می‌خندید، دندان‌هایش که از مصرف تنباکو زرد شده بود، به چشم می‌خورد؛ اما مانکو، مدت‌ها بود نمی‌خندید. بادهای تند و سوزانی که از لاس لوماس می‌گذشتند، زمین‌های سرسبز را به علف‌های سوخته تبدیل کرده بودند. گاوها، از شدت گرما یکی یکی می‌مردند. آب کمی در دهکده پیدا می‌شد و از رودخانه‌ها هم جز گل و لای چیزی باقی نمانده بود. اگر کسی صبر و حوصله داشت، می‌توانست به زحمت یک سطل آب جمع کند؛ ولی باید آن را می‌جوشاند و کمی شکر به آن اضافه می‌کرد تا بشود آن را خورد.

گاهی که بچه‌ها می‌فهمیدند یک نفر برای آوردن آب به رودخانه رفته است، در جاده اصلی دهکده پرسه می‌زدند و بطری و کوزه کدوحلوایی به دست منتظر می‌ماندند تا از راه برسد. و همین که می‌رسید بر سرش می‌ریختند.

با این که به بچه‌ها گفته بودند قبل از خوردن آب اول آن را بجوشانند؛ با این همه، دو نفر از بچه‌های دهکده به خاطر خوردن آب رودخانه مرده بودند و جان عده زیاد دیگری هم در خطر بود. پدر و مادرشان آنقدر فقیر بودند که نمی‌توانستند آنها را در بیمارستان شهری که فقط بیست مایل با دهکده آنها فاصله داشت، بستری کنند.

مانکو، زیر سایه درخت انبه نشست و سعی کرد به همه چیز فکر کند. خشکسالی در چنین فصلی به این معنی بود که اگر باران می‌بارید، زمین‌ها برای دانه‌های غلات کاملاً آماده می‌شدند. او و همسرش، رانی، به سختی کار می‌کردند به این امید که پسرشان، سانی را به دانشگاه بفرستند.

رانی به مانکو می‌گفت: «ما مردم فقیر و بی‌سوادی هستیم. به زودی پیر می‌شویم و از دنیا می‌رویم. پس تنها چیزی که باید به آن فکر کنیم سرنوشت پسرمان است. او باید تحصیل کند و در شهر ترینیداد آدم مهمی شود.»

غروب‌ها که روستاییان دور هم می‌نشستند تا سیگاری بکشند و گپی بزنند، مانکو با غرور از پسرش تعریف می‌کرد و مطمئن بود او روزی وکیل و یا پزشک می‌شود. اما حال دیگر خوشبین بودن، کار مشکلی بود. دام‌ها از بین می‌رفتند و بازار پر شده بود از سیب زمینی. مانکو ساختمان بزرگی داشت که نمی توانست آن را بفروشد. نگاهی به دور و بر زمینش انداخت و سری تکان داد. دیگر حال کار کردن نداشت. چاقو، کج بیل، و کوزه خود را که نخی دور آن بسته بود، برداشت. آن را تکانی داد و در حالی که گلویش از تشنگی خشک شده بود، فهمید کوزه خالی است. قبلاً کمی آب توی آن بود؛ اما از شدت گرما بخار شده بود. لب‌هایش را لیسید و وسایلش را برداشت و آرام به طرف جاده پر پیچ و خمی که به کلبه‌اش می‌رسید، به راه افتاد.

رانی روی اجاقی که گوشه حیاط بود، غذا می‌پخت. سانی هم زیر درخت پویی (نوعی درخت بومی) نشسته بود. وقتی پدرش را دید، به طرف او دوید و با خوشحالی کوزه آب را چسبید. مانکو همیشه، وقتی از مزرعه برمی‌گشت، برای پسرش کمی آب می‌آورد. مانکو سرش را به علامت نه تکان داد. و از رانی پرسید: «امروز چه کسی برای آوردن آب به رودخانه رفته است؟»

رانی که دیگ را با قاشق چوبی بزرگی به هم می‌زد گفت: «فکر می‌کنم جاگروپ رفته باشد؛ اما هنوز برنگشته است.»

رانی در دیگ را گذاشت. به طرف مانکو برگشت و گفت: «فردا، برای آمدن باران، مراسم دعا داریم.»

فردا در لوس لوماس، جشن بزرگی برپا شد و مردم مشغول راز و نیاز با پاراجینا- خدای باران- شدند. دو روز بعد از این مراسم، مردی به نام رامپر ساد، در چاهی که هفته‌ها مشغول کندن آن بود، به آب رسید. این همان معجزه‌ای بود که مردم انتظارش را می‌کشیدند. آن روز همه سیراب شدند و رامپر ساد اجازه داد مردم یک سطل از آب چاه بردارند و به خانه‌هایشان ببرند. مانکو به سانی گفت: «نگاه کن! ببین نعمت خدا فقط از آسمان نمی‌بارد؛ بلکه از زیر زمین هم می‌جوشد.»

همسر رامپر ساد، زنی خودخواه و حیله‌گر بود. وقتی روستاییان سطل‌های خود را پر از آب می‌کردند، کنار کلبه ایستاده بود و آنها را تماشا می‌کرد. شب به شوهرش گفت: «تو مرد نادانی هستی که اجازه دادی مردم مجانی از چاه آب بردارند. آنها کلی پول توی خانه‌هایشان پنهان کرده‌اند و خیلی راحت می‌توانند بابت آب پول بدهند. بهتر است اطراف چاه سیم خاردار بکشی و شب‌ها یک سگ نگهبان برای چاه بگذاری تا کسی نتواند آب بدزدد. به مردم بگو وضعت آنقدر خوب نیست که بتوانی به آنها مجانی آب بدهی. برای هر سطل آب یک دلار و برای نصف سطل نیم شیلینگ بگیر. این جوری می‌توانیم ثروتمند شویم.»

وقتی رامپر ساد موضوع را به مردم گفت، همه ساکت بودند و در بهت و حیرت فرورفته بودند که چطور یک انسان وقتی می‌بیند تمام مردم در قحطی به سر می‌برند و تا به حال هم دو تا بچه از بی‌آبی مرده‌اند، می‌تواند چنین کاری کند؟

رامپر ساد یک تفنگ شکاری خرید و اعلام کرد: هر کس بی‌اجازه وارد ملک من شود، به او تیراندازی می‌کنم. دور چاه هم سیم خاردار کشید و شب‌ها هم سگی درنده را در نزدیک چاه به نگهبانی گذاشت.

ماه آوریل هم گذشت و از باران خبری نشد. اهالی لاس لوماس، مجبور شدند برای زنده ماندن، از رامپر ساد آب بخرند.

یک روز صبحی که مانکو از خواب بیدار شد، سراغ قوطی پول‌هایش رفت. فقط اندازه خریدن دو سطل آب پول داشتند. به رانی گفت: «اگر از آب فقط برای خوردن استفاده کنیم، چقدر طول می‌کشد تا دو سطل آب تمام شود.»

رانی با وحشت به شوهرش نگاه کرد و گفت: «یعنی فقط همین قدر پول مانده است؟»

مانکو سری تکان داد و به بیرون نگاه کرد. درخت پویی شکوفه کرده بود. مانکو آرام گفت: «خیلی وقت است باران نباریده است؛ این وضع نمی‌تواند ادامه داشته باشد. حتماً باران می‌آید، فقط نباید صبر و تحمل خودمان را از دست بدهیم.»

رانی آدم کم‌طاقتی نبود؛ اما تشنگی او را بی‌قرار کرده بود. خیلی زود دو سطل آب هم تمام شد و رانی فراموش کرد آب رودخانه را بجوشاند. بعد از آن که فنجانی از آن نوشید، متوجه اشتباه وحشتناک خود شد. ترسید موضوع را به مانکو بگوید و برای همین سکوت کرد.

روز بعد رانی نمی‌توانست از جایش بلند شود. از درد به خود می‌پیچید و از شدت تب هذیان می‌گفت. وقتی مانکو نشانه‌های تب را در او دید، وحشت کرد. سانی هم دلش می‌خواست هر کاری بکند تا حال مادرش بهتر شود و بتواند دوباره حرف بزند، بخندد و غذا بپزد.

رانی به خواب سبکی فرو رفت. شمد نازک و سفید رویش از شدت عرق خیس شده بود. سانی به پدر گفت: «دیگر پول نداریم؟»

مانکو سرش را به علامت نه بالا برد.

– هیچ پولی هم برای رفتن به دکتر و خرید دارو نداریم؟

مانکو باز هم سرش را تکان داد.

– چرا یک نفر مثل آقای رامپر ساد باید این همه آب داشته باشد و ما یک قطره هم نداشته باشیم؟ چرا نباید برویم و از او کمی آب بخواهیم؟

مانکو گفت: «چون چاه آب مال رامپر ساد است. توی زمین اوست و اگر دلش بخواهد، می‌تواند برای فروش آن پول بگیرد. ما نمی‌توانیم بی‌اجازه او از چاه آب برداریم. این کار، مثل دزدی است. سانی، تو هیچ‌وقت نباید دزدی کنی. این کار گناه خیلی بزرگی است. مهم نیست چه اتفاقی می‌افتد.»

پسرک دست‌هایش را در خاک نرم فرو برد و با اعتراض گفت: «اما این عادلانه نیست. اگر ما آب سالم داشته باشیم، حال مادر بهتر می‌شود؛ این طور نیست؟»

– بله پسرم. تو پیش مادرت بمان، من می‌روم تا شاید بتوانم کمی آب از رودخانه بیاورم.

سانی تمام روز در خانه نشست و به این موضوع فکر کرد. می‌خواست بفهمد چرا مادرش باید از بی‌آبی بمیرد؛ در حالی که در خانه همسایه‌شان چاهی پر از آب است.

دیروقت مانکو به خانه بازگشت. آب رودخانه تقریباً خشک شده بود. تنها باریکه آب کثیف در رودخانه جریان داشت. سانی ساکت و بداخلاق شده بود. کمی بعد بلند شد و رفت.

مانکو از این که تنها شده بود، خوشحال به نظر می‌رسید. نمی‌خواست سانی بداند پدرش تصمیم گرفته است شب با یک سطل و چند متر ریسمان از کلبه بیرون برود. برایش سخت بود برای سانی توضیح بدهد خیال دارد آبهای رامپر ساد را بدزدد؛ آن هم فقط به این دلیل که پای مرگ و زندگی در میان است.

مانکو با بی‌صبری منتظر شد تا رانی بخوابد؛ اما انگار رانی خیال نداشت پلک‌هایش را روی هم بگذارد. رانی به مانکو نگاهی کرد و پرسید: «هنوز باران نیامده؟»

مانکو دست‌های خود را روی پیشانی داغ رانی گذاشت و به آرامی گفت: «هنوز نه؛ اما توی آسمان ابر سیاه و بزرگی را در طرف مشرق دیدم.»

تب رانی بیشتر شد و شروع کرد به گفتن هذیان. مانکو نمی‌فهمید رانی چه می گوید. ناله‌هایش عجیب و غریب بود.

نیمه‌شب، رانی از هوش رفت. مانکو به صورت رانی نگاه کرد و از جایش بلند شد. تردید داشت. دلش نمی‌خواست رانی را تنها بگذارد اما باید نقشه‌اش را عملی می‌کرد. ممکن بود تا به خانه برگردد رانی بمیرد؛ اما چاره‌ای نبود. وقتی از خانه بیرون آمد، از این که قرص کامل ماه همه‌جا را روشن کرده بود، ناراحت شد. نگاهی به طرف شرق انداخت. وقتی فهمید ابرها با نسیم ملایمی به طرف دهکده حرکت می‌کنند، قلبش فروریخت. انگار حالا حالا طول می‌کشد تا ابرها به آن منطقه برسند. فکر کرد: شاید این طور باشد. شاید هم مسیر خود را تغییر دهند و به طرف غرب بروند؛ بی آن که حتی قطره‌ای باران ببارد.

مانکو از پشت کلبه، به طرف درخت‌ها رفت. ده دقیقه طول کشید تا نزدیک پرچینی که دورش سیم‌خاردار کشیده شده بود، برسد. در سایه درخت بمباکس۲بزرگ ایستاد. وقتی سایه‌ای را در آن طرف چاه -بیرون محوطه سیم‌خاردار- دید، به تنه درخت تکیه داد و نفسش را در سینه حبس کرد. آن سایه ایستاد و لحظه‌ای گوش داد و بعد از روی پرچین پرید. مانکو سعی کرد با دقت نگاه کند تا شاید بتواند آن سایه را بشناسد. اما ناگهان ابر روی ماه را پوشاند، نسیم خنکی وزید و تاریکی همه جا را فرا گرفت.

مانکو به آسمان نگاه کرد. بعد به پایین نگاهی انداخت. هنوز آن سایه کنار چاه بود و کمی دورتر از او، سگ نگهبان لم داده بود.

این کار ریسک بزرگی بود؛ حالا، با این اتفاق، دیگر نقشه‌اش بر باد رفته بود. حتی نمی‌توانست فریاد بزند. زیرا کوچک‌ترین صدا ممکن بود سگ را از خواب بیدار کند تا حساب دزد را برسد. اگر بر فرض هم کاری از دست سگ بر نمی‌آمد، رامپر ساد با تفنگ شکاری‌اش با دزد روبه‌رو می‌شد.

برای یک لحظه، دل مانکو ریخت. بوی مرگ را از نزدیک حس می‌کرد؛ هم برای خودش و هم برای آن سایه ناشناس. او احمق بود که اینجا آمده بود؛ اما به یاد رانی افتاد و از برگشتن منصرف شد. به یاد چهره بیمار و تب‌دار او افتاد. شاید با خوردن چند قطره آب، راحت‌تر می‌مرد. شاید هم عمری دوباره می‌یافت. تشنگی راه گلویش را بسته بود. بیچاره رانی! چقدر رنج می‌کشید.

مانکو متوجه شد یک سطل، آرام و بی‌صدا توی چاه افتاد؛ درست همان کاری که خودش می‌خواست بکند: خُب، حالا آن را با احتیاط بیرون بکش و خیلی آرام روی زمین بگذار. حالا زانو بزن و جرعه‌ای از آن بنوش تا حرارت و گرمی بدنت از بین برود. یالله دیگر. پس چرا آن سایه از آب سطل نمی‌نوشد؟ آخر منتظر چیست؟ مراقب باش. نباید کوچکترین صدایی بکنی؛ وگرنه، همه چیز خراب می‌شود. سرت را خم کن…

نور مهتاب از میان ابرها بیرون زد و همه‌جا را روشن کرد.

آن مرد سانی بود!

خدای من! مانکو قبل از اینکه بتواند فکری بکند فریاد زد: «پسرم!»

سگ در یک چشم بر هم زدن از جا پرید و با سرعت عجیبی به طرف سانی دوید. پیش از آن که سانی بتواند تکان بخورد، سگ کنار چاه رسید و گلوی او را به دندان گرفت.

مانکو که خونش به جوش آمده بود، روی پرچین پرید. لباس‌هایش پاره شده بود و از بدنش خون می‌آمد. دوید و با یک جست بلند خود را کنار چاه رساند و سعی کرد حیوان را از کنار پسرک بیچاره دور کند. سگ برگشت و درحالی که خُرناسه می‌کشید به طرف مهاجم تازه وارد حمله کرد.

در همین لحظه پای مانکو لیز خورد و به زمین افتاد. حس کرد دندان‌هایی در شانه‌اش فرو می‌روند، لبش را با شدت گاز گرفت تا فریاد نکشد. وقتی سانی جلو آمد، سگ کنار رفت. سانی دست‌هایش را دور گردن سگ حلقه کرد و با چنان نیرویی او را از کنار پدرش دور کرد که با حیوان روی زمین غلتید.

وقتی مانکو بلند شد، دستش به سطل آب گیر کرد و سطل آب با صدای بلندی واژگون شد. مانکو، نمی توانست تحمل کند زمین خشک و سوزان، آب ریخته شده را مثل اسفنجی می‌بلعد. به همین خاطر با عصبانیت سطل خالی را بلند کرد و با تمام قدرت بر سر سگ کوبید.

رامپر ساد در حالی که به طرف حیاط می‌دوید، دیوانه‌وار به هر سو تیراندازی می‌کرد و فریاد می‌کشید: «چه کسی می‌خواهد از چاه من آب بدزدد.»

– زود باش پسر. از روی پرچین بپر!

مانکو سطل را قاپید و به آن طرف پرچین پرت کرد و سانی را هم که موقع گذشتن به سیم خاردار گیر کرده بود به سلامت رد کرد و بعد بدن خسته و خون‌آلود خود را به آن طرف انداخت.

سانی دستش را زیر سر پدرش گذاشت و کمک کرد تا از روی زمین بلند شود. هر دو شروع به دویدن کردند.

صدای تیراندازی و نعره‌های رامپر ساد، تمام دهکده را از خواب بیدار کرده بود و همه به جنب و جوش افتادند. پدر و پسر، سطل را زیر انبوهی از بوته‌های خشک مخفی کردند و کمی صبر کردند تا اوضاع آرام شود. بعد به جمعیتی که جلوی کلبه رامپر ساد جمع شده بودند، پیوستند.

رامپر ساد از شدت خشم از خود بیخود شده بود. تهدید می‌کرد همه را به زندان می‌اندازد و با فریاد می‌گفت بالاخره کسی را که خیال دزدیدن آبهای او را داشته‌است، پیدا می‌کند.

جمعیت هم او را مسخره می‌کرد و می‌گفت: «دزد دیگر کیست؟ مگر می‌توانی او را بگیری؟ کار خوبی کرد. حقت را کف دستت گذاشت.»

سانی که محکم بازوی پدر را چسبیده بود، با شادی به شکست رامپر ساد می‌خندید؛ اما ناگهان سکوت و تاریکی همه‌جا را فراگرفت. تکه ابر بزرگ و سیاهی ماه را پوشاند. آسمان از ابر پر شده بود. باد، بوی رطوبت می‌داد. همه زانو زدند و به نیایش پرداختند. آسمان سیاه شد. انگار اصلاً ماه نبود. مردم دعا می‌کردند. مانکو به یاد رانی افتاد. آهسته پسرش را تکان داد و با سر به او اشاره کرد و هر دو دست در دست یکدیگر راه افتادند.

سانی نخستین قطره باران را حس کرد. قطره باران مثل الماسی در تاریکی، روی دستش می‌درخشید.

– پدر، ببین.

همین که مانکو نگاهی به پسرش انداخت، قطره دیگری روی صورتش چکید و بر گونه‌هایش غلتید. حالا دیگر باد تندتر می‌وزید و باران سیل‌آسا می‌بارید؛ اما ناگهان باد مثل آهی زودگذر از بین رفت. غرّش کوتاه در طرف مشرق و دیگر هیچ! همه‌جا ساکت شد. شاید خدای باران -پارجینا- سربه‌سر آدم‌ها گذاشته بود. شاید هم اصلاً نمی‌خواست باران ببارد.

کمی بعد، باران به همراه بادی که از شمال شرقی برخاسته بود، باریدن گرفت. اول چندان تند نبود؛ اما بعد از چند لحظه شدید شد. مردم دهان خود را باز کرده‌بودند و می‌خندیدند. قطره‌های باران به دهانشان می‌ریخت. شادمانه فریاد می‌زدند؛ گریه می‌کردند و می‌خندیدند.

وقتی مانکو کنار کلبه رسید، ناگهان بدنش لرزید. رو کرد به پسرش و گفت: «بهتر است تو همین جا بمانی. اول من به دیدن مادرت می‌روم.»

صورت پسرک از ترس در هم رفت. با اینکه سر تا پایش از باران خیس شده بود؛ رفت کنار حیاط و زیر درخت نشست.

مانکو هنوز در آستانه در کلبه بود که فریاد بلندی از ترس کشید. فکر کرد یک روح با صورتی به رنگ خاکستریِ روشن تلوتلوخوران به طرف او می‌آید. از ترس به دیوار چسبید و چشمانش را بست. این خیلی بی‌رحمی بود که ارواح، این طور او را آزار دهند. این روح رانی نبود. رانی در اتاق خوابیده بود.

– مانکو!

صدای رانی بود؛ اما انگار صدای او نبود.

– این صدای چیست؟ دارد باران می بارد؟

مانکو نمی‌توانست حرف بزند. آرام دست‌هایش را جلو برد و روی پیشانی رانی گذاشت. بدن رانی سرد بود. مانکو دستش را کنار کشید و بی‌اختیار شروع به لرزیدن کرد.

– مانکو! مانکو! کمی آب به من بده.

رانی بود که این حرف‌ها را می‌زد. ناگهان چیزی کف اتاق افتاد. آن، فنجان کوچکی بود که رانی توی دستش نگه داشته بود. رانی به طرف مانکو خزید و مانکو او را نگه داشت تا نیفتد. معجزه اتفاق افتاده بود. بدن رانی از شدت ضعف و سرما می‌لرزید؛ اما تبش قطع شده بود و هنوز زنده بود.

مانکو بریده بریده گفت: «البته که برایت آب می‌آورم.»

فنجانی را برداشت و به زیر باران -که حالا مثل سیل می‌بارید- دوید. سانی که می‌دید پدرش زیر این باران تند، بی‌حرکت ایستاده است، مات و مبهوت ماند. پدر پیراهنش را از تنش بیرون آورده بود و صورتش را به طرف آسمان بلند کرده بود. صورت مرد نیمه‌دیوانه‌ای بود که از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.

سانی نمی‌توانست بفهمد پدرش می‌خندد یا گریه می‌کند و گونه‌هایش از اشک خیس است یا از قطره‌های باران.

(برگرفته از کتاب داستان کلاه پشمی، ترجمه حسین سیّدی، انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، ۱۳۸۵)

رستگاری مشترک

معرفی مقاله‌‌ای با موضوع زندگی و اندیشه‌های پائولو فریره

«فریره روان‌شناسی است ـ البته بدون ظاهری رسمی و حرفه‌ای ـ که نظرات خود از زندگی، انسان و رشد را در بطن کار با مردم و توده‌های مردم در فقیرترین محله‌های برزیل و شیلی و گینه‌بیسائو به دست آورده است. او از آن‌‌جا که کار مستقیم و رو در رو با مردم داشت، و از آن‌جا که برای شناخت و درک آدم‌ها، رویی گشاده داشت، موفق شد شناختی عمیق و متفاوت از انسان به دست بیاورد. […]
او انسان را در بطن جامعه می‌بیند و از طریق حضور و مشارکت با سایر مردم در جامعه، به ارتقای خود و دیگران اقدام می‌کند.
انسانی که فریره معرفی می‌کند، برای آگاهی خود می‌کوشد، از موانع و محدودیت‌هایی که برای او ساخته‌اند عبور می‌کند، شک می‌کند و سکوت خود را می‌شکند.
انسان فریره، همان‌قدر که منتقد است، اهل گفت‌وشنود است؛ رؤیاپرداز است؛ خلق می‌کند و به زندگی و آینده امیدوار است.»

مقاله‌ی «رستگاری مشترک» – که در وب‌سایت آیات منتشر شده – با این مقدمه آغاز شده است و در ادامه به طور خلاصه به زندگی و اندیشه‌های پائولو فریره می‌پردازد.

در این مقاله پس از مروری بر سال‌شمار زندگی فریره، اندیشه‌های وی پیرامون انسان و جامعه مطرح می‌گردد.

فریره انسان‌ها را موجوداتی ناکامل می‌داند که یک «وظیفه‌ی هستی‌شناختی» برای کامل شدن، به عهده‌ی آن‌هاست. او انسان را موجودی آزاد می‌داند که باید برای باور کردن آزادی خود، تلاش کند. فریره آزادی را در معنای اصیل و عمیق آن، فرصت و شرایطی می‌داند که افراد بتوانند در آن استعدادها و توانایی‌های خود را شکوفا کنند. فریره از انسان به عنوان موجودی دگرگون‌ساز و خلاق یاد می‌کند.

از نظر فریره برای مبارزه با وضعیت ستمگرانه در یک جامعه، لازم است که «مبارزه با ستم» را هدف بگیریم، نه «مبارزه با ستمگر» را. او معتقد است بسیاری از انسان‌ها با نفسِ ستم مشکلی ندارند و فقط می‌خواهند ستمگر را کنار بزنند و خودشان تحت ستم نباشند، اما اگر دیگران زیر بار ستم زندگی کنند یا حتی خودشان بر دیگران مسلط شوند، اهمیت چندانی ندارد. از دیدگاه فریره، چنین افرادی آزادی واقعی را درک نمی‌کنند، چرا که از درون آزاد نشده‌اند. انسانی که از درون آزاد می‌شود، هیچ گونه ستمی را برای هیچ فردی نمی‌خواهد.

در فصل چهارم این مقاله به این جمله‌ی فریره پرداخته شده است که «آموزش، عملی سیاسی است». او معتقد است نظام آموزشی بی‌طرف وجود ندارد و فکر کردن درباره‌ی آموزش و پرورش بدون توجه به مسأله‌ی قدرت، غیر ممکن است. از منظر فریره در نظام آموزشی نیز باید از خود بپرسیم که به نفع چه کسی یا چه چیزی [یا چه جهان‌بینی‌ای] به آموزش می‌پردازیم؟

در این فصل به مهم‌ترین گام‌ها برای تبدیل آموزش سلطه‌گر به آموزش رهایی‌بخش از دیدگاه فریره اشاره شده است. گام‌هایی همچون آزاد کردن آموزش از تفکر بانکی (آرشیوی/ بایگانی)، اهمیت پرسش و گفت و شنود در آموزش، آگاهی به اینکه ما جهان را می‌سازیم، دادن تجربه و امکان انتخاب به کودکان.

در ادامه‌ی مقاله روش سوادآموزی فریره به عنوان نمونه‌ای اجرایی از رویکرد وی در آموزش مطرح شده است.

این مقاله می‌تواند راهنمایی مناسب برای والدین، معلمان، برنامه‌ریزانِ آموزشی و تمامی کسانی باشد که می‌خواهند به شکوفایی خود و دیگران یاری برسانند. در پایان مقاله نکات مهم دیدگاه فریره که می‌توانند به بازنگری در چشم‌اندازهای آموزشی و نیز در شیوه و محتوای تدریس یاری برساند گردآوری شده است.

این مقاله را از این آدرس دریافت نمایید.

 

چگونه معلمان می‌توانند به دانش‌آموزان کمک کنند تا صدایی در دنیای سیاست بیابند؟

 

متن سخنرانی «سیدنی چفی» (Sydney Chaffee) – برگرفته از وب‌سایت TED

(دریافت متن قابل چاپ به صورت PDF)

***

به نظرِ من، عدالت اجتماعی یک مفهوم ساده است: این که همه‌ی افراد در جامعه مستحقِ حقوقِ منصفانه و برابر، فرصت‌های یکسان و دسترسی برابر به منابع هستند. اما این مفهوم بحث‌برانگیز و مبهم شده است، زیرا ما صحبت کردن درباره‌ی اینکه تلاش برای عدالت اجتماعی دقیقاً چه شکلی دارد را متوقف کرده‌ایم.

هروقت از من خواسته می‌شود که درباره‌ی کارم یا اولویت‌هایم به عنوان یک معلم، صحبت کنم، من توضیح می‌دهم که معتقدم آموزش و پرورش می‌تواند وسیله‌ای برای عدالت اجتماعی باشد. اما چند ماه قبل، من وارد حساب توئیتر شدم – همانطور که همیشه می‌شوم – و مشاهده کردم که یک معلمِ همکار، در برابر این عقیده دچار مسأله شده است. او نوشته بود: «معلم‌ها، نباید مبارزانِ عدالت اجتماعی باشند، زیرا هدف آموزش و پرورش، آموزش دادن است.» و او استدلال خود را با گفتن این که «من مبحث خود را تدریس می‌کنم»، پایان داده بود. اما من این ساده‌سازی را نمی‌پذیرم، زیرا معلم‌ها فقط مباحث را آموزش نمی‌دهند، ما انسان‌ها را آموزش می‌دهیم.

زمانی که دانش‌آموزانِ ما وارد کلاس‌های ما می‌شوند، آن‌ها شخصیت‌هایشان را همراهِ خودشان می‌آورند. هرآنچه آن‌ها در کلاس‌های ما تجربه می‌کنند، در زمینه‌ی تاریخی محدود شده است، و اگر اصرار داشته باشیم که آموزش در خلاء اتفاق می‌افتد، به دانش‌آموزانمان صدمه وارد می‌کنیم. گویی به آن‌ها آموزش می‌دهیم که آموزش واقعاً اهمیت ندارد، زیرا به هرآن‌چه در اطراف آن‌ها در حال رخ دادن است، مرتبط نیست!

و چه چیزی در اطراف آن‌ها در حال روی‌دادن است؟ خب، یک مورد نژادپرستی است. بر‌اساس نتایجِ آزمایش IAT[۱]، به طور کلی ۸۸ درصد از مردم سفیدپوست در برابر مردمِ سیاه‌پوست تعصباتِ ناخودآگاه دارند، با اعتقاد به اینکه آن‌ها کم‌هوش‌تر، تنبل‌تر و خطرناک‌تر از سفیدها هستند. و این فقط یک نمونه‌ی بنیادی از اثرات مخربِ نژادپرستیِ تاریخی و سیستماتیکِ کشور ماست. برای شواهدِ بیشتر، ما می‌توانیم به آمار زندانی‌ها نگاه کنیم؛ می‌توانیم به آمار خشونت پلیس علیه مردم سیاه‌پوست بنگریم؛ می‌توانیم به شکافِ فرصتِ آموزش نگاه کنیم – پس بله، عدالت اجتماعی به مدارسِ ما تعلق دارد. عدالتِ اجتماعی باید بخشی از مأموریت هر مدرسه و هر معلمی در آمریکا باشد، اگر خواستار این هستیم که «آزادی و عدالت برای همه» چیزی بیش از یک شعار باشد … زیرا مدارس برای اینکه دانش‌آموزان به شهروندانی فعال تبدیل شوند و مهارت‌ها و ابزارهایی که برای تغییر جهان نیاز دارند را به دست آورند، حیاتی هستند.

اما آن مهارت‌ها چیست؟ خب، اینجا یک راز هست: بسیاری از مهارت‌هایی که مردم برای دست زدن به انواع اقداماتی که به عدالت منجر می‌شود احتیاج دارند، در‌حالِ حاضر در برنامه‌ی کاری مدارس قرار دارند. اما موضوعاتی مانند حلِ مسأله، تفکرِ انتقادی، همکاری، پشتکار – هیچ یک به‌خودیِ خود انقلابی نیستند. بنابراین، باید آن‌ها را با تواناییِ درکِ تاریخ، نه به عنوان یک روایت راکد و عینیِ مورد توافق همگان، بلکه به عنوان مجموعه‌ای از وقایعِ درهم‌آمیخته که می‌تواند تفاسیر بی‌شماری می‌تواند وجود داشته باشد ترکیب کرد. اگر به جای اینکه فقط تاریخ را «تدریس کنیم»، همراه با دانش‌آموزان‌مان به کاوش و اکتشاف در تاریخ بپردازیم، به آن‌ها کمک خواهیم کرد تا بفهمند تاریخ امری پویا و در جریان، و در اتصال با جنبش‌هایی است که امروزه برای به پا کردن عدالت رخ می‌دهد. ما به آن‌ها کمک می‌کنیم تا خودشان را به عنوان بازیکنان بالقوه ببینند، درون یک تاریخ زنده.

پس این‌ها مهارت‌هایی هستند که من درباره‌شان در حال صحبت هستم، وقتی می‌گویم آموزش رسمی می‌تواند همان جایی باشد که بچه‌ها یاد می‌گیرند چگونه برای عدالت تلاش کنند. اما شاید علتِ این که منتقدِ توئیتر من از این ایده خوشش نمی‌آمد، این بود که او با تعریف من از عدالت موافق نیست. خب، شاید او و من به لحاظ سیاسی هیچ وقت رو در رو نشویم؛ اما مسئله این‌جاست: هدف ما تشویقِ دانش‌آموزان به بیانِ نظراتشان است، نه مجبور کردنشان به موافقت با ما، درنتیجه این واقعاً مهم نیست که او و من موافق باشیم. چیزی که مهم است این است که به دانش آموزان کمک کنیم تا آن گفتگوها را با یکدیگر داشته باشند. و این موضوع به این معناست که ما به عنوان بزرگسالان، نیاز داریم که یاد بگیریم چگونه تسهیل‌کننده‌های مؤثری بشویم برای فعالیت‌های دانش آموزانمان. ما باید به آن‌ها کمک کنیم تا بیاموزند چگونه گفتگوهایی واقعاً ماهرانه داشته باشند، ما باید آنها را در معرض اندیشه‌های گوناگون قرار دهیم، و به آن‌ها کمک کنیم تا ببینند چگونه آن‌چه در مدرسه می‌آموزند با جهان بیرون ارتباط دارد.

این‌جا یک مثال از چنین آموزشی است. هرساله، دانش‌آموزانِ من تاریخچه‌ی آپارتاید در آفریقای جنوبی را به عنوانِ یک موردِ مطالعاتی از بی‌عدالتی، مطالعه می‌کنند. برای افرادی از شما که نمی‌دانند، آپارتاید یک سیستمِ نژادپرستی وحشیانه بود، و دولتِ سفیدپوستان در آفریقای جنوبی قوانینِ نژادپرستانه را تحمیل کرد تا رنگین‌پوستان را سرکوب کند و اگر شما در برابر آن قوانین مقاومت می‌کردید، متحمل خطر زندانی شدن، خشونت یا مرگ می‌شدید. در سراسر جهان، دولت‌های سایرِ کشورها، از جمله دولتِ ما در ایالات متحده، درباره‌ی تحریم آفریقای جنوبی مردد بودند، زیرا…خب… ما از منابعِ آن بهره می‌بردیم. پس در سال ۱۹۷۶، دولتِ آفریقای جنوبی قانون جدیدی تصویب کرد. که همه‌ی دانش‌آموزان در آفریقای جنوبی را ملزم می‌کرد که به زبان آفریکانس درس بخوانند، که یک زبان سفیدپوستی بود، و بسیاری از اهالیِ سیاه‌پوستِ جنوب آفریقا به آن زبان، به عنوان زبانِ غاصبان، اشاره می‌کردند. پس تعجب‌آور نبود که دانش‌آموزانِ رنگین‌پوست دربرابر این قانون خشمگین شوند. تا آن زمان، آنها به مدارس تفکیک شده می‌رفتند و با کلاس‌هایی پرازدحام، کمبود منابع و صراحتاً یک برنامه‌ی درسی نژادپرستانه روبرو بودند، و اکنون به آن‌ها گفته می‌شد که به زبانی که نه خودشان و نه معلمانشان صحبت می‌کردند آموزش ببینند. در صبح ۱۶ جولای سال ۱۹۷۶، هزاران کودک از شهرستان سواتو از مدارس خارج شدند و بطورِ مسالمت‌آمیز در خیابان‌ها برای اعتراض به قانون، راهپیمایی کردند. در یک تقاطع، آن‌ها با پلیس مواجه شدند، و هنگامی که دانش‌آموزان نپذیرفتند که به عقب برگردند، افسرانِ پلیس سگ‌ها را به سمت آن‌ها حمله‌ور کردند… و بر روی آن‌ها آتش گشودند… و قیامِ سواتو در فاجعه پایان یافت.

آپارتاید به خودی خود تا حدود ۲۰ سال پایان نپذیرفت، اما فعالیتِ آن کودکان در سواتو به طرزی شگرف نحوه‌ی نگاهِ جهان به آن‌چه در آفریقای جنوبی در حال رخ دادن بود را عوض کرد. رسانه‌های خبریِ سراسر جهان این عکس را از هکتور پیترسونِ ۱۳ ساله منتشر کردند، که یکی از اولین افرادی بود که توسط پلیس در سواتو کشته شد، و دیگر تقریباً غیرممکن بود که وحشی‌گریِ رژیم آپارتاید نادیده گرفته شود.

نتیجه تصویری برای ‪hector peterson photo‬‏

در ماه‌ها و سال‌های پس از قیام سواتو، کشور‌های بیشتر و بیشتری فشار سیاسی و اقتصادی را بر دولت آفریقای جنوبی اعمال کردند تا آپارتاید را پایان دهد، و این به طور گسترده به دلیل فعالیتِ آن دانش آموزان در سواتو بود. پس هر سال دانش‌آموزان من درباره‌اش می‌آموزند. و همواره، آن‌ها شروع به ترسیمِ اتصالاتی بین آن کودکان در سواتو و خودشان می‌کنند. و آن‌ها شروع به پرسیدن از خودشان می‌کنند که چه نوع قدرتِ سیاسی و مأموریتی دارند؟ آن‌ها از خود می‌پرسند آیا هرگز ممکن است دلیلی وجود داشته باشد که آن‌ها زندگیِ خود را به خطر بیندازند تا نسلِ آینده بتواند در جهانی عادلانه‌تر زندگی کند؟ و سوال دیگری که به نظر من بیشترین عمق را دارد: در هر سال، آن‌ها از خود می‌پرسند آیا بزرگترها هرگز به صدایشان گوش خواهند داد؟

چند سالِ قبل، مدیرِ من یک ایمیل ناشناس از یکی از دانش‌آموزانمان دریافت کرد، که به او اطلاع می‌داد در روز بعد، دانش‌آموزان قصد دارند از مدرسه خارج شوند. این درپیِ مرگ «مایکل براون» در شهر فرگوسنِ ایالت میزوری بود، و دانش‌آموزان قصد داشتند که به اعتصاب و راهپیمایی در حمایت از جنبشِ مساله‌ی سیاه‌پوستان بپیوندند. در این مرحله، کارکنانِ مدرسه باید یک تصمیم می‌گرفتند: آیا ما از اختیار و قدرت خود در راستای تلاش برای کنترل دانش‌آموزان استفاده می‌کنیم و آن‌ها را از رفتن منع می‌کنیم، یا از آن‌ها – وقتی که اصولِ عدالت اجتماعی را که خود ما از سال نهم در مدرسه به آنها آموخته‌ایم به عمل گذاشته‌اند – حمایت می‌کنیم؟

در صبح روز بعد، بچه‌ها مدرسه را یک‌مرتبه ترک کردند و درعلفزار جمع شدند. و یکی از سال‌بالایی‌ها بالای یک میزِ پیک‌نیک پرید و انتظارات امنیتی را مرور کرد، و بچه‌های کوچکتر آن را جدی گرفتند. و ما به عنوان معلم‌ها و کارکنان به آن‌ها گفتیم، «خیلی خب، مراقب باشید،» و آن‌ها را درحالی که راهپیمایی می‌کردند، تماشا می‌کردیم. بچه‌هایی که آن بعد‌از‌ظهر انتخاب کرده بودند که در کلاس بمانند، درباره‌ی مزیت‌های تظاهرات بحث کردند، آن‌ها درباره‌ی تاریخ مساله‌ی جنبش سیاهپوستان صحبت کردند، و همانطور که برنامه‌ریزی شده بود به کلاس‌ها رفتند. و آن‌هایی که انتخاب کرده بودند به بیرون بروند، در یک راهپیماییِ دانش‌آموزیِ سراسری شرکت کردند و صدای جمعیِ خود را برای عدالت بلند کردند.

مهم نیست که دانش‌آموزان کجا را برای گذراندن بعد‌از‌ظهر انتخاب کردند، بچه‌های ما آن روز چیز‌های باارزشی آموختند. آن‌ها آموختند که بزرگتر‌ها از آن‌ها در زندگی‌شان حمایت می‌کنند – حتی زمانی که برای امنیتِ آن‌ها نگران بودیم. و آن‌ها آموختند که به ما احتیاج ندارند تا به آن‌ها بگوییم چگونه و کجا یا حتی چرا اعتصاب کنند. آن‌ها آموختند که اعضای یک اجتماع از مردمی جوان‌اند، با چشم‌اندازی مشترک از جامعه‌ای عادلانه‌تر، و آن‌ها آموختند که درون آن اجتماع قدرت دارند. آن‌ها یاد گرفتند که اتفاقاتی مانند قیام سواتو تاریخی قدیمی نیست، و این اتفاقات لزوماً نباید با یک تراژدی به پایان برسند. و این همان چیزی است که می‌تواند آموزش و پرورش را به ابزاری برای عدالت اجتماعی تبدیل کند.

و نکته این‌جاست: کودکانِ ما برای چنین کاری آمادگی دارند. در سال ۲۰۱۵، تازه‌واردانِ ورودی کالج مورد بررسی قرار گرفتند، و ۵/۸ درصد از آن‌ها گفتند که «احتمال خیلی زیادی وجود دارد» که آنها در طول تحصیل در کالج در یک تظاهرات شرکت کنند. این ممکن است خیلی تأثیرگذار به نظر نرسد، اما این را در نظر بگیرید که این بزرگترین شمارِ دانش آموزان از سال ۱۹۶۷ است که چنین اعتقادی را بیان کرده‌اند. و ۷۵ درصد از آن‌ها گفتند که کمک به مردمی که دچار مشکل هستند یک هدفِ «خیلی مهم» یا «کاملاً ضروری» برای آن‌ها است. دوباره، بیشترین تعدادی از مردم که چنین چیزی را از اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ میلادی اذعان داشته‌اند.

تحقیقات به ما نشان می‌دهد که حاصل شدن کار برای عدالت از مهارت‌هایی که پیش‌تر درباره‌شان صحبت کردم، مسیری یک‌طرفه نیست – بلکه یک مسیر دو طرفه است. کار کردن برای عدالت، مشارکت در یک فعالیت، به دانش‌آموزان کمک می‌کند که مهارت‌هایی مانند رهبری و تفکر انتقادی را در خود شکل دهند، و این به‌طورِ مثبت با مشارکت سیاسی و مشارکتِ مدنی‌شان و تعهدشان به اجتماع در ادامه‌ی زندگی، هم‌بستگی پیدا می‌کند. به بیانی دیگر، دانش‌آموزان دارند به ما می‌گویند که عدالت اجتماعی برای آن‌ها اهمیت دارد، و محققان به ما می‌گویند که این مساله به دانش‌آموزان کمک می‌کند تا یاد بگیرند. پس اکنون این به ما بستگی دارد که گوش کنیم، و این ممکن است آسان نباشد.

در سال ۱۹۷۶، یکی از آن کودکانی که در قیام سواتو شرکت کرده بود،گفت که این رویداد، تمایزِ بین دانش‌آموزان سیاه‌پوست و خانواده‌هایشان را نمایش داد. زیرا خانواده‌های آن‌ها تحتِ آپارتاید رشد کرده بودند، و از میزانِ خطرِ اعتراض کردن آگاهی داشتند. آن‌ها می‌خواستند که فرزندانشان کنار بکشند و ایمن بمانند. وقتی که بچه‌های ما هم هشدار دادند که راهپیمایی می‌کنند، بسیاری از بزرگسالان در اجتماعِ ما نیز واقعاً مخالف بودند. برخی از ما نگرانِ این بودیم که آن‌ها ممکن است با خشونت مواجه شوند. عده‌ای هم نگران بودند که ممکن است آن‌ها راهپیمایی کنند در حالی که حقیقتاً نمی‌دانند برای چه در حال اعتراضند. و برخی، از جمله خانواده‌های برخی دانش‌آموزان، واقعاً عصبانی بودند که مدرسه تلاشِ بیشتری برای باز داشتن آنها به کار نبرده. همه‌ی آن ترس‌هایی که بزرگتر‌ها در رابطه با رخ دادن خطا‌هایی در این مسیر دارند، تمامِ آن ترس‌ها کاملاً بامعنی است. اما علی‌رغم آن ترس‌ها، ما موظفیم به دانش‌آموزانمان ثابت کنیم که به صدای آن‌ها گوش خواهیم داد و آن‌ها قدرتِ اثرگذاری دارند. این وظیفه‌ی ماست که دانش‌آموزان را با ابزار و مهارت‌هایی که احتیاج دارند تجهیز کنیم تا بتوانند برای به دست آمدن جهانی عادلانه‌تر پافشاری کنند – و سپس گاهی، از سر راهشان کنار برویم، و به آن‌ها اجازه دهیم آن مهارت‌ها را روی مسائلی که برایشان حائزِ اهمیت است به کار گیرند.

زندگی کردن با این دیدگاه، مستلزم این است که انعطاف‌پذیر باشیم، و نیز مستلزم این است که خلاق باشیم. این مسئله مستلزم این است که به اندازه‌ی کافی شجاع باشیم تا رو در روی کسانی بایستیم که سعی می‌کنند ساکت باشند یا صدای مخالفان را محکوم کنند. و سخت‌تر از همه، این مسئله محتاجِ پذیرفتنِ این حقیقت خواهد بود که گاهی ما همان افرادی خواهیم بود که دانش‌آموزانمان علیه‌شان شورش می‌کنند!

گاهی دانش‌آموزان تلاش دارند به ما نشان دهند که از چه طریق‌هایی سیستم‌ها‌یی که خودمان ایجاد کرده‌ایم، یا در آنها سهیم هستیم، در تولید نابرابری نقش دارد. البته اینکه آن‌ها ما را تحت فشارِ بازخواست درباره‌ی مقاصد و عقایدمان بگذارند ناراحت‌کننده و دردناک است. اما اگر روش فکر کردنمان درباره‌ی سرکشی بچه‌هایمان را تغییر دهیم چه؟ وقتی فرزندانمان «شورش می‌کنند» – وقتی آن‌ها متفکرانه عقاید را یا کارهایمان زیر سؤال می‌برند، چه می‌شود اگر این را نشانه‌ای از این بگیریم که مسیر درست را رفته‌ایم، و آنها در حال رسیدن به رهایی هستند؟ می‌دانم، قضیه می‌تواند ساده‌تر باشد اگر مهارت‌های تفکر انتقادیِ آن‌ها، در راه‌های آسان‌تری آشکار شود – در مقالاتشان یا آزمون‌های استاندارد – متوجهِ این مطلب هستم – اما آسایش و عدالت اغلب توأم نیستند. و هنگامی‌که کودکانِ ما می‌آموزند که درباره‌ی جهانِ اطرافشان منتقدانه فکر کنند، آن‌ها به نوعی شهروندانِ متعهد تبدیل می‌شوند که بی‌عدالتی را هر جا که مشاهده کنند، تشخیص می‌دهند و زیر سوال می‌برند و سعی کنند کاری درباره‌ی آن انجام دهند.

استقبال از شورش در مدارس، به برخی از تجدید نظرها در این زمینه که تدریس و یادگیری چگونه باید به نظر برسد نیاز دارد، چرا که این تصورِ غلط وجود دارد که اگر به دانش آموزان هر فضای حرکتی را بدهیم، آن‌ها ما را لگدکوب خواهند کرد و در کلاس‌های درس و در ساعت غذا هرج و مرج کامل حکم‌فرما خواهد بود. اگر انتظار داشته باشیم بچه‌ها با سکوت بنشینند و منفعلانه دانشِ ما را دریافت کنند، صدای آنها تحمل‌ناپذیر به نظر خواهد رسید. اما اگر ما قبول کنیم که یادگیری گاهی اوقات آشفته است، و اینکه گاه یادگیری مستلزم فرصت‌هایی برای بارش فکری و به هم ریختن و تلاش‌های مکرر است، و اینکه خود کودکانمان آشوب را دوست ندارند و وقتی که به مدرسه می‌آیند می‌خواهند یاد بگیرند، آنگاه می‌توانیم مدارس را برای تسهیل این نوع یادگیری مهیا کنیم.

پس لطفاً برای یک ثانیه چشمانتان را ببندید و مدارسی را تصور کنید که در آن‌ها معلمان شریک فکری هستند، در‌حالی که اجازه می‌دهند دانش‌آموزان با مسائل پیچیده و سخت دست و پنجه نرم کنند و لزوماً به آن‌ها پاسخ‌های درست نمی‌دهند. مدارسی را تصور کنید که ما به دانش‌آموزان اجازه‌ی انتخاب کردن می‌دهیم – یعنی به اندازه‌ی کافی به آن‌ها اعتماد داریم که این کار را انجام دهند و به آن‌ها اجازه می‌دهیم که تبعاتِ انتخاب‌هایشان را تجربه کنند. مدارسی را تصور کنید که به دانش‌آموزان اجازه می‌دهیم انسان باشند، با تمامِ آشفتگی و عدم قطعیتی که همراه آن است.

هرچه اندکی پیش تصور کردید، افسانه نیست، به طرز غیرواقع‌بینانه‌ای ایده‌آل‌گرایانه نیست، زیرا معلمانِ سراسر جهان هم اکنون در حال هل دادن مرزهای آن‌چه آموزش و یادگیری ممکن است به نظر برسد هستند، با نتایجی خارق‌العاده برای کودکان. آن‌ها در حال انجام این کار در تمامی انواع مدارس هستند؛ و تعدادِ بی‌شماری از معلم وجود دارد که می‌خواهند در زمینه‌ی کمک به دانش‌آموزان در مسیری که صحیح‌تر، تعهدساز و توانمندکننده‌تر است بهتر عمل کنند.

من اخیراً کتابی می‌خواندم، که نامش «دانش‌آموزان در حالِ نگاه کردن‌اند» بود، و نوشته‌ی تد و نانسی سیزِر بود. در این کتاب، آن‌ها می‌گفتند که کارِ آموزش اغلب به عنوان یک سری اسامی توصیف می‌شود، مانند «احترام»، «صداقت»، «درستی». و آن‌ها می‌گویند این اسامی واقعاً چشم‌گیر به نظر می‌رسند، اما اغلب، حقیقتاً مشخص نیست که در عمل چه معنایی داشته باشند. اما «فعل»‌ها، طبقِ گفته‌ی آن‌ها، «فعال هستند، نه سهل‌گیرانه، بلکه به تداومی پایدار احتیاج دارند.» فعل‌ها، ساختمان نیستند، بلکه موتور هستند. و همانطور که من آن را خواندم، متعجب شدم که: چگونه ما معلمان می‌توانیم عدالت را به یک موتور برای پیشبرد اهداف مبدل کنیم ؟ شکل «فعل»گونه‌ی عدالت چیست؟ من فکر می‌کنم باید پاسخی باشد که بتواند در کلماتِ کرنل وست[۲] یافت شود، که این سخنِ معروف را گفته که «عدالت، همانا تجسم عشق در عرصه‌ی عمومی است.»[۳] و تمامِ معلمانِ انگلیسیِ تیزبین جمع می‌دانند که عشق می‌تواند هم اسم و هم فعل باشد.

مدرسه باید وسیع‌تر باشد. آموزش چیزی بیش از «من مبحث خود را تدریس می‌کنم» است. مدرسه باید جایی برای آموزش مردم باشد تا جهان را به شکل بهتری تغییر دهند. اگر ما به این موضوع معتقد باشیم، پس آموزش همیشه یک فعالیت سیاسی است. ما نمی‌توانیم از قدرت دانش‌آموزان‌مان بهراسیم. قدرتشان به آن‌ها کمک خواهد کرد که فردا را بهتر بسازند. اما پیش از آن‌که آن‌ها قادر به انجام چنین کاری باشند، باید امروز به آن‌ها فرصت تمرین بدهیم، و این تمرین باید از مدارس ما شروع شود. از شما خیلی ممنونم.

 

 

  1. Implicit association test
  2. Cornel West
  3. Justice is what love looks like in public

آموزش رایگان چگونه رنگ باخت؟

معرفی دو مقاله‌ از شماره‌ی ۴۰ ماهنامه‌ی قلمرو رفاه

آموزش رایگان یکی از اصول قانون اساسی به عنوان حقوق اجتماعی شهروندان است. اما در دهه‌های اخیر این اصل به طور کامل اجرا نشده و همچنانکه از تعداد مدارس دولتی و رایگان کاسته می‌شود شاهد افزایش مراکز آموزشی پولی هستیم.

این روند از چه زمانی شروع شد؟ اجراکنندگان آن چه استدلال‌هایی دارند و بازندگان اصلی این عرصه چه کسانی‌اند؟

آیا می‌دانستید؟

  • براساس سرشماری سال ۹۵، از ۵۵ میلیون نفر جمعیت بالای ۲۰ سال کشور، حدود ۴۸ تا ۴۹ درصد تحصیلاتی کمتر از سیکل دارند و اگر جمعیت زیر دیپلم را هم به این آمار اضافه کنیم، این رقم حدود ۵۳ تا ۵۴ درصد می‌شود.

در شماره‌ی ۴۰ ماهنامه‌ی قلمرو رفاه (با عنوان اصلی «نگران عدالت اجتماعی باشیم») دو مقاله به روند خصوصی‌سازی آموزش در ایران اختصاص یافته است.
این مقاله‌ها که در بخش «آموزش» نشریه چاپ شده‌اند، بستر قانونی خصوصی‌سازی آموزش در ایران را بررسی نموده و پیامدهای آن را مطرح می‌نمایند.

مقاله‌ی اول که توسط «خسرو صادقی بروجنی» نوشته شده است با این مقدمه آغاز می‌شود:

«با شروع مهر ماه، دغدغه پرداخت شهریه و هزینه‌های آموزشی، یکی از نگرانی‌های عمده‌ی خانواده‌های طبقات متوسط و پایین است. اگر تا چند دهه گذشته آموزش از دبستان تا دانشگاه به صورت دولتی و رایگان بود، اما این روند به مرور جای خود را به شکل‌های مختلفی داد که تضعیف نظام دولتی آموزش و پرداخت شهریه وجه اشتراک همه‌ی آن‌ها است. چه مجوزهای قانونی، آموزش‌های رایگان را به حاشیه برد و دولت‌های مختلف با اتکا به چه قوانین و دستورالعمل‌هایی وضعیت کنونی را برای آموزش رقم زدند؟»

وی در ادامه‌ی مقاله، روند تاریخی‌ای که در ایران طی شد تا آموزش خصوصی به شکل کنونی گسترش یابد را به طور اختصار شرح داده و به این نکته اشاره می‌کند که «مجلس شورای اسلامی در سال ۱۳۹۳ با اجرای طرح واگذاری مدارس به بخش خصوصی مخالفت کرد و به دلیل مغایرت آن با قانون اساسی جلوی آن را گرفت، اما بندی از لایحه برنامه‌ی ششم توسعه بر این امر تأکید دارد و وزارت آموزش و پرورش نیز بر اجرای آن مُصر است».

مقاله‌ی دوم با عنوان «عقب‌نشینی از آموزش رایگان» با قلم «رضا امیدی»، پژوهشگر سیاست‌‌گذاری اجتماعی، به رشته‌ی تحریر درآمده است.

وی در ابتدای مقاله با ذکر آماری از میزان تحصیلات در اقشار مختلف و ساکنین مناطق مختلف ایران تلاش می‌کند مفهوم فقر آموزشی و شکاف منطقه‌ای و طبقاتی‌ای که در این میان وجود دارد را آشکار نماید.

در مرور تاریخ خصوصی‌سازی مدارس در ایران به این نکته اشاره می‌کند که «مهم‌ترین هدف از تأسیس مدارس خصوصی یا واگذاری خدمات فرهنگی به مردم این است که مدارس خصوصی و غیردولتی سبب شوند که تمام فرزندان خانواده‌های مرفه به آموزش دسترسی داشته باشند و هدف دوم این است که زمینه‌هایی به وجود آید که مشارکت مردم در تامین مالی امکانات آموزشی و فرهنگی فراهم شود» و «غیر از برنامه سال ۶۲ تا ۶۶ در تمام برنامه‌های توسعه، یک شاخص توسعه‌ی آموزشی سوق دادن دانش‌آموزان به سمت مدارس غیرانتفاعی بوده است.»

رضا امیدی در ادامه‌ی مقاله به بررسی یکی از مهم‌ترین استدلال‌ها برای خصوصی‌سازی آموزش یعنی کمبود منابع مالی دولت پرداخته و توضیحاتی دال بر بی‌اساس بودن این استدلال مطرح می‌نماید. از جمله به بحث اقتصاد سیاسی توزیع منابع اشاره می‌کند:

«به طور مثال، سال گذشته ۱۸۰ میلیارد تومان برای تهیه شیر رایگان مدارس اختصاص داده شد که تا اواخر بهمن ماه این ۱۸۰ میلیارد تومان به دلیل کمبود نقدینگی تأمین نشد اما در همان فاصله زمانی چیزی حدود ۱۴ تا ۱۵ هزار میلیارد تومان برای تسویه حساب با یکسری موسسات مالی غیرمجاز که از پشت پرده‌های آنچنانی برخوردار بودند از منابع ملی برداشت شد. سوالی که حائز اهمیت است این است که بر اساس چه معیارهایی این اولویت‌ها تعیین می‌شود؟ آیا تأمین شیر برای سلامت دانش‌آموزان حائز اهمیت است یا هزینه‌های چند میلیاردی برای تسویه حساب موسسات مالی؟»

وی کیفیت مدارس دولتی و غیرانتفاعی را با یکدیگر مقایسه کرده و می‌گوید: «آمارها نیز حاکی از آن است که کیفیت مدارس دولتی اغلب بهتر از مدارس خصوصی و غیرانتفاعی است اما طی تغییرات فرهنگی در دو سه دهه اخیر اساساً ثبت نام فرزندان در مدارس غیرانتفاعی به یک ارزش برای خانواده‌های طبقه متوسط تبدیل شده است. در دهه‌های پیشین و اوایل تاسیس مدارس غیرانتفاعی کسی که در این مدارس ثبت نام می‌کرد این موضوع را از دیگران پنهان می‌کرد…».

در ادامه‌ی مقاله به ابعاد دیگری از بحث خصوصی‌سازی آموزش همچون ضعف مدیریت بخش دولتی به عنوان یکی از دلایل خصوصی‌سازی، انواع خصوصی‌سازی در مدارس دولتی و غیرانتفاعی (اعم از اخذ شهریه، کتاب‌های کمک آموزشی، معلم خصوصی و غیره)، بنگاهداری آموزش و پرورش و تشدید نابرابری به طور مختصر پرداخته شده است.

در بحث تشدید نابرابری‌ها از دو کشور ایران و قطر به عنوان کشورهایی که بالاترین سطح موقتی‌سازی و بی‌ثبات‌سازی شغلی را در طی دو دهه گذشته داشته‌اند یاد شده است. «براساس اظهارات وزیر پیشین رفاه چیزی حدود ۹۰ درصد مشاغل در بخش خصوصی، موقت هستند و شغل و قرارداد پایداری ندارند و مدارس غیرانتفاعی موجب تقویت مشاغل موقت در کشور شده است.»

از طرفی نویسنده به این نکته نیز اشاره می‌کند که ۶۳ درصد دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی و شهید بهشتی که جزو دانشگاه‌های با کیفیت آموزشی بالا هستند، از سه دهک بالای جامعه بوده‌اند و فقط ۸ درصد از سه دهک درآمدی پایین هستند، بنابراین یکی از عوامل مهمی که منجر به نابرابری در جامعه می‌شود همین خصوصی‌سازی آموزش عالی در ایران است.

نسخه‌ی الکترونیکی این نشریه را می‌توانید از این نشانی دریافت کنید.

*****

برش‌هایی از مقاله‌های یاد شده

مقاله‌ی اول: پولی شدن نظام آموزش
نویسنده : خسرو صادقی بروجنی

🔹پس از پایان جنگ و با تغییر جهت‌گیری کلی اقتصاد در ایران، بحث خصوصی‌سازی به طور جدی توسط برنامه‌ریزان اقتصادی کشور مطرح و عملا از سال ۱۳۸۰ و با اجرایی شدن فصل سوم برنامه توسعه آغاز شد، به طوری که به گفته اسحاق جهانگیری، وزیر وقت صنایع و معادن، «برنامه سوم توسعه بیش از آنکه به سمت انجام پروژه‌ها برود، به دنبال ایجاد ساختار با بستر توسعه بود تا بخش خصوصی بیاید و فعالیت کند».

🔹بررسی روندهای واگذاری فعالیت بخش‌های دولتی نشان می‌دهد، حضور پیمانکاران غیردولتی در انجام وظایفی که پیش از این وابسته به کارفرمای دولتی بود، ابتدا از پایین‌ترین بخش بدنه نیروی انسانی که دارای کمترین سطح درآمد و امنیت شغلی هستند، آغاز شد… گرچه، در بخشنامه سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور به تاریخ نوزدهم مردادماه سال ۱۳۸۱ اذعان شده که «تعداد پست‌های مدیریتی طی دو دهه گذشته ۶۰ درصد رشد کرده است»، با این حال، وقتی بنا به کوچک‌سازی دولت می‌شود، این فرایند تنها با برون‌سپاری کم‌بنیه‌ترین رده‌های نیروی انسانی و واگذاری این مشاغل به پیمانکاران خصوصی صورت می‌گیرد که نتیجه نهایی آن اخراج کارگران با نام «تعدیل نیروی انسانی» است.

🔹اصل سوم قانون اساسی تصریح می‌کند: «دولت موظف است وسایل آموزش و پرورش رایگان را برای همه ملت تا پایان دوره متوسطه فراهم سازد و وسایل تحصیلات عالی را تا سرحد خودکفایی کشور به طور رایگان گسترش دهد.»
با این وجود، طی سه دهه اخیر تاسیس دانشگاه آزاد اسلامی در مرداد ماه سال ۱۳۶۱، تاسیس موسسات آموزش عالی غیردولتی و غیرانتفاعی در خرداد ۱۳۶۴ و تاسیس دانشگاه پیام‌نور در سال ۱۳۶۷ را می‌توان عقب‌نشینی دولت‌های مختلف از انجام وظایف مطرح خود در این مواد قانون اساسی دانست.

🔹در جوامع امروز، آموزش یکی از محرک‌های اصلی تحرک اجتماعی صعودی است و نسل‌های مختلف به واسطه برخورداری از آموزش بهتر می‌توانند فرصت‌های اجتماعی و اقتصادی بهتری را کسب کرده و از تله فقر و نابرابری رهایی یابند. دولت موظف به ایجاد بستر مناسب برای این خدمت اجتماعی به شهروندان است و طبیعی است چنانچه در این مسیر محدودیت‌های مالی و اقتصادی شهروندان، مانع از برخورداری آنان از آموزش مناسب شود، این فرصت بالقوه به مثابه تهدیدی بالفعل بر زندگی آن‌ها تاثیر می‌گذارد.

مقاله‌ی دوم: عقب‌نشینی از آموزش رایگان
نویسنده: رضا امیدی

🔹در سال ۱۳۴۵، سازمان برنامه و بودجه سندی را منتشر کرد که بسیار حائز اهمیت است. سندی تحت عنوان مساله «واگذاری امور فرهنگی به مردم».  در این سند آمده که مهم‌ترین هدف از تأسیس مدارس خصوصی یا واگذاری خدمات فرهنگی به مردم این است که مدارس خصوصی و غیردولتی سبب شوند که تمام فرزندان خانواده‌های مرفه به آموزش دسترسی داشته باشند، و هدف دوم این است که زمینه‌هایی به وجود آید که مشارکت مردم در تامین مالی امکانات آموزشی و فرهنگی فراهم شود.

🔹بعد از صدور قطعنامه پایان جنگ ایران و عراق، اولین مساله‌ای که دولت در زمینه خصوصی‌سازی به آن ورود کرد همین مساله آموزش بود. برخلاف رویکردهای آموزشی بین‌المللی که می‌کوشند چندان به خصوصی‌سازی در سلامت و آموزش اقدام نکنند ما حدود ۹ تا ۱۰ ماه بعد از صدور قطعنامه، اولین گام برای خصوصی‌سازی را در حوزه آموزش برداشتیم.

🔹گزارشی که در سال ۸۶ یا ۸۷ توسط بانک مرکزی جمهوری اسلامی منتشر شد درباره اندازه دولت و روند تغییرات در اندازه دولت در ایران و نیز مقایسه آن با کشورهای دیگر است. اندازه دولت معمولا بر اساس دو شاخص سنجیده می‌شود، یکی نسبت بودجه عمومی دولت به تولید ناخالص داخلی (GDP) و دوم سهم کارکنان بخش دولتی به کل شاغلان کشور. بر اساس هر دو شاخص و برخلاف تصویرسازی‌هایی که در ایران وجود دارد ما جزو کوچکترین دولت‌ها در دنیا به شمار می‌آییم.

🔹در بعضی کشورها همچون فرانسه، فنلاند، دانمارک، بلژیک، اتریش، نروژ و سوئد همچنان بودجه عمومی دولت، بالای ۵۰ درصد تولید ناخالص داخلی (GDP) است که این نسبت برای کشورهای ایتالیا، یونان، کرواسی، مجارستان و پرتغال به صورت میانگین ۴۷ درصد بوده است. کوچکترین نسبت را کشور ایرلند (۲۸ درصد) دارد. ایرلند به‌رغم اینکه بر اساس این شاخص کوچکترین کشور در اروپا به حساب می‌آید اما تقریبا ۹۹.۵ درصد منابع مالی آموزش را دولت تعیین می‌کند. کشورهایی مثل لوکزامبورگ، سوئد، نروژ، فنلاند و دانمارک و همچنین ایرلند جزو کشورهایی هستند که بین ۹۹ تا ۱۰۰ درصد منابع مالی آموزشی‌اش را دولت تعیین می‌کند و به طور میانگین در دنیا آموزش عمومی بین ۸۵ تا ۸۷ درصد توسط دولت‌ها تامین مالی می‌شود و بخشی هم که توسط دولت تامین نمی‌شود به واسطه خیریه‌ها، اوقاف و مسئولیت اجتماعی شرکت‌ها تامین می‌شود.

🔹بحث دیگری که مطرح می‌شود بحث اقتصاد سیاسی توزیع منابع است. به طور مثال، سال گذشته ۱۸۰ میلیارد تومان برای تهیه شیر رایگان مدارس اختصاص داده شد که تا اواخر بهمن ماه این ۱۸۰ میلیارد تومان به دلیل کمبود نقدینگی تأمین نشد اما در همان فاصله زمانی چیزی حدود ۱۴ تا ۱۵ هزار میلیارد تومان برای تسویه حساب با یکسری موسسات مالی غیرمجاز که از پشت پرده‌های آنچنانی برخوردار بودند از منابع ملی برداشت شد. سوالی که حائز اهمیت است این است که بر اساس چه معیارهایی این اولویت‌ها تعیین می‌شود؟ آیا تأمین شیر برای سلامت دانش‌آموزان حائز اهمیت است یا هزینه‌های چند میلیاردی برای تسویه حساب موسسات مالی؟

🔹جدا از تناقض‌های موجود در استدلال‌های مدافعان خصوصی‌سازی آموزش، آمارها نیز حاکی از آن است که کیفیت مدارس دولتی اغلب بهتر از مدارس خصوصی و غیرانتفاعی است اما طی تغییرات فرهنگی در دو سه دهه اخیر اساسا ثبت‌نام فرزندان در مدارس غیرانتفاعی به یک ارزش برای خانواده‌های طبقه متوسط تبدیل شده است.

🔹نکته دیگری که قابل ‌توجه و دارای اهمیت است این است که مدارس غیرانتفاعی موجب تقویت مشاغل موقت در کشور شده… دو کشور ایران و قطر، بالاترین سطح موقتی‌سازی و بی‌ثبات‌سازی شغلی را در طی دو دهه گذشته داشته‌اند. بر اساس اظهارات وزیر پیشین رفاه چیزی حدود ۹۰ درصد مشاغل در بخش خصوصی، موقت هستند و شغل و قرارداد پایداری ندارند.

🔹خصوصی‌سازی آموزش عالی و کسب درآمد از خانواده‌های مرفه، جایگزینی برای نظام مالیاتی است اما با چنین سیاست غلطی، نابرابری در جامعه تشدید می‌شود.

🔹مساله بنگاهداری آموزش‌ و پرورش از جمله طرح‌هایی است که در کمیسیون آموزش مجلس تحت عنوان «اصلاح برخی از مقررات مالی و اداری آموزش‌ و پرورش» که یک ماده‌ واحده و دارای چند بند است مطرح شد. در بند دو و سه آن آمده که وزارت آموزش‌ و پرورش مکلف است مدارسی که در خیابان‌های اصلی یا در موقعیت تجاری قرار دارند با مشارکت بخش خصوصی تبدیل به پاساژ و برج کند و برای این تغییر کاربری‌ها، نیازی به کسب مجوز از سوی شهرداری‌ها ندارد و می‌تواند آنها را تغییر کاربری دهد.

🔹تبصره دیگری که این ماده واحده دارد این است که منابع حاصل‌شده از تجاری‌سازی مدارس در اختیار بخش‌های گوناگون آموزش و پرورش قرار می‌دهد، اما یک بند دیگر هم وجود دارد و آن هم این است که وزارت آموزش و پرورش مکلف شده بانک تاسیس کند. ما تجربه بانک‌های سازمان‌های نظامی، بانک‌های دولتی و یا صندوق ذخیره ارزشی فرهنگیان را داریم و با چنین تجربه‌ای می‌خواهیم بانک‌های وابسته به آموزش و پرورش نیز تاسیس کنیم.

 

نسخه‌ی الکترونیکی این شماره از ماهنامه «قلمرو رفاه» را می‌توانید از این نشانی دریافت کنید.

شاهزاده خانم زشت و دلقک دانا

شاهزاده خانم زشت و دلقک دانا

نویسنده: مارگرت گری

مترجم: کتایون خلیلی

ناشر: نی، ۱۳۸۹، چاپ اول

گروه سنی: سال‌های پایانی ابتدایی- متوسطه‌ی اول

روزی روزگاری، وقتی که فکر و ذکر همه‌ی مردم دنیا زیبایی بود و بس، در سرزمین دم‌پختک شاهزاده خانمی به دنیا آمد که طبق افسانه‌ها همه منتظر بودند که از دو خواهر بزرگتر خود زیباتر باشد، اما شاهزاده‌خانم رُز با چهره‌ی زشت خودش همه‌ی مردم را شگفت‌زده و مأیوس کرد و اعتبار سرزمینش را در رقابت زیبارویانِ به خطر انداخت. با این همه رُز به این چیزها اهمیت نمی‌داد و زشت‌بودنش برای او فرصتی شد تا برخلاف خواهرانش زندگی واقعی را تجربه کند.

سال‌ها بود که خرد از سرزمین دم‌پختک بیرون رفته بود چون پادشاه از خردمندان ریش‌بلند و عبوسی که حرف‌های بی‌فایده می‌زدند خسته شده بود و دستور داده بود که همه‌ی آنها را از سرزمین بیرون کنند. اما در این میان هنوز خردمندانی وجود داشتند که تلاش می‌کردند دانش و خرد واقعی را به سرزمین بازگردانند و رُز با یکی از آنها آشنا شد. جاسپر، دلقک خردمند دربار پادشاه کسی است که برای سال‌ها نقش دوست و آموزگار رُز را بازی می‌کند و بی‌آنکه رُز متوجه شود، او را با خرد حقیقی آشنا می‌کند.

تا آن که زمانی رسید که رُز فهمید برایش اهمیت دارد که دوست داشته شود و دیگران او را هم مانند بقیه دختران دل‌پسند بدانند. به همین خاطر آرزو کرد که زیباترین دختر روی زمین باشد تا شاهزاده جعفریِ خوش‌قیافه او را بپسندد. آرزوی رُز به کمک پری مادرخوانده‌اش به حقیقت می‌پیوندد اما اندک زمانی پس از این اتفاق، رُز در می‌یابد که این زندگی چیزی نیست که آرزوی آن را داشته است. اینجاست که رُز برای به دست آوردن زندگی قبلی خودش باید آزمونی دشوار را پشت سر بگذارد… .

داستان‌هایی از زندگی امیرکبیر

(به مناسبت ۲۰ دی، سالروز شهادت امیرکبیر)

معرفی و سرآغاز

محمد تقی، معروف به میرزا تقی‌خان امیرکبیر، متولد سال ۱۲۱۳ هجری قمری است.
او اهل فراهان و دست‌پرورده‌ی قائم مقام فراهانی است. پدر محمدتقی در دربار آشپز بود.
نقل شده است که محمدتقی در کودکی، هنگامی که ناهار فرزندان قائم مقام را می‌آورد، پشت در کلاس درس می‌ایستاد تا آن‌ها غذای خود را بخورند و ظرف­ها را بازگرداند. و در همین اثنا آنچه را معلم به آن­ها می‌آموخت، او هم فرا می‌گرفت. روزی قائم مقام به آزمایش پسرانش آمده بود و هر چه از آنها پرسید، چیزی نمی‌دانستند و محمدتقی جواب سؤالات را می‌داد. قائم مقام از او پرسید: «تقی، تو کجا درس خوانده‌ای؟» عرض کرد: «روزها که غذای آقازاده‌ها را می‌آورم، می‌ایستم و درس معلم را گوش می‌دهم». قائم مقام به او انعامی داد و محمدتقی نگرفت و گریه کرد. قائم مقام گفت: «چرا گریه می‌کنی؟ چه می‌خواهی؟» محمدتقی گفت: «اجازه دهید من نیز در کنار آقا‌زاده‌ها درس بخوانم.» قائم مقام دلش به رحم آمد و قبول کرد و به معلم گفت تا در کنار بچه‌هایش به محمد تقی نیز درس بیاموزد.

به هر حال، میرزا تقی با فرزندان خاندان قائم مقام محشور و هم‌بازی بود و چون مکرر از خودش هوش و درایت زیادی نشان می‌داد، قائم مقام هم در تعلیم و تربیت او تلاش زیادی می‌کرد.
محمد تقی ابتدا بخشی از کارهای دبیری و نامه‌نگاری‌های قائم مقام را انجام می‌داده است. بعد از دبیری، میرزا تقی خان وارد دستگاه دیوان می‌شود و مستوفی نظام می‌گردد. پس از آن، به مقام وزیر نظام آذربایجان و سپس امیر نظام آذربایجان می‌رسد.
میرزا تقی خان امیرکبیر، بعد از گذراندن دوره های مختلف در محیط خانوادگی و محیط اجتماعی داخلی، چند سفر بسیار مهم و حساس به خارج از کشور داشت. این مسافرت ها در پرورش دادن روح بزرگ و اندیشه‌های بلند وی، نقش مهم و قابل ملاحظه‌ای را ایفا کرد.

در ادامه چند داستان از زمان صدارت امیرکبیر نقل شده است.

(۱)

شکایت دهقان به امیر

در مسافرت [امیرکبیر] به اصفهان، در یکی از منازل (محلّ توقف) استری متعلق به یکی از ملتزمین رکاب که سه هزار ریال هم ارزش داشته،‌ در نتیجه‌ی غفلت صاحبش به مزرعه‌ی دهقانی می‌رود و خسارت فراوان به زراعت او وارد می‌آورد. دهقان جمعی از کشاورزان را به شهادت می‌گیرد و برای شکایت در مقابل چادر امیر می‌آید و آنجا می‌ایستد.
امیرکبیر پس از بیرون آمدن از چادر او را به حضور طلبیده و علت ایستادن او را می‌پرسد. مرد دهقان چگونگی امر را برای او بیان می‌کند. امیر می‌گوید: «قاطر را نگاه‌دار تا صاحب آن پیدا شود. آن وقت حکم می‌کنیم که زیان تو را با مخارجی که برای حیوان می‌کنی به تو بدهد. از این گذشته او را باید تنبیه کنم تا دیگران از این پس مواظب باشند که استرشان زیانی به دهقانان وارد نیاورد.»

دهقان به خانه بازگشت و منتظر ماند تا صاحب قاطر پیدا شود؛ امّا صاحب آن از ترس خشم امیر پیدا نشد. در موقع حرکت اردو مجدداً مرد زارع به نزد امیر آمد. امیر گفت: «برو آن قاطر از آن خودت باشد و اگر صاحب آن آمد باید تو را راضی نماید و اگر هم فروختی باید از خریدار بخرد. فقط کاری بکن که معلوم باشد استر در کجاست.»

(۲)

روزنامه

ذهن امیرکبیر درباره‌ی روزنامه و ارزش سیاسی و مدنی آن، به خوبی روشن بود و او از روزنامه‌های خارجی و روزنامه‌هایی که در دیگر کشورهای اسلامی مثل مصر و عثمانی(ترکیه) چاپ می‌شد، باخبر بود. امیرکبیر، از همان آغاز دولت خود، گروه و دستگاه ویژه‌ای برای گردآوری روزنامه‌های خارجی و ترجمه‌ی آن‌ها تأسیس کرد. مباشر ترجمه‌ی روزنامه‌ها، ”برجیس“انگلیسی بود و نگارش آن‌ها به زبان فارسی، کار عبدالله ترجمه‌نویس بود. روزنامه‌ی وقایع اتفاقیه، از دل همین گروه بیرون آمد و شکل گرفت.

امیرکبیر برای خرید روزنامه، مشترکینی برای آن مقرر کرد: «هر کس در ایران دارای دویست تومان مواجب دولتی است، باید اجیر(مشترک) یک نسخه روزنامه شده و در سال، دو تومانِ قیمت آن را بدهد.» امیر از این حد هم جلوتر رفت و برای بالا بردن سطح اطلاع و آگاهی ایلات و عشایر، خوانین محلی و ایل بیگیان (روؤسای ایل) را نیز مشمول اشتراک اجباری روزنامه قرار داد.

مدت زیادی طول نکشید که روزنامه وقایع اتفاقیه جای خود را در بین مردم باز کرد و بسیاری از مردم با رغبت، اسامی و نشانی خود را به روزنامه فرستادند و تقاضا کردند که این روزنامه به قرار هفتگی برایشان ارسال گردد تا از مندرجات آن آگاهی پیدا کنند.

(۳)

آبله کوبی(واکسن آبله)

آبله کوبی از زمان فتحعلی شاه به ایران وارد شده بود اما قانون آبله­ کوبی عمومی را میرزا تقی‌خان گذارد. برای آگاهانیدن مردم، در همه جا اعلام شد: «در ممالک محروسه(ایران)، ناخوشی آبله عمومی است که اطفال را عارض می‌شود که اکثری را هلاک می‌کند، یا کور یا معیوب می‌شود. اشخاصی را که در کودکی آبله را درنیاورده‌اند، در بزرگی بیرون می‌آورند و به هلاکت می‌رسند، خصوص اهل دارالمرز (=به ویژه مردم مناطق مرزی)[…] اطباء چاره‌ی این ناخوشی را به این طور یافته‌اند که در طفولیت از گاو آبله برمی‌دارند و به طفل می‌کوبند و آن طفل چند دانه بیرون می‌آورد و بی‌زحمت خوب می‌شود.»

بنا به گفته‌ی یکی از دکترهای خارجی: «[…]امیر، رساله­ای در این باب (آبله کوبی) به ترجمه رسانید و چاپ کرد. و آبله کوبانی با حقوق کافی به ولایات فرستاد. این قانونِ [آبله کوبی]، در زمان امیرکبیر به شکل همگانی و اجباری می‌شود و ضمانت اجرای قانون، این بود که اولیای اطفالی که در آن قصور می‌ورزیدند، مورد مؤاخذه و جریمه قرار می‌گرفتند.»

*     *     *

داستان:

اعتضادالسلطنه درباره‌ی همین مسئله‌ی آبله کوبی می‌گوید: «در سفر اصفهان، روزی در چهل ستون، امیر را برافروخته دیدم. گمان بردم که از سرحدی(=مرز) خبر بدی رسیده؛ اما معلوم شد که فرزندان صادق رنگ­آمیز و محمد کله­پز، از بیماری آبله مرده‌اند. امیر از آنان مؤاخذه کرد که چرا با وجود آن که دولت مایه‌ی آبله‌کوبی را فرستاده و در معابر هم جار زده‌اند که اطفال را آبله کوبید، قصور کرده‌اند؟ پس گفت: « از هر یک پنج تومان گرفته، مرخص کنید و پول را در صندوق خاص خرج مریضان بگذارید.» چون توانایی پرداخت آن را نداشتند، امیر دستور داد که از کیسه‌ی خودش این پول را به صندوق بدهند تا قانون اجرا شده باشد.

بعد من به امیر گفتم: این [که] مطلبی نبود که این قدر شما را مشتعل کرده بود؟!

امیر فرمود: شاهزاده، تعجب دارم که شما شنیدید دو نفر بی­جهت تلف شدند و به شما تأثیر نکرد.

از این سخن امیر من بسیار شرمنده شدم.»

(۴)

مبارزه با مداحی و چاپلوسی

«از گذشته­های دور، بازار مداحی و چاپلوسی در دربار حاکمان ایرانی رواج زیادی داشته و بسیاری از شاعران و سخن‌پردازان که از ذوق و استعداد شاعری برخوردار بوده­اند، بر هیاهوی بازار مدح و ثنای پادشاهان و وزرا و صاحب منصبان می­افزوده­اند. در دوره‌های فریب و دروغ، اغلب، آدم‌های ضعیف، جبون و بی‌مایه به مقام‌های بزرگ دست می‌یابند. اینان که در درون خود احساس حقارت و بی­ارزشی کرده و می­دانند که نه بر اساس شایستگی، که در اثر ”زد و بند“ و پرداخت ”رشوه“ به آن مقام دست یافته‌اند، اغلب از مدح و ستایش شاعران ارضا می‌شوند.

در عصر محمد شاه قاجار، حقوق و مزایای شاعران درباری و چاپلوس، بسیار زیاد بود. فقر فرهنگی و کمبود کتاب‌های علمی وحشتناک بود و در واقع به قولی ”ایران زمین به بیابانی خشک از بی­دانشی تبدیل گشته بود که فقط بته‌ها و خارهای اشعار دروغ [در آن] به چشم می‌خورد.“

*     *     *

داستان:
یکی از شاعران چاپلوس آن زمان، قاآنی بود که در مداحی و دروغ‌گویی و تملق از دیگران جلو افتاده و از اینکه حتی زبون‌ترین مردان روزگار را شجاع ترین مردان به حساب آورد، باکی نداشت. وی حتی هنگامی که حاج میرزا آقاسی، صدر اعظم محمد شاه، دچار زکام سختی شده بود، شعری درباره‌ی زکام او سرود که بخشی از آن چنین است:

که جلوه کرد که آفاق پر ز انوار است؟/که رخ نمود که گیتی تمام فرخار است؟
ز خلف احمد مرسل مگر نسیمی خاست/ که هر کجا گذرم تبت است و تاتار است
زکام خواجه گواهی دهد بدین گویی/ که این نسیم ز خلق رسول مختار است
دلا ز مدح محمد به مدح خواجه گرای/ که خواجه از پس او بر دو کون سالار است
پناه دولت اسلام، حاجی آقاسی/ که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است

پس از مرگ محمد شاه و آغاز سلطنت ناصرالدین‌شاه و صدارت امیرکبیر، قاآنی به مدح ناصرالدین شاه و امیرکبیر پرداخت و بیش از دوازده قصیده در مدح امیرکبیر گفت و در اشعارش او را ”تاج امم، اتابک اعظم، نتاج مجد“ و ”کتاب رحمت و فهرست فضل و دفتر فیض“ و ”امیر صدرین میرزا تقی خان…“ و ”کتاب حکمت و دیباچه‌ی صحیفه‌ی فیض“ لقب داد. وی روزی بهترین قصیده‌ی خود را در مدح امیر سرود و به امید گرفتن کیسه‌های زر به نزد او رفت. به داستان برخورد امیرکبیر با او توجه کنید:

امیر نظام، نگاهی به قاآنی افکند که دست به سینه جلوی او ایستاده بود. او می‌دانست که افرادی مانند قاآنی با استفاده از ذوق شاعری خود، کلماتی پر زرق و برق را نثار حاکمان نموده و صله و اشرفی دریافت می‌کنند و در همان حال بهترین مترجمان و نویسندگان به علت نداشتن مشوّق و حتی خرج زندگانی خود، در فقر و بدبختی به سر می برند.

امیر نظام آهسته گفت:
– چه می‌خواهید؟

قاآنی قدمی به جلو گذاشت. سینه‌اش را صاف کرد و گفت:
– شما از میزان ارادت من به خودتان اطلاع دارید ولی با این وجود من به سختی موفق شدم تا وقت ملاقات از شما بگیرم. چرا حاضر نیستید هر چند مدت یک بار، من به حضورتان برسم و قصیده‌ای که در بیان اوصاف جمیله‌ی حضرت‌تان سروده‌ام، برایتان بخوانم؟

امیر نظام پاسخ گفت:
– حقیقتش را بخواهید من در اثر فشار کارهای مملکتی، فرصت بسیار کمی برای شنیدن اشعار دارم. امروزه مردم به کار احتیاج دارند، کار، و الّا نجات ملّت میسر نیست.

قاآنی لبخندی زد و گفت:
– […] کاملا واقفم که حضرتعالی نسبت به شعرا نظر خوبی ندارید و حتی دستور داده‌اید که حقوق آنان را قطع کنند؛ در حالی که امیر معظم خوب می‌دانند که گلستان ایران زمین اصولا با گل‌های شاعران جان گرفته است و شاعران در بیان اوصاف حاکمان عدالت‌گستر سهم بسیار داشته‌اند و …

امیر نظام سخن قاآنی را قطع کرد و گفت:
– هر زمان که مردمان این سرزمین از فقر و بیماری و جهل رنج نبردند، برای همه فرصت و مجال علم‌آموزی و تحصیل ایجاد بود و بیماری‌های مختلف هر ساله هزاران نفر را به دیار عدم نفرستاد، می‌توانیم بگوییم ایران گلستان شده است و الّا سرودن شعر هیچ کشوری را گلستان نکرده است. به هر حال بفرمایید که امروز از چه رو وقت ملاقات خواسته‌اید.

قاآنی گفت:
– آمده‌ام تا قصیده‌ای را که در ثنای شما سروده‌ام برایتان بخوانم. قرار است حاج حسین خطاط این اشعار را با خط خوش بنویسد و بعد با چاپ سنگی چاپ شود و در همه‌جا آن را پخش کنیم.
و بعد چون به اخلاق امیر آشنا بود و می‌دانست که ممکن است به وی اجازه‌ی خواندن شعر را ندهد، بدون این که منتظر اجازه‌ی امیر شود، شروع به خواندن قصیده کرد:

نسیم خلد می‌وزد مگر ز جویبارها/که بوی مشک می‌دهد هوای مرغزارها
خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جم/که گشت دولت عجم قوی چو کوهسارها
ز سعی صدر نامور، مهین امیر دادگر/ کزو گشوده باب و در، ز حصن و از حصارها
امیر شه، امین شه، یسار شه، یمین شه/ که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها
[…]
دو سال هست کمترک که فکرت تو چون محک/ ز نقد جان یک به یک، به سنگ زد عیارها

در اینجا قاآنی لحظاتی مکث کرد و بعد در حالی که بر هر یک از کلمات خود تأکید می‌کرد، ادامه داد:

به جای ظالمی شقی، نشسته عادلی تقی/که مؤمنان متقی کنند افتخارها

وی قصد داشت که دنباله‌ی اشعار خود را بخواند که امیر دستش را بالا برد و قاطعانه و محکم گفت: بس کنید!

قاآنی سر از روی کاغذ برداشت و به چهره‌ی خشمگین امیر نگریست. امیرکبیر چند بار در طول اتاق قدم زد و بعد در حالی که چشمان خود را به چهره‌ی قاآنی دوخته بود گفت:
– مقصودتان از ظالم شقی کیست؟!

قاآنی ساکت ماند و امیر ادامه داد:
– مقصودتان حاج میرزا آقاسی است…همان کسی که ده­ها قصیده در ثنای او سرودید. همان کسی که درباره‌ی زکامش هم شعر گفتید. این طور نیست؟! همان کسی که درباره‌ی او گفتی:

پناه دولت اسلام حاجی آقاسی/که همچو دست فلک خامه‌اش گهربار است.

و حالا آن ”اسلام پناه“ دیروز ”ظالم شقی“ امروز شده است. شما شاعران به خاطر گرفتن مشتی زر و اشرفی همه چیز را زیر پا می‌گذارید. خوب می­دانم که فردا پس از من شعری در ثنای دیگری می‌گویی و مرا به خیانت و دزدی متهم می‌کنی. بیهوده نبود که من حقوق همه‌ی شاعران را قطع کردم، در حالی که می‌دانم آن همه دشمن خواهند شد. ولی بگذار فحش‌هایی که فردا می‌خواهند به من بدهند، همین امروز بگویند.

قاآنی از چهره‌ی امیر چنان وحشت کرد که کاغذ اشعارش را در جیب گذارد و راه افتاد تا به سرعت از اتاق خارج شود. اما امیر فریاد کشید: بایستید!

سپس دستور داد چوب و فلک بیاورند تا قاآنی را تنبیه کنند و از آن پس به او مستمری نیز ندهند. اعتضاد السلطنه واسطه شد تا امیرکبیر از تنبیه قاآنی درگذشت و از امیر استدعا کرد که حقوق قاآنی را دوباره برقرار سازد. امیر گفت: قاآنی غیر از شاعری چه هنری دارد؟ به عرض رسید که مقداری فرانسه می‌داند. امیر کتابی را در مورد فلاحت (کشاورزی) به قاآنی سپرد و آن شاعر هر هفته یک جزوه‌ی آن را از فرانسه به فارسی ترجمه می‌کرد و توسط اعتضادالسلطنه پیش امیر می‌فرستاد و در ازای آن خدمت، مزدی می‌گرفت.

میرزا تقی خان امیر کبیر عقیده داشت که دولت نباید پول مفت یا پول چاپلوسی به کسی بدهد. هر کس در مقابل کاری که در نشر فرهنگ و علم و صنعت می‌کند، باید حقوق بگیرد. امیر عقیده داشت که برای استفاده از صنعت و علم غرب، باید مترجمان ورزیده، کتاب‌های دانشمندان اروپایی را به فارسی ترجمه کنند و از این رو، نخست در دستگاه دولت هیأتی از مترجمان گرد آورد. هر کجا کسی را می‌یافت که با زبان‌های خارجی آشنایی داشت، پیش کشید و کاری به او رجوع کرد.

(۵)

علت شکایت شما را نمی‌فهمم

دکتر یاکوب پولاک همراه با یک هیأت نظامی ـ علمی به دعوت امیرکبیر برای تدریس در مدرسه‌ی دارالفنون به ایران آمد. متأسفانه ورود آنان به ایران مصادف بود با برکناری و سپس شهادت امیرکبیر. از آن پس هیأت نظامی ـ علمی اتریشی با مشکلات فراوان روبرو بودند، از جمله اینکه افسران و پزشکان اتریشی از کمبود فضای آموزشی و وسایل کمک آموزشی رنج می‌بردند و پاسخ اولیای امور بسیار شگفت‌انگیز بود. دکتر پولاک در این مورد می‌نویسد:

«هرگاه افسران ما می‌کوشیدند ذهن رئیس الوزراء [میرزا آقا خان نوری] را نسبت به نقایصی که در کار خود دارند روشن کنند، وی از منشی خود می‌پرسید که آیا این آقایان حقوق خود را تمام و کمال دریافت داشته‌اند؟ و هرگاه پاسخ مثبت بود در جواب آنان می‌گفت: من علّت شکایت شما را نمی‌فهمم چون حقوق خودتان را درست به موقع گرفته‌‌‌‌اید.»

 

منابع:

* «داستان هایی از زندگی امیرکبیر»، نوشته ی محمدرضا حکیمی، نشر دفتر نشر فرهنگ اسلامی

* «میرزا تقی خان امیرکبیر»، نوشته‌ی مریم نژاد اکبری مهربان، نشر کتاب پارسه

*«هزار و یک حکایت تاریخی»، گردآوری و تدوین محمود حکیمی، انتشارات قلم

روزی که از زندگی میرزا کوچک خان جنگلی آموختیم…

🍃 یازده آذر ماه، سالگرد شهادت میرزا کوچک خان جنگلی بود.  به همین مناسبت یکی از دوستانمان که مطالعاتی درباره‌ی زندگی میرزا کوچک خان داشت، مهمان کتابخانه طلوع شد تا قصه زندگی او را برای ما و بچه‌ها تعریف کند.

🌿 بچه‌ها حدود یک ساعت و نیم پای حرف‌های دوستمان نشستند؛ درباره فضای حاکم بر ایران در زمان میرزا و زندگی و مبازرات او شنیدند، عکس‌هایی از میرزا و بعضی همراهانش دیدند و بخش‌هایی از فیلمی که درباره او ساخته شده را تماشا کردند.

توصیف مقاومت میرزا و یارانش در آن روزهای سخت، برای همه امیدبخش و زیبا بود.

🌱 آن روز صحبت‌ها طولانی‌تر از همیشه شده بود. موقع بیرون رفتن از کلاس یکی از بچه‌ها گفت: «امروز ما هم مثل بعضی یاران میرزا شده‌ایم که تا آخر همراهش ماندند: پای شنیدن زندگی میرزا ایستادیم و کلاس را ترک نکردیم.»

بخشی از نامه‌ی میرزا به دوستانش، اندکی قبل از تشکیل نهضت جنگل:
«عصر دیروز قدم زنان به طرف باغ تفلیس می‌رفتم. کثرت خیالات و شدت آلام درونی مرا دچار مالیخولیای عجیبی نمود. با خود می‌گفتم: ترا چه یارا که با ملک‌الملوک ایران بکاوی. مگر از جنرال‌های دربار نمی‌ترسی؟ از سردار ایران یعنی امیر بهادر جنگ نمی‌هراسی؟… پا به اندازه گلیمت دراز نما. باز کجا صعوه لاغر کجا! پشه کجا خسرو خاور کجا! در این فکر بودم ناگهان مادر مصیبت دیده وطن را مشاهده کردم که با زبان دل می‌گفت: هان ای فرزندان ناخلف! … اطفال عزیز مرا در تبریز از دم تیغ گذراندند. همه را هدف گلوله کردند، شما در خانه‌های خود با کمال فراغت به عیش و عشرت مشغول شدید! می‌بینید غیرت نمی‌کنید!  …
چه شب سختی بود و چه ساعات مهیب و هولناک!»